قصه جذاب و شنیدنی موزهای گمشده میمون کوچولو
3.7/5 - (16 امتیاز)


 

 

 





یکی بود یکی نبود توی یک جنگل سرسبز و بزرگ که پر از درختای بلند و گل های رنگارنگ بود یه میمون کوچولو زندگی میکرد. خونه این میمون کوچولو بالای یکی از این درختای بلند و بزرگ جنگل سبز قصه مون بود.بچه ها این میمون کوچولو یه عادت خیلی بدی داشت اون هم این بود که هیچوقت وسایلش رو مرتب نمیکرد و هیچ وقت هیچ چیزی رو سر جاش نمیذاشت. به خاطر همین همیشه خونش نامرتب و به هم ریخته بود. میمون کوچولو هر موقع به وسایلش یا اسباب بازیاش احتیاج پیدا میکرد باید کلی خونه رو میگشت تا بتونه وسایلش رو پیدا کنه، خلاصه که خیلی شلخته و نامرتب بود.

یک روز صبح که میمون کوچولو از خواب بیدار شد ناگهان از توی خونه درختیش فریاد بلندی کشید . فریادش انقدر بلند بود که تمام حیوونای جنگل صداش رو شنیدن. یعنی چی شده بچه ها؟
” اونا کجا هستن؟ اونا گم شدن، موز های عزیز و خوشمزه ام ، یعنی اونا کجا رفتن؟”

بله بچه ها میمون کوچولو دنبال موزاش میگشت ولی هر چی میگشت اونا رو پیدا نمیکرد که نمیکرد. از بس که خونش به هم ریخته و شلوغ بود ، اون حسابی کلافه و ناراحت شده بود .
میمون کوچولو تصمیم گرفت که بره و از همسایه هاش سوال کنه تا ببینه اونا موزاش رو دیدن یا نه.
اون اول رفت سراغ زنبورای عسل. میمون کوچولو از زنبورا پرسید :” زنبور عسل ، زنبور عسل ، موزهای منو تو خوردی؟”
زنبور عسل ویز ویز کنان گفت :” میمون کوچولو من شهد و گرده گل میخورم . من موز نمیخورم”

میمون کوچولو که فهمید زنبور عسل موزاش رو نخورده تصمیم گرفت از مار که روی شاخه درخت خوابیده بود درباره موزاش سوال کنه.
میمون کوچولو از مار پرسید :” مار ، مار ، تو موزای منو خوردی؟”
مار هیس هیس کنان جواب داد :” من چیزی درباره موزهای تو نمیدونم و موزهای تو رو هم نخوردم ، لطفا مزاحم من نشو”

میمون کوچولو ناامید و ناراحت شد. اون خیلی گرسنه اش شده بود بچه ها و دلش میخواست هر چی زودتر موزهاش رو پیدا کنه و بخوره تا سیر بشه. اون با ناراحتی گفت :” من همه جا رو گشتم ، تو خونه ام ، بیرون خونه ام همه جا رو، اما موزهام نیستن که نیستن ، اونا گم شدن ”

میمون کوچولو همینطور داشت دنبال موزهاش میگشت .اون روی میز رو نگاه کرد اما موزها اونجا نبودن ، زیر تخت رو گشت اما هیچی پیدا نکرد.
” من هنوزهیچ موزی پیدا نکردم، من نمیتونم اونا رو پیدا کنم ، حالا باید چی کار کنم؟”

میمون کوچولو که حسابی عصبانی شده بود محکم پاهاش رو به زمین کوبید و شروع کرد به گریه کردن ، اون میگفت :” من خیلی گرسنمه ، موزام گم شدن و نیستن و من هیچ چیزی برای خوردن ندارم”

بعد میمون کوچولو با ناراحتی از بالکن خونش بیرون رو نگاه کرد.بعد ناگهان با صدای بلند گفت :” یه لحظه صبر کن …اینا پوست موزن، 1..2..3…4… خیلی زیادن”

میمون کوچولو کمی که دقت کرد چشمش به یه خرگوش افتاد که کنار پوست موزها ایستاده بود. میمون کوچولو گفت :” ااا  اونجا یه خرگوشه ، پس اون کسیه که موزهای منو خورده”

میمون کوچولو از همون بالای درخت بلند فریاد زد :” آهای خرگوش ، تو داری موزهای منو میخوری”
خرگوش که تازه متوجه میمون شده بود به اون نگاهی انداخت و گفت :” نه میمون کوچولو من موزهای تو رو نمیخورم،اونجا رو خوب نگاه کن من دارم موز می کارم”

بعد خرگوش کوچولو اومد و اومد تا به پایین درختی که میمون کوچولو بالای اون خونه داشت رسید. بعد به میمون گت :” خیلی گرسنه به نظر میای ،بیا اینجا و یه دسته از موزهای من رو بردار و بخور تا سیر بشی”
میمون کوچولو حسابی خوشحال شد. اون باشادی و هیجان به خرگوش گفت :” ممنونم خرگوش مهربون ، متشکرم ازت اما…. ”

 

 

” پس کی موزهای منو برداشته ؟”

میمون کوچولو چند لحظه با خودش فکر کرد.، بعد انگار که چیزی یادش افتاده باشه ناگهان با صدای بلند فریاد زد :” آهان حالا یادم اومد  من دیشب خیلی گرسنم بود به خاطر همین همه موزهام رو همون دیشب خوردم”
و اینطوری شد که میمون کوچولو فهمید و یاد گرقت که اگر همیشه وسایلش رو مرتب کنه و هر چیزی رو سر جای خودش برگردونه راحت تر اونارو پیدا میکنه و هیچوقت هم یادش نمیره که وسایلش رو کجاگذاشته یا با اونا چی کار کرده.

 

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





35 پاسخ
  1. ایلیا و النا عالمی
    ایلیا و النا عالمی می گوید:

    ممنون خیلی خوب و آموزنده بودند لطفا باز هم از این قصه هاعکس دار قشنگ بگذارید
    ممنون❤️🙏🏻

    پاسخ
  2. فرزانه
    فرزانه می گوید:

    سلام وخیلی ممنون بابت قصه هاى قشنگتون
    لطفا قصه هایى درباره دعواهاى خواهرو برادر هم بگذارید تا کمتر دعوا کنند
    ممنون

    پاسخ
  3. فاطمه زینب مظفری
    فاطمه زینب مظفری می گوید:

    سلام بر شما دوست عزیز !
    بسیار عالی بود ممنون از شما که اینقدر مهربان هستید و برای کودکان داستان می گزارید ! 🌺🌺🤾😘😘😝😝داستان ها تون بامزه ست !!!!

    پاسخ
  4. ساناز علی نژاد
    ساناز علی نژاد می گوید:

    سلام بر شما دوست عزیز !
    بسیار عالی بود ممنون از شما که اینقدر مهربان هستید و برای کودکان داستان می گزارید ! 🌺🌺🤾😘😘😝😝داستان ها تون بامزه ست !!!!

    پاسخ
  5. ملینا
    ملینا می گوید:

    سلام،ممنون از وولک،من هرشب داستانا وولک برای دخترم که دوسال ونیم سن داره میخونم،
    حسابی من ودخترم به قصه ها وابسته شدیم وواقعا شبا بدون قصه وولک خوابمون نمیبره

    پاسخ
  6. زهرا
    زهرا می گوید:

    دادستان خوبی بود ولی باید اول همه خونه رو مرتب میکرد و وسایل ها رو سرجای خودش میزاشت و زیر وسالی ها موز رو پیدا میکرد

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما دوست مهربانم، قصه عکس دار هست ولی متاسفانه الان نمایش داده نمیشه، حتما پیگیری لازم رو انجام خواهیم داد

      پاسخ
  7. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    عالی بود تشکر از لطف شما شب تون بخیر 😍😍🇮🇷

    پاسخ
  8. عرفان یزدانی
    عرفان یزدانی می گوید:

    قصتون خیلی قشنگه من برای دخترم که ۲۰ سالشه میخونم و هرشب بغلم خوابش میبره قصه هاتون کوچیکو بزرگ نداره

    پاسخ
  9. محمد رضا شریفی فرید
    محمد رضا شریفی فرید می گوید:

    ممنون از قصهای قشنگتون پسرم همیشه با شنیدن قصه های شما می خوابه با تشکر و ارزوی موفقیت

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *