این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
یکی بود یکی نبود. الیور پسر بچه ای بود که عاشق توپ بازی بود. اون هر روز صبح توپش رو برمیداشت و
توی حیاط خونه شون مشغول توپ بازی می شد.
اون روز صبح هم مثل همیشه الیور توپش رو برداشت و با عجله کفش های رو پاش کرد و به طرف حیاط دوید. مامان با صدای بلند گفت:” الیور یادت نره بند کفشهات رو ببندی! ” اما الیور مثل همیشه عجله داشت که زودتر به بازیش برسه و بند کفشهاش رو درست و محکم گره نمی زد. اون سریع خوش رو به حیاط رسوند و مشغول توپ بازی شد..

الیور با توپش همه کاری می کرد، با توپ میدوید، می پرید، روپایی می زد ، با سرش ضربه می زد. الیور توپ رو توی هوا انداخت و با هیجان گفت:” اینجا رو ببینید! می خوام یک شوت خیلی قدرتمند بزنم ! بعد با تمام قدرت به توپ ضربه زد..”

توپ توی هوا چرخید مستقیم توی آسمون رفت.. اما این فقط توپ نبود که توی آسمون می چرخید بلکه کفش الیور هم به همراه توپ از پاش در اومده بود و توی هوا پرواز می کرد..
مامان از پشت پنجره گفت:” اوووه کفشت!!!”

خواهر کوچولوی الیور با شگفتی به توپ و لنگه کفش الیور که توی هوا پرواز می کردند نگاه کرد و گفت:” عجب شوتی زدی !”

مامان بزرگ هم که حالا به حیاط اومده بود به لنگه کفش الیور که توی هوا می چرخید نگاه کرد و گفت:” اینجا رو ببینید ! یک کفش پرنده!”

حالا همگی با دهانهای باز با آسمون خیره شده بودند و توپ و لنگه کفش که حسابی بالا رفته بودند رو نگاه می کردند. همه منتظر بودند ببینند بالاخره توپ و کفش کجا می افتند..

الیورکه باور نمی کرد شوت به این محکمی زده با من من گفت:” واقعا کفش من داره پرواز می کنه!..”

لنگه کفش و توپ تا جایی که می تونستند بالا و بالاتر رفتند و بعد با سرعت سقوط کردند و اون طرف دیوار و توی باغ کناری افتادند..
الیور با نگرانی گفت:” اوه خدای من کفش و توپم اون طرف دیوار افتادند ..”

سگی که توی باغ کناری زندگی می کرد شروع به هاپ هاپ کرد.. الیور با ناراحتی گفت:” حتما اون سگ توپم رو پیدا کرده ..”
الیور سریع به طرف جعبه ای که کنار دیوار بود رفت و روی اون ایستاد، بعد تمام تلاشش رو کرد تا بتونه از بالای دیوار نگاهی به خونه بغلی بیندازه..

بله الیور درست حدس زده بود. توپ الیور جلوی پای سگ افتاده بود و سگ خوشحال و هیجان زده مشغول توپ بازی بود و توپ رو اینطرف و اون طرف می انداخت..

الیور با صدای بلند داد زد: ” اون توپ منه ! میشه توپ من رو بدی؟ کفشم هم حتما همونجاها افتاده .. میشه هردوشون رو بدی ؟”
اما سگ حسابی مشغول توپ بازی بود و اصلا به حرفهای الیور توجهی نمی کرد.


الیور دوباره تلاش کرد و این دفعه با صدای بلندتری فریاد زد:” میشه توپ و کفش من رو بهم برگردونی؟ “
اما جز صدای جیک جیک پرنده ها و میو میوی گربه خاکستری هیچ صدایی نشتید..


مامان بزرگ با دیدن ناراحتی الیور لبخند مهربونی زد و گفت:” نگران نباش الیور! بالاخره کفش و توپت برمی گردن..”

بعد همراه با الیور دوتایی و با صدای بلندتری فریاد زدند:” میشه توپ و کفش ما رو برگردونید؟..”

یکدفعه صدای هاپ هاپ سگ قطع شد و صدای پسر بچه ای اومد که گفت:” مراقب باشید.. الان یک کفش پرنده به طرفتون میاد!”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
مادربزرگ و الیور پشت یک درخت پناه گرفتند و یکدفعه لنگه کفش الیور همینطور که توی هوا می چرخید از اون طرف دیوار پرواز کرد و توی حیاط افتاد!
الیور با خوشحالی فریاد زد:” آخ جوون کفشم ..” و به طرف بوته ها رفت و کفشش رو برداشت تا بپوشه.. مامان بزرگ با خنده گفت:” ایندفعه یادت نره که بند کفشهاتو محکم ببندی!”
الیور خندید و لنگه کفشش رو پاش کرد و بندهاش رو محکم گره زد. بعد دوباره روی جعبه رفت و سرش رو از دیوار بالا آورد و به پسرکی که توی باغ کناری ایستاده بود گفت:” ممنونم که کفشم رو برگردوندی! میشه توپم رو هم بدی”
پسرک گفت:” نه نمیشه !” الیور با تعجب به مادربزرگش نگاه کرد. بعد با من من گفت:” چرا نمیشه؟” پسرک با خنده گفت:” برای اینکه باید خودت بیای توپت رو بگیری شاید با هم بازی کنیم .. دوست داری با هم توپ بازی کنیم؟”

الیور که از این حرف خیلی خوشحال شده بود با هیجان گفت:” معلومه که دوست دارم الان میام..”
پسرک گفت:” فقط قبلش حتما بند کفشهات رو محکم ببند..” و همگی خندیدند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام خاله منم بند کفشهامو محکم میبندم که پرواز نکنن.دوستت دارم که قصه های قشنگ برامون میذاری😍🙏🏻😬🫡🤔
سلام خاله قصه گوی عزیزم. این قصه خیلی زیبا بود.. کفش من بند نداره🫣منم توپ دارم اما زیاد باهاش بازی نمیکنم. دوستت دارم.✨🌜💫😻💖
سلام
خیلی خوب و آموزنده بود
قصتون عالی بود… آنیا و خرگوشی 😍⚽👟👟
سلام مممونم قصه خیلی قشنگی بود🌹
داستان های شما واقعا متفاوت و خوب هستن ممنون از شم
ممنون خاله صدف بابت قصه قشنگ تون 🧚🧚🧞🤏👌😻💋🫂🤍🤎💜💙💚💛😻😻⭐🌟✨🥰😍🤩⭐🌟✨💫🌛🌜🌝🤍🤎💜💝💘💚💛❣️😻♥️💕💞💓💗💖👰👰👰👩❤️👩👨❤️👨👩❤️👨💑👨❤️💋👨👨❤️💋👨👩❤️💋👨🧑🍼👪🌻🏵️💮🌸🌸🌷🌺🌺🍂💐💐🌹🌼🍁🌾🌿🍃☘️🌿🌈🌈🌈🌈🏖️🏖️
من عاشق این قصه شدم عالی بود
رستا: خیلی خنده دار بود کفش پرنده و اولیور و مادربزرگش خیلی بانمک بودن. من این قصه رو زیاد دوست دارم.
رها: من این قصه رو خیلی دوست دارم سایتتون عالیه. بازم قصه های فشنگ بگذارید.
خیلی دوسش داشتیم مرسی 🌷🤩
سلام خاله جان خوبی، ممنونم از زحمات شما 💋🌹من هم بندهای کفشم رامحکم می بندم مرسی خاله صدف عشق وگل دوستتدارم🤩😍💗💚💙🩵🤍💕💞💓🧡💜💝💖🏳️🌈🥰💋🌹💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯❤️❤️🎆🎆🎇🎇
سلام خیلی قصه قشنگی یود ممنونم به خاطر قصه قشنگتون 🌈🌈🌨️🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈
مرسی که به قصه هامون گوش میکنی هلنا جان
سلام ولکی های عزیزم منم توپ دارم اما کفش هام چسبیه🤭
عالیه عالی بود. ممنونم
خاله صدف داستان های تو خوب هستن
🥰
سلام خاله صدف حالتون خوبه خیلی قصه ی قشنگی بود ممنونم ازتون 🤗😘😘😘🥰😍🤩💘💝💖💗💓💞💕💋👻💘💘💘💘♥️♥️♥️♥️💘💘💘💘💘🤩♥️🙃🙃☺️😃😃😃
وقتی کفش الور پرواز مرد خنده دار بود ولی منیکم خوشم امد
ویکم خوشم نیامد
ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی یاس عزیز
خاله صدف منم بند کفشامو میبندم که پرواز نکنند و من یه توپ دارم که با داداشم بازی میکنم😍😍😍😍😍
🥰
مگه کفش پرنده هم وجود داره؟👞
🥰تو دنیای قصه ها همه چیز امکان پذیره