یکی بود یکی نبود ، یه جنگل بزرگ و قشنگی بود بچه ها که پر از درخت های سرسبز و گل های رنگارنگ و زیبا بود. از وسط این جنگل یه رودخونه پر آب و زیبایی هم رد میشد. اون روزهم مثل همه روزهای دیگه جنگل روز آفتابی قشنگ و دلپذیری بود.
مامان اردکه سه تا تخم کوچولوی خودش رو توی لونش گذاشته بود و داشت نگاهشون میکرد.اون خیلی دلش میخواست که هر چی زودتر جوجه اردکا پوسته تخم هارو بشکنن وازتوی تخم بیرون بیان.
مامان اردکه همش مراقب تخم ها بود که مبادا براشون اتفاقی بیفته و از اینکه مدت طولانی روی تخم ها خوابیده بود خسته شده بود و احساس گرسنگی کرد.
به خاطر همین اون سریع لونش رو ترک کرد و رفت تا یک مقداری گیاه و سبزیجات بخوره تا سیر سیر بشه ، اون میخواست زود زود برگرده تا بتونه دوباره روی سه تا تخم کوچولوش بشینه و مواظبشون باشه.
اما بچه ها جونم همون موقع عصر وقتی که مامان اردکه به لونش برگشت هیچ کدوم از تخم هارو پیدا نکرد و هیچ کدوم از تخم ها توی لونه نبودن.
مامان اردکه شروع کرد به گریه و زاری کردن و همینطور که بالهاش رو روی سرش گذاشته بود میگفت :” وای نه، تخم های قشنگ و عزیز من کجا رفتن ؟”
روی یه درختی که درنزدیکی لونه مامان اردکه بود دارکوب زرنگی زندگی میکرد. دارکوب وقتی صدای مامان اردکه رو شنید از توی لونش بیرون اومد تا ببینه که چه اتفاقی افتاده.
دارکوب از روی درخت به سمت پایین پرواز کرد و اومد و پیش مامان اردکه نشست و بهش گفت
:” مامان اردکه من یه مار رو دیدم که تخم های تو رو برداشت و اونارو با خودش به لونش برد ،
اما تو نگران نباش ما فردا وقتی که مار برای پیدا کردن غذا از توی لونش رفت بیرون با هم میریم و سه تا تخم کوچولوی تو رو به لونت بر می گردونیم ”
روز بعد دارکوب مهربون به همراه مامان اردکه به طرف لونه مار بدجنس رفتن و منتظر موندن تا اون برای پیدا کردن غذا از لونش بره بیرون.
کمی بعد وقتی که مار از توی اونش رفت بیرون دارکوب و مامان اردکه توی لونه مار بدجنس رفتن و هر چی تخم توی لونش بود رو برداشتن و با خودشون اوردن بیرون.
وقتی به لونه برگشتن مامان اردکه گفت :” وای نه ، تخم های قشنگ و کوچولوی من با بقیه تخم ها قاطی شدن ، اما عیبی نداره ، مهم نیست ، من روی همه این تخم ها میخوابم تا وقتی که همه اونا از توی تخم بیرون بیان ”
بله بچه ها چند روز گذشت و مامان اردک مهربون تو این مدت روی تخم ها نشست و خوب خوب ازشون مراقبت کرد تا اینکه یک روز اولین تخم شکست و یک موجود عجیب و غریبی از توی اون بیرون اومد.مامان اردکه همونجور که با تعجب به اون زل زده بود دارکوب زرنگ رو صدا کرد.
مامان اردکه گفت :” نوکش شبیه منه ، پاهاشم شبیه منه اما دمش رو مثل جوجه تیغی تکون میده و راه میره ، این چیه دیگه؟”
دارکوب زرنگ خندید و گفت :” این یه پلاتیپوسه ، تو یه چند روزیه که مرتب روی تخم ها نشستی و حالا هم خسته ای من میرم تا این پلاتیپوس کوچولو رو به مامانش تحویل بدم”
عزیزای دلم روزها گذشت و یه تخم دیگه هم شکسته شد. بله بچه ها این دفعه یه جونورتیغ تیغی کوچولو از توی تخم اومد بیرون و سریع هم رفت و خودش رو چسبوند به مامان اردکه ، مامان اردکه از اونجایی که تیغ های جوجه کوچولو رفت توی تنش به هوا پرید و گفت :” این نمیتونه جوجه من باشه ”
دارکوب به مامان اردکه نگاهی کرد و گفت :” این یه مورچه خوار خارداره ، تو برو و روی بقیه تخم ها بشین من میرم تا این مورچه خوار کوچولو رو به مامانش تحویل بدم”
خلاصه چند روز دیگه هم گذشت و سه تا تخم دیگه هم شکسته شدن و سه تا جوجه اردک کوچولو و قشنگ ازتوی تخم ها اومدن بیرون.
مامان اردکه با خوشحالی و هیجان فریاد زد :” من بالاخره جوجه هام رو پیدا کردم”
اما هنوز دوتا تخم دیگه هم توی لونه مونده بود که هنوز شکسته نشده بودن بچه ها. مامان اردکه گفت :” من هنوز باید به نشستن روی تخم ها ادامه بدم یا اونارو همین جا رها کنم و برم؟”
دارکوب زرنگ گفت :” لطفا کاری رو که شروع کردی تموم کن مامان اردک مهربون ، اونوقت من میتونم اون بچه های کوچولو رو هم به مامانشون برگردونم تا خوشحال بشن”
بله عزیزای دلم چندروز دیگه هم گذشت و یه تخم دیگه هم شکسته شد.بچه لاک پشت دوست داشتنی کوچولویی از توی تخم اومد بیرون و شروع کرد به راه رفتن. جوجه اردکا به مامانشون گفتن :” مامان اردکه ما میخوایم بااین لاک پشت کوچولو بازی کنیم” اما مامان اردکه بهشون گفت :” نه عزیزای من ، ما باید اونوبه مامانش برگردونیم ،مامان لاک پشته بعد از گم کردن بچه لاک پشت کوچولو و دوست داشتنی دوباره از دیدنش خیلی خوشحال و شاد میشه ”
بعد از چند روز آخرین و بزرگترین تخم هم شکسته شد.بله بچه ها این دفعه یه بچه تمساح کوچولو و شیطون از توی تخم اومد بیرون و دنبال جوجه اردکا کرد و جوجه اردکا هم همه با هم فرار کردن و در رفتن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنون
تشکر
🌹🌹🌹🌹🦄🦄🦄🦄🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰🤩🤩🤩🤩✨✨✨✨
عالی بود 🦄😍
ممنونم از نظرت دوست خوبم
قصه خوب و مناسب و قابل فهم برای کودکان ممنون
خیلی ممنوم از نظرت دوست عزیز
عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
سبللل
دکامی
عالی بود ممنون
خواهش میکنم دوست عزیزم
ممنون عزیزم، مثل همیشه عالی بود
خواهش میکنم همراه عزیز وولک
🥰🥰🥰🥰
💕💕💕
بسیار زیبا❤️
🌺🌺🌺
تشکر. بچههای من خیلی دوست داشتند این قصه رو
💕💞💓