3/5 - (2 امتیاز)

 

??? ??? ??????

 

سلام سلام بچه ها        گلهای سرخ و زیبا
سلام سلام غنچه ها      عزیزای مثل ماه
باشید همیشه خندان     چون گلهای گلستان

دخترها و پسرهای گلم حال و احوالتون چطوره؟ سرحال و قبراق هستید؟ امیدوارم که مثل همیشه با لبهای خندون منتظر شنیدن قصه جدید باشید. امشب میخوام براتون یک قصه جالب و هیجان انگیز تعریف کنم . قصه یکی از خود شما شنونده های عزیزمون رو.. بله! یکی از شما بچه های گلم به اسم آنالی خانوم که الان هم داره قصه مون رو میشنوه..
اسم قصه مون هست ” آنالی، دختر جنگل”
آنالی خانوم قصه ما یه دخترمهربون و خوش قلب 8 ساله است که درست همین امشب تولدشه .. پس من همینجا به آنالی و همه بچه های گلی که تولدشون نزدیکه با خوشحالی میگم که تولدتووون کلی مبارک…

 

آنالی قصه ما عاشق حیواناته، البته بهتر بگم نه فقط آنالی حیوانات رو دوست داره بلکه حیوانات هم عاشق آنالی هستند. آخه می دونید بچه ها حیوانات احساس آدمها رو خیلی خوب می فهمند. وقتی یکی باهاشون مهربون باشه و بهشون محبت کنه خوب میفهمند و اون آدم رو دوست خودشون میدونند.
اگر بخوام براتون از حیواناتی بگم که با آنالی زندگی می کنند و آنالی ازشون مراقبت می کنه اوووووه کلی حیوون رو باید اسم ببرم، مثلا چند تا سگ مهربون و وفادار که عاشق اینن که آنالی باهاشون بازی کنه مخصوصا رکسی (REXY)، بچه ها رکسی یه سگ سفید پشمالو بامزه ست با چشمهای تیله ای و لبهای خندون . رکسی یکی از بهترین دوستهای انالیه و همیشه دوست داره کنار آنالی باشه.

 

 

 

 

 

آنالی یک اسب قهوه ای زیبا هم داره به اسم دنا سپهدار، یکی از بهترین لحظه ها برای آنالی زمانی هست که اسب سواری میکنه و دنا با چابکی و سرحالی یورتمه میره. باد ملایمی که به صورت آنالی می خوره اون رو غرق لذت می کنه. در اخر هم آنالی پوست براق و قهوه ای دنا رو حسابی نوازش می کنه.

 

 

راستی از مرغابی ها و اردک های استخرهم براتون بگم که هر روز منتظرن تا آنالی بهشون غذا بده و وقتی آنالی براشون غذا میریزه رقابتشون برای قاپیدن غذاها حسابی جالب و خنده داره..

 

 

گاهی اوقات پدر و مادر آنالی تعجب می کردند که آنالی چطور می تونه انقدر رابطه خوبی با حیوانات برقرار کنه، آخه آنالی به راحتی در چشم حیوانات زل میزد و با چشم و قلبش باهاشون رابطه برقرار می کرد.

 

یک روز پدر آنالی که از علاقه بی حد آنالی به حیوانات خبرداشت تصمیم گرفت که یک سفر خانوادگی ماجراجویانه به آفریقای جنوبی ترتیب بده تا آنالی بتونه با کلی حیوون جدید از نزدیک آشنا بشه. آنالی وقتی خبر سفر رو شنید پدرش رو محکم در آغوش گرفت و ازش تشکر کرد اون از خوشحالی و هیجان در پوست خودش نمی گنجید.
بچه های عزیزم افریقای جنوبی طبیعیت زیبا و بی نظیر و حیوانات و حیات وحش عجیبی داره، به خاطر همین خیلی از گردشگران و دوستداران حیوانات آرزو دارند که به این کشور زیبا سفر کنند.
آنالی لحظه شماری می کرد تا روز سفر برسه، تنها نگرانی آنالی حیوانات عزیزش بودند که آنالی حسابی دلتنگشون می شد البته آنالی تصمیم گرفته بود که رکسی رو با خودش به سفر ببره اما خوب قطعا دلش برای کوکی، دنا ، گوسفندهای پشمالوش و مرغابی های شیطونش تنگ میشد.
بالاخره روز سفر رسید و اونها با هواپیما به آفریقای جنوبی سفر کردند و بعد از یک سفر طولانی به این کشور سرسبز و زیبا رسیدند. دیدن اون همه سرسبزی از پنجره هواپیما و فکر دیدن حیوانات عجیب وغریبی که توی این سرسبزی ها زندگی می کردند قند تو دل آنالی آب می کرد.
بله بچه های عزیزم حالا آنالی به آفریقای جنوبی رسیده بود و فرصت داشت حسابی ماجراجویی کنه و تجربه های جالب به دست بیاره.
فردای اون روز آنالی به همراه پدر و مادرش آماده شد تا برای گشت و گذار به طرف جنگل و بیشه زار برند. رکسی هم که معلوم بود ازشرایط جدید و هوای تازه حسابی خوشش اومده دور آنالی می چرخید و خودش رو لوس می کرد. اونها سوار یک ماشین جالب بدون سقف شدند که مخصوص حرکت تو جنگل و تپه و گذشتن از رودخونه بود.
آقای راننده که حسابی به اون جنگل و منطقه آشنا بود به آنالی گفت: ” دخترم برای اینکه بتونی حیوانات رو ازنزدیک ببینی باید یادت باشه که تو ماشین از جات بلند نشی و سر و صدا نکنی ، وگرنه حیوانات احساس خطر می کنند و فرار می کنند”
آنالی خندید و گفت :” باشه یادم میمونه ساکت و آروم باشم درست مثل یه موش..” همگی خندیدند و ماشین راه افتاد. ماشین وارد جنگل شد و هنوز مسافت زیادی نرفته بود که به چند تا زرافه رسیدند که خرت خرت در حال خوردن برگ درختان بودند. آنالی که تا اون روز فقط عکس زرافه ها رو دیده بود از دیدن قد بسیار بلند زرافه ها حسابی هیجان زده شده بود اما حواسش بود که صدای بلندی نکنه تا بتونه به خوبی اونها رو ببینه و ازشون عکس بگیره. رکسی هم که خیلی باهوش بود خوب متوجه شرایط شده بود و هیچ صدایی نمی کرد.
بله بچه های گلم! می دونید که زرافه ها بلندترین حیوانات جهان هستند و زبان خیلی درازی دارند تا بتونند به راحتی به همه برگها دسترسی داشته باشند، تازه غذای مورد علاقشون هم برگ های درختان تیغدارهست، چون اونها به راحتی می تونند تیغ درختان رو بجوند، جالبه نه؟
خلاصه آنالی از مامان زرافه و بچه اش کلی عکس گرفت. اونها به مسیرشون تو جنگل ادامه دادند که از پشت بوته ها سر و کله چند تا کرگدن گنده پیدا شد. آنالی با هیجان گفت: ” وای اینها کرگدن اند!” آقای راننده گفت: ” بله ولی متاسفانه تعداد این کرگدن ها در حال کم شدن هست، چون بعضی از آدمها به صورت غیرقانونی و مخفیانه اونها رو شکار می کنند و به همین دلیل روز به روز تعدادشون کمتر میشه..”
بله عزیزای من! یکی از کارهای خیلی زشت و ناپسند شکار حیوانات هست، بعضی از آدمها با بی رحمی حیوانات رو شکار می کنند و پوست و شاخ و دندان اونها رو به قیمت های بالایی میفروشند تا باهاشون کیف و لباس و چیزهای دیگه درست کنند، این کار خیلی غم انگیزه و قلب هر انسان حیوان دوستی رو به درد میاره..
کمی دورتر چند تا توله شیر تپل و شیطون در حال جست و خیز بودند. آنالی با خوشحالی گفت: “وای این بچه شیرها رو ببینید انگار دارند با هم فوتبال بازی می کنند! ”
پدرش گفت: “درست میگی آنالی! انگار اونها دارند با یه نارگیل فوتبال بازی میکنند”
پوست طلایی توله شیرها تو نور آفتاب می درخشید، صدای بچه شیرها که مثل سوت بود تو فضا پیچیده بود و همشون دنبال یک میوه نارگیل که روی زمین افتاده بود می دویدند. دیدن این صحنه زیبا برای آنالی که عاشق حیوانات بود خیلی لذت بخش بود.
آقای راننده ماشین رو پارک کرد تا آنالی بهتر بتونه بازی توله شیرها رو تماشا کنه. آنالی با اجازه پدرش از ماشین پیاده شد و به همراه رکسی نزدیک اونها شد.
با اینکه شیرها حیوانات وحشی ای هستند ولی آنالی اصلا از اونها نمی ترسید و این خیلی جالب بود. دوستی با همه حیوانات اون رو به یک دختر شجاع و جسور تبدیل کرده بود. توله شیرها به آنالی نزدیک شدند و آنالی انگار که داره گربه ای رو نوازش می کنه شروع به نوازش اونها کرد. رکسی هم برای اینکه از بازی عقب نمونه اون وسط میچرخید که آنالی به اون هم توجه کنه و نوازشش کنه.
بله بچه ها جون! دیدن صحنه دوستی یک دختر بچه و سگش و توله شیرها واقعا عجیب و هیجان انگیز بود. اقای راننده از اینکه توله شیرها انقدر آروم و راحت با آنالی دوست شده بودند واقعا تعجب کرده بود چون تا حالا خیلی کم چنین صحنه هایی رو دیده بود.
آنالی حسابی غرق در بازی و نوازش توله شیرها و رکسی بود که ناگهان از پشت نیزارها یک صدای بلندی شنیده شد.انگار صدای قدمهای محکم یک فیل خیلی بزرگ بود.
آقای راننده گفت:” ای وای! اون یک فیل مادر هست که داره به این سمت میاد . ظاهرا پشت نیزارها یک سری بچه فیل در حال آب بازی بودند و حالا فیل مادر متوجه اومدن ما شده و احساس خطر کرده! آخه فیل های مادر خیلی مراقب بچه هاشون هستند . حالا هم داره به سمت ما میاد و براش هیچ کاری نداره که ماشین ما رو با خرطومش واژگون کنه! باید هرچه سریعتر از اینجا بریم.”
آنالی و رکسی و پدر و مادرش سریع سوار ماشین شدند که راه بیفتند ولی چرخ های عقب ماشین تو گل های نرم جنگل فرو رفته بود و تکون نمیخورد. آنالی همونطور که تو ماشین نشسته بود، به عقب نگاه می کرد و صدای قدمهای فیل رو می شنید که به اونها نزدیک تر می شد و زمین زیر قدم های محکمش به لرزه دراومده بود. آنالی، در حالیکه رکسی رو محکم بغل کرده بود و نفسش رو در سینه حبس کرده بود ،منتظر بود ببینه تلاش های پدر و آقای راننده برای درآوردن ماشین از گل به کجا میرسه.
رکسی هم با اینکه جثه خیلی بزرگی نداشت ولی چون یک سگ شجاع و قوی بود با دقت اطراف رو نگاه می کرد و منتظر بود تا از آنالی در برابر خطرات دفاع بکنه ..
بله بچه ها جونم سفرهای ماجراجویانه همیشه پر از اتفاقات عجیب و ناگهانی اند مثل همین اتفاقی که آنالی داشت تجربه می کرد. حالا به نظر شما آنالی و خانواده اش چطور می تونستند به را حتی از این ماجرا عبور کنند؟ پیاده تو جنگل به مسیرشون ادامه می دادند؟ یا به بالای درخت می رفتند تا فیل بزرگ دست از سرشون برداره و خطر رفع بشه ؟؟ ..
برای اینکه ادامه قصه هیجان انگیز آنالی در جنگل های آفریقا رو بشنوید باید تا فردا شب منتظر بمونید تا براتون بگم چه اتفاقهای عجیبی در انتظار آنالی بود.
تا فردا شب و ادامه قصه مون ،شما گلهای قشنگم رو به خدای بزرگ میسپارم، خدا یار و نگهدارتون…

14 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *