قصه جذاب و شنیدنی گرگ و بره
4/5 - (102 امتیاز)


 

 

 

 

یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود
یه میش چاق و پر زور
میون جنگل دور
قصه می گفت چه زیبا
قصه های بچه ها
برّه، سراپا به گوش
با دل و جانش به هوش
که قصه میگه میشه
خوب گوش ندم نمیشه
حالا شما بچه ها
به هوش باشید سراپا

……..

یک کوه بود و یک دره
یک میش بود و یک برّه
برّهه بچه میش
کوهه عقب، دره پیش
برّهه شاد و خوشحال
همیشه بود سر حال
این ور و اونور می دوید
روی بلندی می پرید
هر چیزی رو که می دید
از مادرش می پرسید:
مامان مامان این چیه؟
مامان مامان اون چیه؟
برّه ناز نازی
با حیوونا به بازی
شنگول و منگول بودش
حبه انگور بودش

 


اِوا اِوا صدا می یاد
از توی دره ها میاد
صدا از اون دوردو راست
چقدر صدا بد نواست
مال کیه این صدا؟
مال گرگ بد ادا
همون گرگ حیله گر
پر خور و پر دردسر
منتظر و گیج و منگ
قایم شده، پشت سنگ
که بگیره برّه رو
کوچک یک ذره رو

با دندون تند و تیز
بکنه اون رو ریز ریز
بگه که من سیر شدم
قوی چو یک شیر شدم

 

 

کلاغه میگه قار قار
همه بشن خبردار
ای برّه کوچولو!
خوب و گرد و توپولو
سفره قلم کار کار
داری میری سر کار؟
بره هه گفت :
من می روم بازی کنم
گلها رو ناز نازی کنم
گردش چه مزه داره!
تو فصلی که بهاره
سلام، سلام آقا موشه
چرا رفتی به اون گوشه؟
قایم موشک بازیه؟
یا موشه ناراضیه؟
تو این هوای تازه
که آسمونش بازه
این همه گل می بینی
کنارشون می شینی
پرنده های قشنگ
خوشحال و شاد و زرنگ
بال می زنند، پَر و پَر
راحت و بی دردسر
حیفه تو لونه باشی
یا کنج خونه باشی
یالا پاشو زود بخند
درو رو غصه ببند
موشه گفت :
زرنگی تو آفرین
قشنگی تو آفرین
اما هنوز کوچکی
بی خبر و کودکی
راست میگی شادی خوبه
گردش و بازی خوبه
اما حالا غروبه
برگشتن تو خوبه
هوا شده کمی سرد
دیرنشده زود برگرد

 

 

گرگه گفت :
صدای برّه میاد
از توی دره میاد
جدا ز مادر شده
بی کس و یاور شده
برم سراغ برّه
نکنه یه وقت در بره
به و به و به چه برّه ای!
چه برّه یک ذره ای!
چه دم نازی داری
گوش درازی داری
اینجا خیلی قشنگه
خیلی رنگ و وارنگه
دیدنی هاش زیاده
اون ور کوه آباده
بریم با هم بگردیم
بگیم شادی آوردیم
برّه هه گفت :
آهای، آهای، آی گرگه،
گرگ زبان بزرگه
بگو چه خوابی دیدی؟
نقشه برام کشیدی؟
تو که نداری رحمی
منو می کنی زخمی
هستی حالا مهربان
الکی شاد و خندان
گرگه میگه :
فکرت درسته جونم
چربه خیلی زبونم
اما حالا تنهائی
لقمه چرب مائی
داد بزن بگو مادر
اما کجاست یک یاور؟
تو از مادر دور شدی
خسته و بی زور شدی
هیچکسی این جاها نیست
کس با خبر ز ما نیست
می برمت به خونه
برّه یکی یک دونه
دور از چشم دیگران
اصلاً نیستم نگران
که من بخورمت زود
بدون پختن و دود
بیا جلو ناز نازی
نیست دیگه وقت بازی

…..
کلاغ پیغام رسان
غمگین و قارقارکنان
به دنبال گوزن گشت
میون صحرا و دشت
تا که گوزنه رو دید
جلوی گوزنه پرید
با چشم گریان و زار
گفت ای قار و قار و قار
ای گوزن شاخ بلند
برّه شد اسیر و بند
گرگه اومد و بردش
بدو بریم که خوردش
کلاغ پیغام رسان
به تندی پرواز کنان
به هر جائی سر کشید
هر کسی رو تونست دید
خبر خبر ای دوستان
ای دوستان مهربان
گرگه برّه رو بردش
بریم بریم که خوردش
همه به خود می گفتند
گرگ رو کِشیم ما به بند
بهر نجات برّه
جمع بشیم توی دره
از اونجا راه می افتیم
با هم، بدون هیچ ترس و بیم
همه با هم یکی شیم
به جنگ گرگه میریم
همه دوستان به پیش
همه به دنبال میش

 


 

میشه گفت :
ای گرگ زشت نادان
تا نشدی سخت نالان
بگو کجاست برّه ام؟
کوچک یک ذره ام
گرگه گفت :
برّهه رو من دیدم
حسابشو رسیدم
اون رو به حیله بردم
تو لونه بردم خوردم
میشه گفت :
خورد و خمیرت می کنم
لقمه شیرت می کنم
گرگ بدجنس و حیله گر
باعث ظلم و دردسر
داد می زد و فریاد می کرد
دائم لپهاشو باد می کرد
می گفت کی می آید به پیش
تا ببیند با چشم خویش
این زور و بازوی مرا
قدرت نیروی مرا
میشه گفت :
منم منم میش میش
منم که میام به پیش
منم می یام به جنگت
بدَرم دل سنگت
آی سنجابه آهای موش
گوزن و کلاغ و خرگوش
حمله به گرگ بد ادا
به حیوون دزد و گدا
تا میشه گفت برید جلو
همه ریختند وسط یهو
یکی به چشمش می زد
یکی تو گوشش می زد
یکی پاشو می کشید
یکی دمشو می چید
خانم میشه سر رسید
شکم گرگ رو درید

 

 

گرگه ، شکم پاره شد
بدبخت و بیچاره شد
طناب به گردن شده
تنبیه و نالان شده
نگاه بکن تو برّه
گرگه میره تو دره
برّهه آزاد شده
مادر دلش شاد شده
همه به هم میگفتن
بازی رو باخته دشمن
دست بدست هم دادند
دور برّه چرخیدند
گرگه رو ذلّه کردیم
آواره و بیچاره اش کردیم
رفتند به سوی خانه
شادی کنان روانه
میشه گفت :
بچه خوب و هشیار
دل زنده و دل بیدار
گوش کن به حرف مادر
که می زند در آخر
باید که قبل از هر کار
بدون هیچ انتظار
فکرتو کار بندازی
چه در کارت، چه بازی
چون که هنوز کوچکی
برّه ای و کودکی
دور نشو تو ز خانه
از مادر و کاشانه
وقتی که تنها شدی
بدون آشنا شدی
هزار خطر تو راهه
که مثل شب سیاهه
آخر قصه این بود.
قصه ما همین بود.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

24 پاسخ
  1. پریسا
    پریسا می گوید:

    ممنون از قصه هایی که می زارید مخصوصا این قصه چون من خودم بچه بودم این کتاب رو داشتم واسم نوستالژی بود

    پاسخ
  2. جعفری
    جعفری می گوید:

    داستان هاتون عالیه .من هر شب برای بچه هام میذارم . صدای قصه گو هم عالیه و آهنگش خاطره انگیز برای خودمون . ممنون از شما

    پاسخ
  3. مهدی پدر علی و السا
    مهدی پدر علی و السا می گوید:

    این قصه برای خودم جذابتر بود چون کتابش رو از دوران کودکی دارم و یاد خاطرات بچگیم افتادم . ممنون از وولک

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *