3.6/5 - (10 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، یه روز همه گوسفندا بعد ازچراکردن و خوردن علف های ترد و خوشمزه به طویله شون برگشتن و در طویله هم پشت سرشون بسته شد.

 

 

وقتی که گوسفندا ساکت شدن و دیگه بع بع نکردن ، بز بزی به اونا گفت:” امروز خیلی خوش گذشت ، علفهای صحرا خیلی تازه و خوشمزه بودن،مگه نه؟”
گوسفند ها همه یک صدا گفتن:” خوشمزه بود ،خوشمزه بود ، خیلی خوش گذشت.”

 

 

بزبزی گفت:”من هم امشب برای شما یک آهنگ شاد و جدید می زنم تا حسابی کیف کنین”
بز بزی اینو گفت و سرش رو به این طرف و اون طرف تکون داد. اما زنگوله ی بزبزی صدا نکرد،بزبزی باز هم کله ش رو تکون داد. اما ازصدای زنگوله خبری نبود. بز بزی با ناراحتی گفت :” زنگوله م نیست ، زنگوله م چی شده؟”
گوسفند ها یک صدا گفتن:” زنگوله میست؟ حالا ما چطور بخوابیم؟”

 

گوسفند ها عادت کرده بودن هر شب با صدای زنگوله بزبزی به خواب برن. بزبزی هر شب برای اونا آهنگ می زد و اونا با صدای آهنگ زنگوله ای اون به خواب می رفتن.
بزبزی گفت :” فکر می کنم وقت چرا زنگوله م از گردنم باز شده و افتاده ، پس حالا زنگوله قشنگ من یه گوشه تو صحرا افتاده و گم شده”

 

 

بز بزی سرش رو بلند کرد و به شکاف سقف طویله نگاه کرد . طویله ای که بزبزی توی اون زندگی می کرد سقف کوتاهی داشت.تو سقف اون یک شکاف بود تا هوای تازه از اونجا به داخل طویله بیاد.شکاف باریک بود،اما بزبزی هم لاغر بود و می تونست از اون رد بشه.بزبزی از شکاف سقف به ماه که توی آسمون می درخشید نگاه کرد و به فکر فرو رفت.

 

 

بزبزی از الاغ خواست تا روی زمین بشینه .بعد رفت پشت الاغه، الاغ بلند شد و بزبزی خودش رو از توی شکاف سقف به روی پشت بام طویله رسوند.

 

 

بزبزی بدون اینکه سگ های ده خبردار بشن آروم آروم از ده بیرون اومد و به طرف صحرا رفت. نور مهتاب همه جا رو روشن کرده بود. بزبزی به جایی که گله اونجا چریده بود رسید. همه جا رو گشت،اما زنگوله ش رو پیدا نکرد.خیلی غمگین شد. به یاد صدای زنگوله ش افتاد و گفت:” چه حیف شد،زنگوله م چه صدای قشنگی داشت، کاش یکبار دیگه صدای اون رو می شنیدم”

 

 

در همین موقع صدایی شنید.این صدای یک زنگوله بود.بزبزی اطراف رو نگاه کرد و با خودش گفت :” چقدر این صدا شبیه صدای زنگوله خودم بود،شاید خیالاتی شدم ، بهتره به طویله برگردم”
اما باز هم صدای زنگوله اومد.بزبزی خوب گوش کرد و گفت:” نه اشتباه نمی کنم،این صدای زنگوله خودمه،من صدای اون رو خوب می شناسم”

 

صدا از پشت تپه ای که در اون نزدیکی بود میومد،بزبزی از تپه بالا رفت.وقتی که به بالای تپه رسید،به پایین تپه نگاه کرد.در اونجا گرگ بزرگی رو دید که روی زمین نشسته ، گرگ زنگوله ی بزبزی رو با دست گرفته بود ، اونو تکون می داد و می گفت:” کاش یه گوسفند چاق و چله به این زنگوله وصل بود، اما این زنگوله صداش ریز و ظریفه،حتما صاحب اون یک بره ترد و خوشمزه ست”

 

 

بزبزی خودش رو مخفی کرد و آهسته گفت:”این زنگوله ی قشنگ خودمه،حالا چطوری اونو از گرگه پس بگیرم؟”
بزبزی فکرکرد:”چطوره برم و به گرگه بگم که اگر زنگوله ی من رو پس بده یک گوسفند براش میارم؟بعد زنگوله رو میگیرم و هیچ گوسفندی هم نمیارم.اما این کار خیلی خطرنامه،ممکنه که گرگ حرفم رو باور نکنه و خودم رو بخوره،اون وقت دیگه هیچوقت زنگوله م رو نمیبینم”

 

 

بزبزی خیلی فکر کرد و در آخر تصمیم گرفت به طویله برگرده، از تپه پایین اومد و به طرف ده به راه افتاد. کمی اون طرف تر از تپه یک چاله ی گود و بزرگ دید .با احتیاط به اون نزدیک شد و گفت:”چه چاله ی خطرناکی،هر کس توی اون بیفته دیگه نمی تونه بیرون بیاد”
بزبزی به طرف جایی که گرگ بود نگاه کرد و با عصبانیت گفت :” ای گرگ بدجنس ، امیدوارم توی این چاله بیفتی”
بزبزی به طویله برگشت.گوسفند ها هنوز نخوابیده بودن و منتظر بودن تا آهنگ هر شب خودشون رو گوش کنن. بزبزی اون شب با زنگوله گاو برای گوسفند ها آهنگ زد. زنگوله گاو بزرگ بود و صدای بلند و غمگینی داشت.

 

 

بزبزی تا چند شب با زنگوله ی گاو آهنگ زد. گوسفند ها هم با اینکه غمگین می شدن،حرفی نمی زدن.اونا پیش خودشون گفتن:” بیچاره بزبزی،دلش برای زنگوله ش تنگ شده،برای همینه که آهنگ غمگین می زنه.” اما بزبزی در تمام این شبها تو فکر زنگوله ش بو د، به حرف های گرگ فکر می کرد و به خودش می گفت:” اگر گرگ صدای زنگوله ی گاو رو بشنوه چی میگه؟ حتما می گوید چون صدای این زنگوله خیلی بلنده ، صاحب اون یک گوسفند چاق و چله ست”
بزبزی خیلی فکر کرد و آخر سر یه نقشه خوب کشید.

 

 

بزبزی زنگوله ی گاو رو ازش گرفت و به یک طناب بلند بست. طناب رو حلقه کرد و دور گردنش انداخت. بعد به کمک الاغ از طویله بیرون رفت و به طرف چاله ی گود و بزرگ به راه افتاد. کنار چاله که رسید زنگوله ی گاو رو داخل چاله انداخت. بعد دنباله ی طناب رو گرفت و خودش رو پشت یه سنگ بزرگ قایم کرد. اون وقت طناب رو کشید. زنگوله ی گاو از توی چاله به صدا در اومد.

 

 

 

وقتی که گرگ صدای زنگوله گاو رو شنید با خودش گفت :”صدای یه زنگوله ی دیگه میاد،حتما گوسفندی از گله ش جا مونده” گرگ از جاش پرید و به طرف صدا به را ه افتاد. وقتی که گرگ کنار چاله رسید بزبزی  طناب رو کشید و زنگوله ی گاو باز هم صدا کرد.گرگ خنده ی بندی کرد و گفت :” به به چه صدایی ، یه گوسفند چاق و چله”
گرگ معطل نکرد و توی چاله پرید.بزبزی هم طناب رو کشید و و زنگوله ی گاو رو از چاله بیرون اورد.بعد بالای سر گرگ اومد و گفت :” سلام آقا گرگه، اونجا چه میکنی؟”
گرگ که خیلی عصبانی شده بود ، زوزه ی بلندی کشید و گفت :” ای بزغاله ی نیم وجبی ، مگه دستم بهت نرسه،اگر از توی این چاله بیام بیرون یه لقمه چپت می کنم”

 

 

اما گرگ هر کاری کرد نتونست از چاله بیاد بیرون.بزبزی طناب رو به گرگ نشون داد و گفت :” این طناب رو میبینی آقا گرگه؟ من می تونم با این طناب تو رو بیرون بیارم،اما یک شرط دارم”
گرگ گفت :” شرط ؟ چه شرطی؟”
بزبزی گفت :” من طناب رو توی چاله می ندازم تو هم بایدزنگوله منو که خیلی دوسش دارم ، به من پس بدی”
گرگ فت :” باشه باشه قبوله حالا تو طناب رو بنداز”
بزبزی گفت :” نخیر ، اول تو باید زنگوله رو بندازی”
گرگ گفت :” اگر زنگوله ت رو میخوای اول باید طناب رو بندازی، ببین چه صدای قشنگی داره” بعد گرگه چند بار زنگوله بزبزی رو تکون داد و به صدا دراورد. بزبزی که می دونست گرگ خیلی حقه بازه زنگوله ی گاو رو به صدا دراورد و گفت :” من این زنگوله ی بزرگ رو دارم،اصلااون زنگوله رو نمی خوام،تو هم همونجا توی اون چاله بمون”
گرگ که دیگه چاره ای نداشت،زنگوله ی بزبزی رواز چاله بیرون انداخت،بزبزی زنگوله ش رو برداشت و چند بار بوسید،گرگ که در ته چاله منتظر بود فریاد زد:” پس چرا طناب رو نمی نداری؟”

 

 

 

بزبزی زنگوله ی گاو رو از طناب باز کرد و سر طناب رو داخل چاله انداخت. گرگ سر طناب رو گرفت و خواست که از چاله بیرون بیاد. طرف دیگه طناب آزاد بود و آخر سر همه طناب به داخل چاله افتاد.
بزبزی تند تند دوید و به طویله برگشت. زنگوله ی گاو رو به اون پس داد و زنگوله ی خودش رو به صدا در اورد.اون شب قشنگترین آهنگی رو که بلد بود زد.

 

 

نویسنده : کامبیز کاکاوند

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

38 پاسخ
  1. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    خیلی عالی بود👌🥰
    ممنونم از قصه های زیبا و آموزندتون.
    ما تازه با سایت شما آشنا شدیم دخترم قصه هاتونو خیلی دوست داره😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *