خانم معلم فكري كرد و گفت:
– «چند سال پيش گرگي كه خيلي گوشت خرگوش دوست داشت، روباهي را وادار كرده بود تا خرگوشها را گول بزند و به لانهاش بكشاند و آنقدر خوراكي به آنها بدهد تا چاقوچله و پروار شوند. آنوقت روباه خرگوش چاق را به گرگ میداد و گرگ هم در عوض به او مرغ و خروس میداد. اين يك معامله بين روباه و گرگ بود؛ اما وقتي خرگوشها متوجه شدند، ديگر فريب آنها را نخوردند و گرگ و روباه بهجای ديگري رفتند. شايد بازهم برگشته باشند و تيزپا فريب خورده باشد.»
يكي از بچه خرگوشها كه اسمش زرنگ بود، گفت: «من صبح زود كه داشتم میآمدم، از پشت درختها پوزهی يك حيوان را دیدم اما ترسيدم و فرار كردم و به كسي هم چيزي نگفتم.»
خانم معلم گفت: «شايد پوزهی روباه را دیدهای و بهتر بود میگفتی تا بيشتر مراقب باشيم. حالا هم بايد بگرديم و خانهی روباه را پيدا كنيم و تيزپا را نجات بدهيم. راستي کدامیک از شما حس بويايي قویتری دارد؟»
عمو فلفلي كه خرگوش پير و مهرباني بود، گفت: «حس بويايي من بسيار قوی است. من بوي روباه را خوب میشناسم. الآن به شما میگویم كه خانهاش كجاست.»
عمو فلفلی دماغش را تيز كرد و به راه افتاد. بقیهی خرگوشها هم به دنبالش رفتند. او میرفت و بومي كشيد. آنها تا آخر جنگل رفتند و سرانجام به خانهی قشنگي رسيدند كه مال روباه بود. عمو فلفلی ايستاد و به خانه اشاره كرد و گفت:
– «همینجاست. روباه در اين خانه است. تيزپا هم اينجاست.»
مامان خرگوشه گفت: «بله من هم بوي تيزپا را حس میکنم، او هم در اين خانه است.»
خانم معلم به آنها گفت: «بايد صبر كنيم تا روباه از خانه خارج شود و بعد به سراغ تيزپا برويم.» آقا خرگوشه گفت: «اما اگر تا آن موقع روباه بلايي به سر پسرم بياورد، من چه خاكي به سرم بريزم؟»
خانم معلم گفت: «نگران نباش، او فقط به تيزپا غذا میدهد تا چاق شود.»
عمو فلفلی گفت: «همگي پنهان شويد تا روباه شمارا نبيند و بويتان را حس نكند.»
آنوقت همهی خرگوشها زير بوتهها پنهان شدند و ساكت ماندند. كمي بعد روباه درحالیکه سوت میزد و آواز میخواند، از خانه خارج شد و رفت. باباي تيزپا به بقيه اشاره كرد كه سر جاهايشان بمانند تا او خودش سري به آن خانه بزند. همه منتظر ماندند. آقا خرگوشه بااحتیاط جلو رفت و از پنجرهی باز به خانه وارد شد. تيزپا را روي صندلي راحتي ديد كه نشسته بود و هويج میخورد. آهسته صدا زد: «تيزپا، تيزپا اينجا چكار میکنی؟»
تيزپا كه انتظار نداشت پدرش را در آنجا ببيند، جا خورد و از روي صندلي پايين پريد. پدرش گفت: «زود باش تا روباه برنگشته ازاینجا برويم اگر بمانيم خوراك گرگ خواهيم شد.»
تيزپا كه دلش نمیخواست از آن خانه برود، گفت: «اما اين روباه با بقيه فرق دارد. او گياهخوار است و كاري به من ندارد. بگذاريد من اينجا بمانم.»
آقا خرگوشه كه از دست تيزپا خيلي عصباني بود، گوشهای او را گرفت و او را با خودش از خانه بيرون برد. وقتي آنها پيش بقيه رفتند، خانم معلم گفت: «زود باشيد برويم، بايد فرار كنيم.» آنوقت همهی خرگوشها با سرعت ازآنجا دور شدند تا به شهر خودشان رسيدند.
همهی آنها به دعوت خانم معلم، در مدرسه جمع شدند. خانم معلم گفت: «امروز تيزپا را از دست روباه نجات داديم و حالا او بازهم در ميان ماست؛ اما بايد فكري بكنيم؛ چون روباه و گرگ ما را آسوده نخواهند گذاشت.» تيزپا كه از بازگشت به مدرسه ناراحت و ناراضي بود گفت: «اما روباه اصلاً حيوان بدي نيست. او به من خوراکیهای خوشمزه داد و مواظب بود كه به من بد نگذرد. آنوقت شما میگویید كه او بدجنس است. چرا اين حرفها را میزنید؟»
مامان خرگوشه كه خيلي ناراحت به نظر میرسید گفت: «تو امروز كار زشتي كردي و دنبال روباه رفتي. بگو ببينم، جريان چي بود و چطور شد كه با او رفتي؟»
تيزپا گفت: «او میدانست كه من حال مدرسه رفتن را ندارم، آمده بود تا كمكم كند. او مرا با خودش به خانهاش برد و به من خوراكي داد و مواظبم بود؛ اما شما آمديد و نگذاشتيد پيش او بمانم.»
عمو فلفلي گفت: «پسر جان، تو نمیدانی روباهي كه به خرگوش غذا میدهد و از او پذيرايي میکند، چه نقشهای برايش دارد؟»
خالخالی كه خرگوش جوان و باهوشي بود گفت: «شايد تيزپا يادش رفته كه مادرش چقدر زحمت میکشد و هرروز چه سوپهای خوشمزهای درست میکند. من هر وقت به ديدن خانم و آقا خرگوشه میروم، از آن سوپهای خوشمزه میخورم و لذت میبرم.»
مادر تيزپا كه از تعریفهای خالخالی خوشش آمده بود لبخندي زد و گفت: «ممنونم كه از دستپخت من تعريف كرديد، اما تيزپا كه قدر اين چيزها را نمیداند. او امروز نشان داد كه نه مدرسه را دوست دارد و نه خانوادهاش را…» و با گفتن اين حرفها به گريه افتاد.
خانم معلم گفت: «من هميشه دلم میخواهد به شاگردانم خوب درس بدهم. میخواهم وقتي بزرگ شدند، تمام چيزهايي را كه براي يك خرگوش لازم است بدانند. میخواهم شاگردانم زرنگ و باهوش و شجاع و دانا باشند. دوست و دشمن خود را بشناسند و كاري نكنند كه باعث گرفتاري و دردسر آنها بشود. اگر گاهي به آنها سخت میگیرم، نبايد ناراحت شوند و خيال كنند كه میخواهم اذيتشان كنم. نه قصد من آزار دادن آنها نيست، من يك آموزگارم و يك آموزگار همهی شاگردانش را مثل فرزندانش دوست میدارد.»
تيزپا كه بعد از شنيدن حرفهای ديگران كمي خجالت میکشید، درحالیکه سرش را زير انداخته بود گفت: «من امروز كار اشتباهي كردم و بدون معطلي دنبال روباه كه دشمن ماست راه افتادم و با او به خانهاش رفتم و فکر کردم كه او يك دوست واقعي است؛ اما حالا میفهمم كه چه كار بدي کردهام. مرا ببخشيد. ديگر تكرار نمیشود.»
حرفهای تيزپا كه تمام شد، همهی خرگوشها كف زدند و هورا كشيدند. بعدازآن خرگوشها قرار گذاشتند كه بيشتر مراقب باشند و اگر بوي حيوان ناشناسي را حس كردند، فوراً پنهان شوند و با هيچ غریبهای حرف نزنند. چند تا نگهبان هم در اطراف مدرسه ايستادند تا اگر حيوان خطرناكي را در اطراف مدرسه مشاهده كردند، به خانم معلم خبر بدهند. عدهای هم يك پناهگاه زيرزميني ساختند تا در مواقع خطر به آن پناه ببرند و به دست دشمنان نيفتند.
بله بچهها، خرگوشهای زرنگ و دانا سالهای سال با آرامش در كنار هم زندگي كردند و هيچ روباهي نتوانست آنها را گول بزند و به لانهی گرگ ببرد. تيزپا هم پسر درسخواني شد و دست از تنبلي برداشت. از آن به بعد او بهترين دانشآموز مدرسه بود. وقتي بزرگ شد، خانم معلم از او خواست كه بهجای او در مدرسه كار كند. تيزپا هم قبول كرد و معلم جديد بچه خرگوشها شد؛
اما بشنويد از روباه، او به سراغ دوستش، آقا گرگه رفته بود تا به او بگويد كه يك خرگوش برايش شكار كرده و همینکه خرگوش كوچولو چاق شود، آن را برايش خواهد آورد. وقتي به خانهاش برگشت و تيزپا را نديد، خيلي ناراحت شد. بازهم پيش گرگ رفت و به او گفت: «من داشتم به آن خرگوش كوچولو غذا میدادم تا چاق شود و تو بتواني او را بخوري اما او فرار کرده است.»
گرگ گفت: «ما چند سال پيش هم به اينجا آمده بوديم. خرگوشهای اينجا خيلي زرنگ هستند و به اين سادگي فريب نمیخورند. بيا ازاینجا بهجای ديگري برويم و خرگوشهایی را پيدا كنيم كه شکار کردنشان زحمتي نداشته باشد. من حال و حوصلهی دردسر را ندارم.»
آنها رفتند و به سرزميني رسيدند كه خرگوشهای زيادي در آن زندگي میکردند. خرگوشهایی كه مدرسه و معلم نداشتند. بیسواد و نادان بودند و راحت به دام میافتادند. در آنجا روباه خرگوشهای چاقوچله را به گرگ میداد و گرگ هم در عوض مرغ و خروسهای چاق و خوشمزه به او میداد. اين معاملهی گرگ و روباه سالها ادامه داشت، اما تيزپا و دوستانش هرگز به دام آنها نيفتادند. شما كه حتماً علتش را میدانید. مگر نه؟
نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





بسیار عالی و شنیدنی
مرسی
خیلی آموزنده و قشنگ★
سپاس از شما همراه عزیز
🍓❤عالی بود خاله صدف❤🍓
ممنونم از نظرت ملیکاجان
خاله من هر شب قصه هاتون رو گوش میدم
بسیار هم عالی ممنون که با وولک همراهی دختر قشنگم
عالی ممنون که قسمت بعدیش رو گذاشتین🙏🙏🙏🙏
خواهش میکنم دوست خوبم
خوب