قصه جذاب و شنیدنی دوستان علیه گربه سیاه (قسمت دوم )
2/5 - (13 امتیاز)


 

 

 

 

خانه گربه تاریک و کثیف بود. گربه روی زمین نشست و چنگال‌هایش را روی خرگوش گذاشت. خرگوش ساکت نشسته بود و برای فرار از چنگال گربه نقشه می‌کشید.

 

قصه کودکانه داستان دوستان -داستان حیوانات جنگل-ایپابفا سایت قصه و داستان14

 

گربه گفت: «چند لحظه دیگر کشته می‌شوی! حرفی برای گفتن داری یا نه؟»
خرگوش گفت: «بله گربه عزیز، حرفی دارم، اما باور نمی‌کنم که تو به حرف‌هایم گوش بدهی. من فقط یک خرگوش کوچک و ضعیف هستم؛ در حالی که تو گربه‌ای قوی هستی. تو مثل سلطان جنگل، شیر، هستی.»
گربه که حرف‌های خرگوش را شنید، چشم‌هایش برقی زد و کمی آرام شد. دم سیاهش را تکان داد و گفت: «حرفت را بزن! یک سلطان با قدرت به حرف موجودات ضعیف و بی ارزش هم گوش می‌دهد!»
خرگوش گفت: «بله عالی جناب، شما سلطان مهربانی هستید. جانوران دیگر شکار خود را فوری می‌خورند؛ اما شما مثل آن‌ها نیستید.»
گربه گفت: «خرگوش عزیز، ای کاش همه جانوران مثل تو فکر می‌کردند و این طوری حرف می‌زدند.»
خرگوش با لحن دوستانه‌ای گفت: «همین طور هم هست. بیشتر آن‌ها افتخار می‌کنند روی زمینی که شما راه رفته‌اید راه بروند. دوستان من، موش و سنجاب آرزویشان این است که طعمه جانوری مثل شما بشوند.»

حرفهای خرگوش برای گربه مثل عسل شیرین و گوارا بود و گربه از شنیدن آن‌ها احساس خوشحالی می‌کرد. این بود که با محبت به خرگوش گفت: «خرگوش عزیز، آخرین خواهش تو چیست؟ هر آرزویی داری بگو تا قبل از خوردن تو آن را برایت انجام دهم؛ اما عجله کن، چون خیلی گرسنه‌ام.»
خرگوش گفت: «بله، چشم، فراموش کرده بودم. آخرین خواهش من این است که مرا نپخته نخورید. آتشی درست کنید و مرا روی آن کباب کنید. می گویند کباب خرگوش خیلی خوشمزه است و غذای شاهان است. حالا که شما مثل یک شاه هستید، پس مرا کباب کنید و بخورید.»
گربه با خود فکر کرد: «تابه‌حال همه از من تقاضای آزادی‌شان را می‌کردند؛ اما این خرگوش از من می‌خواهد که او را کباب کنم و بخورم. من می دانم که کباب خرگوش غذای شاهان است. معلوم است که نمی‌خواهد به من کلک بزند. پس همین کار را می‌کنم.»
خرگوش منتظر جواب بود. پس از چند لحظه، گربه گفت: «برای کباب باید آتش درست کرد.»
خرگوش گفت: «البته، شما باید با بوته‌ها و شاخه‌های خشک آتش زیادی درست کنید. جنگل پر از شاخ و برگ خشک است؛ اگر بخواهید، من حاضرم کمکتان کنم.»

 

 

قصه کودکانه داستان دوستان -داستان حیوانات جنگل-ایپابفا سایت قصه و داستان15

 

گربه گفت: «تو خیلی مهربانی که می‌خواهی به من کمک کنی. بیا برویم و زودتر مقداری شاخه خشک جمع کنیم که من از گرسنگی دارم می‌میرم.»
گربه و خرگوش به جنگل بازگشتند و مشغول جمع آوری شاخ و برگ شدند. هنگام جمع کردن شاخ و برگ درختان، خرگوش با صدای بلند با خودش حرف می‌زد:
– «نه، این چوب خوب نیست. این یکی بهتر است. این شاخه، تر و تازه است و خوب نمی‌سوزد.»
خرگوش با این حرفها کم کم جلوتر رفت تا از گربه دور شد. ناگهان بوته‌ها را به زمین انداخت و پا به فرار گذاشت. گربه وقتی فرار خرگوش را دید، خشمگین شد و فریاد زد: «جانور حیله گر گولم زد. اول موش، بعد سنجاب، و حالا هم خرگوش؛ همه از دستم فرار کردند اما عاقبت گیرشان می‌آورم و همه‌شان را زنده زنده می‌خورم.»

 

قصه کودکانه داستان دوستان -داستان حیوانات جنگل-ایپابفا سایت قصه و داستان16

 

موش و سنجاب داشتند گریه و زاری می‌کردند که ناگهان خرگوش در زد و گفت: «دوستان عزیز، در را باز کنید. من برگشته‌ام.»
موش و سنجاب با شنیدن صدای خرگوش، شادمان از جا پریدند و در را باز کردند. خرگوش وارد لانه شد. آن‌ها وقتی دیدند که خرگوش حتی یک خراش برنداشته است خیلی تعجب کردند.
خرگوش خندید و گفت: «ها، ها، حالا برایتان تعریف می‌کنم که چطور گربه را گول زدم و از دستش فرار کردم.»
در تمام مدتی که خرگوش ماجرا را تعریف می‌کرد، موش و سنجاب، مات و مبهوت به او چشم دوخته بودند.
خرگوش وقتی ماجرای فرار خود را تعریف کرد، به دوستانش گفت: «اما از این به بعد، دیگر گربه ما را راحت نمی‌گذارد.»
موش گفت: «وای! پس حالا چه کار کنیم؟»
سنجاب گفت: «بهتر است هر چه زودتر از اینجا برویم.»

 

قصه کودکانه داستان دوستان -داستان حیوانات جنگل-ایپابفا سایت قصه و داستان17

 

موش گفت: «حیف که میمون مهربان به سفر رفته است. اگر اینجا بود، پیش او می‌رفتیم و با کمک او چاره‌ای پیدا می‌کردیم.»
خرگوش گفت: «ما نباید جنگل را ترک کنیم، بلکه فقط در جای دیگری پنهان می‌شویم. من راهی برای از بین بردن گربه پیدا کرده‌ام، ولی چون گربه ما را می‌شناسد، باید منتظر میمون بمانیم تا از سفر برگردد. ما نباید فرصت دیگری به گربه بدهیم. زود باشید! کمک کنید وسایلمان را جمع کنیم. تا قبل از روشن شدن هوا باید از اینجا برویم.»
صبح خیلی زود، سه دوست وسایلشان را برداشتند و از خانه خارج شدند. کمی که رفتند، دیدند حیوانی به طرف آن‌ها می‌آید. موش با شادی فریاد زد: «فکر می‌کنم این میمون است که از سفر باز می‌گردد.»
وقتی به میمون رسیدند، با خوشحالی او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. سنجاب با شادمانی گفت: «خدا را شکر! میمون عزیز، خداوند تو را به موقع به اینجا رساند.»

 

 

قصه کودکانه داستان دوستان -داستان حیوانات جنگل-ایپابفا سایت قصه و داستان18

 

میمون که تعجب کرده بود گفت: «من که از حرف‌های شما سر درنمی آورم. راستی شما با این بار و بنه کجا می‌روید؟»
خرگوش جواب داد: «تا زمانی که گربه سیاه در این جنگل است، جان ما در خطر است. او می‌خواهد ما سه نفر را بکشد و بخورد؛ اما ما تصمیم گرفتیم در خانه دیگری پنهان شویم تا تو از سفر برگردی.»
میمون کمی فکر کرد و بعد گفت: «نه، شما نباید خانه خود را ترک کنید. به جای آن، باید برای بیرون کردن گربه راهی پیدا کنیم. اگر از من بپرسید، می گویم به خانه خود برگردید و فکر کنید که چطور می‌توانید گربه را از بین ببرید.»

خرگوش گفت: «فکر این را هم کرده‌ایم.» و نقشه خود را برای آن‌ها شرح داد و بعد خرگوش و دوستانش به خانه برگشتند.
وقتی سه دوست از پیش میمون رفتند، او به راه افتاد و به ساحل رودخانه رفت. اتفاقاً، گربه بدجنس هم آنجا بود. میمون به او نزدیک شد و گفت: «سلام گربه، اینجا چه کار می‌کنی؟»
گربه گفت: «خیلی گرسنه‌ام. دارم ماهی می‌گیرم.»
میمون گفت: «چرا نمی‌روی شکار و داری ماهی صید می‌کنی؟»
گربه گفت: «دیروز، خرگوش چاق و چله ای شکار کردم؛ ولی از دستم در رفت. عیبی ندارد. یک روز دیگر می‌گیرمش.»
میمون فکری کرد و گفت: «ماهیگیری در ساحل رودخانه کار مشکلی است. خیلی طول می‌کشد تا یک ماهی گیر بیاوری. من همیشه برای ماهیگیری به وسط رودخانه می‌روم. آنجا پر از ماهی است.»
گربه فریاد زد: «وسط رودخانه! من چطور به آنجا بروم؟ من خوب شنا بلد نیستم. اگر به وسط رودخانه بروم، حتماً خفه می‌شوم.»

 

قصه کودکانه داستان دوستان -داستان حیوانات جنگل-ایپابفا سایت قصه و داستان19

 

 

میمون گفت: «من تابه‌حال صد دفعه برای ماهیگیری به آنجا رفته‌ام و هنوز هم زنده هستم! می دانی چرا؟ چون با قایق به آنجا می‌روم!»
گربه گفت: «با قایق؟ قایق از کجا بیاورم؟»
– «ما می‌توانیم خیلی زود یک قایق درست کنیم.»
میمون رفت و پس از مدتی یک تنه درخت با خود آورد. بعد، آن را روی آب انداخت و گفت: «این هم قایق. قایق‌های معمولی ممکن است در آب غرق بشوند؛ ولی این چوب هرگز غرق نمی‌شود! بر آن سوار شو و به وسط رودخانه برو و تا دلت می‌خواهد ماهی بگیر.»
گربه گفت: «می‌ترسم از روی چوب لیز بخورم و توی آب بیفتم.»
– «نگران نباش و اصلاً نترس! الان تو را طوری به آن می‌بندم که دیگر لیز نخوری.»
میمون به سرعت چند پیچک آورد و با آن‌ها گربه را محکم به تنه درخت بست و گفت: «حالا برو دنبال صید ماهی.»

 

قصه کودکانه داستان دوستان -داستان حیوانات جنگل-ایپابفا سایت قصه و داستان20

 

گربه پرسید: «تو با من نمی‌آیی؟»
میمون گفت: «البته که می‌آیم. من با قایق دیگری تو را دنبال می‌کنم. بیا باهم مسابقه بدهیم و ببینیم کی برنده می‌شود.»
گربه با ترس پرسید: «راستی من چطوری این قایق را حرکت بدهم؟»
میمون گفت: «فکرش را نکن! جریان آب خودش تو را می‌برد. آب، تو را به جایی که پر از ماهی است می‌برد. تو مشغول ماهی گرفتن شو تا من هم بیایم. بعد باهم برمی‌گردیم.»
گربه خودش را به جریان آب سپرد تا ماهی فراوانی صید کند و غذای لذیذی بخورد. جریان آب خیلی تند بود و با سرعت تنه درخت و گربه بدجنس را با خود برد.
وقتی گربه دور شد، میمون عاقل با خود گفت: «فکر نمی‌کنم گربه به‌سلامت به خشکی برسد.» بعد، به راه افتاد تا خبر این پیروزی را به سه دوست مهربان بدهد.

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

 

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *