یکی بود یکی نبود. در زمانهای قدیم توی یک شهر کوچیک پیرمردی بود که عاشق کبوترها بود. اون هر روز توی میدون کوچیک شهر روی صندلی چرخ دارش می نشست و برای کبوترها دونه میریخت. بعد طولی نمی کشید که کبوترهای قهوه ای و خاکستری دورش جمع می شدند و بق بقو کنان مشغول دونه خوردن می شدند. پیرمرد می خندید و کبوترها رو کیش کیش می کرد.. همه کبوترها دیگه پیرمرد رو می شناختند. دورش جمع می شدند و روی سرش و شونه هاش می نشستند.

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
یک روز ظهر که پیرمرد مثل هر روز روی صندلی چرخدارش نشسته بود و برای کبوترها دونه میریخت پسر بچه هایی که از مدرسه برمی گشتند همینطور که مشغول خنده و شلوغ کاری بودند دور پیرمرد جمع شدند و گفتند:” پیرمرد مگه تو کار دیگه نداری که هر روز اینجا می نشینی و دونه میریزی ؟ ” بعد با شیطنت و جیغ و داد سعی می کردند تا کبوترها رو فراری بدند..

پیرمرد اما سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت.. وقتی که همه کبوترها از دور و بر پیرمرد پرواز کردند و رفتند بچه های بازیگوش هم دست از سر پیرمرد برداشتند و از اونجا دور شدند. رزا که از دور ماجرا رو تماشا کرده بود به پیرمرد نزدیک شد و گفت:” متاسفم که برادرهام با کارهاشون کبوترها رو فراری دادند..”

پیرمرد لبخندی زد و گفت:” اشکالی نداره .. اونها دوباره برمیگردند و درست همون موقع چند تا کبوتر خاکستری روی شونه پیرمرد نشستند..” رزا گفت:” راستی شما چرا انقدر کبوترها رو دوست دارید؟” پیرمرد گفت:” برای اینکه زیبان .. تو اونها رو دوست نداری؟”
رزا با تردید به کبوترهایی که روی شونه پیرمرد نشسته بودند نگاهی کرد و گفت:” نه .. این کبوترها خاکسترین مثل این شهر ! ولی من عاشق رنگ هام .. عاشق باغ های رنگارنگ.. باغ ها همیشه از شهرها قشنگترن..”

رزا چشمهاش رو بست و خودش رو توی یک باغ پر از گل تصور کرد. گل های آفتابگردون زرد، گل های رز قرمز و گلهای زنبق آبی .. اون همیشه عاشق رنگها بود..

پیرمرد به آرومی گفت:” دستت رو بیار..” رزا دستش رو جلو آورد. پیرمرد از توی کیسه اش یک مشت دانه سیاه و روغنی رو در آورد و کف دست رزا ریخت و گفت :” این دونه ها رو جلوی پنجره ات بریز بعدش یک باغ رنگارنگ خواهی داشت..”

رزا با نا امیدی گفت:” اینجا توی این شهر هیچ باغی رشد نمی کنه..” پیرمرد با لبخند گفت:” مطمین باش با این دونه ها میتونی یک باغ رنگارنگ داشته باشی..”
رزا با خنده گفت:” یعنی این دونه ها جادویی ان؟ مثل جک و لوبیای سحر آمیز؟ ” پیرمرد لبخند زد و گفت:” می تونی امتحان کنی..توی این دنیا همیشه چیزهای شگفت انگیزی وجود داره ..”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
رزا در حالیکه دونه ها رو توی دستش نگه داشته بود به سمت خونه راه افتاد. برادرهای رزا با دیدن اون که یک مشت دونه توی دستش بود شروع به خندیدن کردن و گفتند:” تو هم میخوای برای این کبوترهای زشت خاکستری دونه بریزی؟ تو هم مثل اون پیرمرد عقلت رو از دست دادی! ”

رزا اما دونه ها رو محکم توی دستش نگه داشته بود و بدون اینکه چیزی بگه به طرف خونه رفت .
بعد وارد اتاقش شد و دونه ها رو همونطور که پیرمرد گفته بود جلوی پنجره ریخت. برادرهاش گفتند:” برای چی اینجا دونه میریزی؟” رزا گفت:” می خوام با این دونه ها یک باغ رنگارنگ داشته باشم ..”

برادرهاش خندیدند و گفتند:” اینجا نه خاک هست نه آب ! چطوری انتظار داری این دونه ها رشد کنند و تبدیل به یک باغ بشن؟”
رزا گفت:” این دونه ها جادویی ان! هر جایی می تونند رشد کنند و تبدیل به باغ بشن !”
رزا هر روز به دونه هاش سر میزد و اونها رو نگاه می کرد. بعد توی خیالاتش به باغ رنگارنگ رویایی اش فکر می کرد. یک باغ پر از رنگهای قرمز و زرد و آبی ..

اما هنوز هیچ خبری نبود که نبود..

تا اینکه یک روز سر و کله چند تا پرنده عجیب و غریب پیدا شد!
وااای باور کردنی نبود! پرنده های زرد و قرمز و آبی ..

زرد مثل گل آفتابگردون، قرمز مثل گل رز و آبی مثل گل زنبق! درست همونطور که رزا آرزوش رو داشت.. پرنده های رنگی جلوی پنجره اتاق رزا جمع شده بودند و دونه می خوردند و آواز می خوندند..

رزا با دیدن پرنده های رنگی آوازخون با هیجان فریاد زد:” عجب باغ قشنگی .. اینجا به جای گل های رنگی پرنده های رنگی داریم ..یک باغ رنگی آوازه خون ..”

پیر مرد که پایین پنجره روی صندلی چرخدارش نشسته بود لبخندی زد و گفت:” دونه های جادویی کار خودشون رو کردند..”

بله رویای رزا به حقیقت پیوسته بود و جلوی اتاقش یک باغ رنگارنگ داشت .. البته نه پر از گل بلکه پر از پرنده های رنگی ..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنون قصه قشنگی بود ✅☑️✔️🌻🌹🙂🕊️🦜🐦❤️❤️❤️💚💚💚🩵🩵🩵💜💜💜💜
خیلی عالی بود ، خاله جون
سلام
خیلی خوب بود
دختر من هم از خیالات خود استفاده می کند
چقدر عالی باحال بود
قصتون عالی بود مثل قصه لوبیای سحر آمیز خاله صدف ممنونم …. آنیا جلیلی 🦜🦜🦜🌷🌹💐🌻🌲🌳
مرسی که به قصه های ما گوش میکنی آنیا جون💕💕💕
من چون یک مرغ عشق دارم این داستان رو خوندم و خیلی هم از این داستان خوشم اومد
💕💕💕خوشحالم که قصه رو دوست داشتی فاطمه جان
خوب بود 😄✔️✔️100000000
عالی عالی عالی
🥰