قصه جذاب و شنیدنی قورباغه باسواد
4.2/5 - (161 امتیاز)


 

 





یکی بود یکی نبود در یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از درختا و گل های زیبا و رنگارنگ بود تعداد زیادی قورباغه در کنار هم زندگی میکردن. در بین این قورباغه ها یه قورباغه ای زندگی میکرد که خیلی تنها بود و هیچ دوستی نداشت بچه ها. همه قورباغه های اون باغ با همدیگه دوست بودن و با هم بازی میکردن اما هیچکدومشون با قورباغه کوچولوی قصه ما دوست نشده بودن و باهاش بازی نمیکردن. به خاطر همینم قورباغه کوچولو خیلی ناراحت و غصه دار بود بچه ها.

یکی از از روزا که قورباغه کنار برکه نشسته بود خیلی حوصلش سر رفته بود و از اینکه هیچکس باهاش بازی نمیکرد ناراحت بود به خاطر همین تصمیم گرفت از کنار برکه بره و یه گشتی تو باغ بزنه.
قورباغه همینطور که داشت میرفت سرراهش به یه خونه رسید و از پنجره خونه که باز بود پرید تو و زیر تخت خواب یه پسر بچه قایم شد.

 


درهمون موقع مادر پسر بچه وارد اتاق شد ، مادر پسر بچه تکالیف و مشق های پسرش رو برداشت و شروع کرد به نگاه کردن به اونا. بعد رو کرد به پسرش و بهش گفت :” تو اصلا نمره های خوبی نگرفتی و تو درس خوندن تنبلی کردی ، مگه تو نمیخوای که یه پسر زبر و زرنگ و باسواد و درسخون بشی ؟”

 

اما پسر بچه اصلا به حرفای مادرش گوش نمیکرد، اون هیچوقت به اندازه کافی تلاش نمیکرد و همش از درس خوندن و انجام دادن تکلیفش فرار میکرد.
بچه ها جونم اون انقدر تنبل و بی خیال بود که یک روز که روی تختش خوابش برده بود تمام حروف الفبا و عددای کتاباش از توی صفحه ها افتادن پایین ،درست زیر تخت پسر بچه.

 

قورباغه کوچولو هنوز زیر تخت پسر بچه بود و اونجا نشسته بود.قورباغه کوچولو که تا حالا اینهمه حرف و عدد یک جا ندیده بود از دید اون همه عدد و حرف از خوشحالی پرید بالا و کلی ذوق کرد.
اون با خوشحالی فریاد می زد :” من همه اینا رو یاد میگیرم ،بعد من با سواد میشم و میتونم بخونم و بنویسم ، اون موقع قورباغه های دیگه با من دوست میشن و باهام بازی میکنن”

عددا و حروف الفبا از بس که استفاده نشده بودن و مدت طولانی ای بود که پسر بچه اونارو نخونده بود پر از گرد و خاک شده بودن ، قورباغه کوچولو با شادی و خوشحالی تمام اونارو تمیز و پاکیزه کرد و گرد و خاکشون رو گرفت.

 

حالا قورباغه آماده یاد گرفتن بود.اون تونست به کمک حروف درست خوندن و درست نوشتن رو یاد بگیره ، عددها هم به قورباغه کمک کردن و بهش یاد دادن که چطوری بشماره و مسئله های ریاضی رو حل کنه وحساب وکتاب کنه.


روزها میگذشت و قورباغه با تلاش و کوشش زیاد درسها رو خوب خوب یاد میگرفت و تمرین میکرد.

و بعد از مدتی حالا…. قورباغه کوچولو دیگه میتونست مثل یه آدم با سواد بخونه و بنویسه.
اون خیلی خوشحال و هیجان زده بود بچه ها.

 

یک روز که قورباغه میخواست یه کم خستگی در کنه و یه هوایی بخوره از پنجره اتاق پسرک به بیرون پرید و رفت تا توی حیاط یه دوری بزنه. اما همون موقع بود که مامان پسر بچه قورباغه رو دید و اونو از خونه بیرون کرد، قورباغه هم مجبور شد که از اونجا بره و دوباره به سمت برکه برگرده.

 

اما قورباغه از قبل تو خونه پسر بچه کلی چیزهای مفید یاد گرفته بود ، اون یاد گرفته بود که بخونه و بنویسه و ریاضی حل کنه. اون حتی میتونست وقتی هم که برگشت به باغ باز هم چیزهای بیشتری یاد بگیره.
قورباغه های دیگه که اونو دیدن به همدیگه گفتن :” قورباغه میتونه بخونه و بنویسه و ریاضی حل کنه ، اون کلی چیزهای خوب و مفید یاد گرفته و میدونه”
بعد همگی به قورباغه گقتن :” وای قورباغه میتونی به ما هم خوندن ونوشتن یاد بدی ؟”

و اینطوری شد که قورباغه کوچولو تمام چیزهایی که یاد گرفته بود رو به قورباغه های دیگه هم یاد داد.
حالا بشنویم از پسر بچه تنبل قصه مون ، چند روز بعد که پسر بچه سراغ کتاباش رفت و اونارو باز کرد جیغ بلندی کشید و گفت :” چی؟؟؟ اونهمه عدد و حروف کجا رفتن ؟”
اون نمیدونست که قورباغه کوچولو همه اعداد و حروف رو با خودش برده و در حال حاضر اون باهوش ترین و باسواد ترین قورباغه باغ هستش.

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





66 پاسخ
  1. Narges
    Narges می گوید:

    سلام و خسته نباشید خدمت شما برای ساخت این برنامه که واقعا داستان های خوبی رو برای بچه ها تهیه کرده اید .
    پیشنهاد من این بود از داستان های پیامبران الهی و امامان نیز در مجموعه وولک نیز استفاده کنید .
    با تشکر از تلاش شما

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما ، تشکر و سپاس از نظر لطفتون ، تلاش میکنیم که از قصه های متنوع تری استفاده کنیم.

      پاسخ
  2. سها
    سها می گوید:

    سلام عالی بود من نفهمیدم این همه روز که قورباغه تو اون خونه بوده مامان پسر بچه نیومده تو اتاق

    پاسخ
  3. فهیم
    فهیم می گوید:

    سلام.قصه هاتون عالیه ومن هرشب برای پسرم قصه میگم.اما چند مدتیه که قصه های جدید و منظم هرشب نمیگذارید.چرا؟؟

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم. به زودی خبر های خوبی در راه هست و در تلاش هستیم برای برنامه های جدید وولک

      پاسخ
  4. بنیتا شالباف شیروانی
    بنیتا شالباف شیروانی می گوید:

    من هنوز نه خوندم ولی می دونم که مسل همیشه قصه های قشنگ می زارید و بگم که برای من عکس های قصه برام نیامد! ولی باز قشنگ بود و ممنون که همیشه قصه های قشنگ می زارید۰🙏🙏⁦❤️⁩⁦❤️⁩🥰😍😍🤭😘🤭😘🤭😘🤭😘🤭😘🤭😘🤭😘😻😻⁦♥️⁩💜⁦♥️⁩💜💚💛🧡💖💗💓💞💕💌⁦❣️⁩💟🌈🦄🐰🐹🐹🥇🏅⁦🎖️⁩

    پاسخ
  5. سورنا
    سورنا می گوید:

    سلام خاله صدف من از این قصه یادگرفتم که موقع درس تنبلی نکنم و هیچوقت موقع انجام کارام تنبلی نکنم

    پاسخ
  6. آدرینا 💙❤
    آدرینا 💙❤ می گوید:

    شما هم مهربونین همه قصه های قشنگی من عاشق خودتون و قصه هاتون هستم پس قصه های بیشتری بزارین ممنون 😁💕💕💕💕

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *