قصه های صوتی کودکانه
4.2/5 - (43 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود، قهوه، یه گربه ی چشم سبز و مو قهوه ای بود اون خیلی مغرور بود، آخه فکر می‌کرد یک گربه ی اشرافیه وقتی که بچه بود، مامانش همیشه بهش میگفت:« قهوه جان، مادر مادربزرگت توی قصر یک پادشاه به دنیا اومده.» بعد هم سرش را بالا می گرفت و با غرور می گفت:« می بینی قهوه جان ما اشراف زاده ایم.» ولی قهوه حالا گوشه ی کوچه ای زندگی می کرد و حالا اصلا مثل اشراف زاده‌ها نبود هیچ گربه ای هم باورش نمی شد که اون اشرافی باشه. گربه های دیگه هم با دقت بهش نگاه می کردند به چشم‌ها موها سر و دمش به همش خیره میشدند و می‌گفتند به نظر ما که قهوه یه گربه ی معمولیه پس چرا اینقدر به خودش مینازه و میگه من اشرافیم؟گربه سیاهه گفت:« به نظر من که اون هیچ فرقی با ما نداره فقط مغرور و خودخواهه.» گربه ها همه از دست قهوه دلخور بودند.

مثلا یه روز گربه سفید گفت:« اون فقط بلده به خودش بنازه و به هیچ گربه‌ای محل نذاره.» گربه ی حنایی یه میو بلندی کردو گفت:« شاید هم اشرافیه.شاید گربه های اشرافی اینطوری هستند.» گریه سفیده گفت:« هر چی باشه باید ببینیم اگر یه روز سگ سیاهه دنبالش کنه چیکار میکنه، مثل همه ما پا به فرار میزاره یا نه؟ همیشه که نمیتونه اینطور با ناز و ادا راه بره و به همه فخر بفروشه.»

قهوه چند روزی می‌شد که از کوچه ی دیگه به اون کوچه اومده بود هنوز سگ سیاهه رو ندیده بود چند روز گذشت یه روز گربه سفید، سگ سیاهه رو دید که به اون طرف میومد اون یواشکی رفت و به بقیه گربه ها گفت، بعد هم همشون بالای دیوار پریدند فقط قهوه حواسش نبود اون ها هم چیزی بهش نگفتند تا ببینند چیکار میکنه؟همه ی گربه ها بالای دیوار نشستند و منتظر موندند. قهوه با ناز و ادا و آروم آروم راه می رفت و می گفت: «اونها حسودند، نمی تونند گربه ی بهتر از خودشون رو ببینند.

ای گربه های احمق، سگ سیاهه گربه رو دید. یه واق واقی کرد و گفت:« تو کی هستی؟ تا حالا ندیده بودمت.» قهوه با غرور سرش را بالا گرفت و گفت: «من یک گربه اشرافیم. مادر مادر بزرگم توی قصر یکی از پادشاه ها به دنیا آمده و اونجا زندگی می کرده.» سگ سیاهه گفت: «واق واق، چه جالب ،پدر پدربزرگ من هم در دربار امپراطور چین به دنیا اومده» پس ما هردوتاییمون اشرافی هستیم، نتیجه میگیریم که من باید تو رو بخورم. قهوه ناز کردن و اشرافی بودنش رو فراموش کرد و با سرعت پا به فرار گذاشت، گربه های دیگه هم بالای دیوار شروع کردند به میو میو و خندیدن بله بچه ها از اون روز قهوه فهمید دیگه با غرور راه نره. دیگه به بقیه فخر نفروشه. دیگه حواسش باشه و بدونه بین خودش و بقیه گربه ها هیچ فرقی وجود نذاره. بهتره با همه شون دوست بشه و اینقدر جلوی بقیه ناز و ادا نیاره. دوستای عزیزم چطور بود ؟امیدوارم که خوشتون اومده باشه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

26 پاسخ
  1. روژدا
    روژدا می گوید:

    💕💕💕💕💞💞💞💞💖💖💖😍😍😍😍😍🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
  2. رونیکا رحیمی
    رونیکا رحیمی می گوید:

    ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹♥️♥️♥️♥️♥️♥️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
  3. Hana🦄😍🤩💖
    Hana🦄😍🤩💖 می گوید:

    🌈🌈🌈❤️❤️❤️😍😍😍💖💖🦄🦄💋💋🤩🤩🤩
    😘😘😘🐩🐩🐕🐕🦋🦋🌹🥀🥀🌺🌻🌼🌼🌷🌷💮💮🌸🌸💐💐🏵️🏵️

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      اماکان دانلود محتواها در سایت وجود نداره امیرعلی عزیز، اما هر وقت دوست داشتی میتونی به همشون رایگان دسترسی داشته باشی

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *