فلفلی پسر روستایی کوچکی بود. پدر فلفلی از مال دنيا زمین کوچکی داشت که هرسال آن را شخم می زد و چیزی برای خوردن خودشان در آن می کاشت . آن سال هم پدر فلفلی توی زمین خودش گندم کاشته بود. بعد از گذشتن روزهای سرد زمستان و آمدن بهار حالا دیگر گندم ها به خوبی قد کشیده بودند. ولی تا وقت درو خیلی مانده بود چون دانه های گندم هنوز سبز بودند. در این موقع باید خیلی از محصول مراقبت کرد. چون که پرندگان عاشق گندم های سبز هستند که بسیار شیرین و خوشمزه است .

آن روز بهاری هم فلفلی برای سرکشی زمینشان رفته بود . توی مزرعه چشم فلفلی به لك لکی افتاد که روی گندم ها نشسته بود . فلفلی با دیدن آن جلو دوید تا پرنده مزاحم را کیش کند. ولی با تعجب دید پرنده فرار نمی کند و همان طور بی اعتنا سر جایش نشسته . فلفلی وقتی خوب دقت کرد ، دید بال حیوان زخمی شده و نمی تواند بپرد.

فلفلی لک لک را آهسته بغل کرد و از روی زمین برداشت و به خانه آورد. اوّل زخم بال آن را با آب و صابون شست و بعد دوتا چوب به طرفین بال گذاشت و با پارچه تمیزی آن را بست . گوشه اتاق برای لک لک جائی درست کرد و پرنده زخمی را در آن خواباند.
از آن روز به بعد فلفلی سرگرمی تازه ای پیدا کرده بود. هر روز تا از مدرسه برمی گشت، قبل از این که خودش چیزی بخورد، به سراغ مرغ مريض می رفت و به او آب و غذا می داد و پرستاری می کرد.
کمکم پرنده به فلفلی انس گرفته بود و هروقت فلفلی را می دید بال زخمی اش را تکان تکان می داد و خوشحالی می کرد .

معالجه لك لک مدت ها طول کشید. تا این که یک روز فلفلی پارچه را از روی زخم لک لک باز کرد و دید زخم حیوان خوب شده . فلفلی که خیلی خوشحال شده بود پرنده را بغل کرد و به وسط حیاط دوید. بعد لک لک را روی دو دست بالا برد و آن را پرواز داد.
لک لک بالهای پهنش را از هم باز کرد و به هوا رفت .
فلفلی مدتی پرواز لک لک را تماشا کرد تا این که پرنده در دل آسمان ناپدید شد. اما چند دقیقه ای از رفتن لک لک نگذشته بود که فلفلی با تعجب دید لک لک دوباره در آسمان پیدا شد و به سرعت به طرف او می آید . لک لک در آسمان چرخی زد و پائین آمد. وقتی بالای سر فلفلی رسید ، بالهایش را به هم زد و آهسته یک دانه تخم هندوانه به زمین انداخت و دوباره به طرف آسمان اوج گرفت و رفت .

فلفلی از دیدن تخم هندوانه کمی تعجب کرد و با خودش گفت : « مزد مریض داری من همین یک دانه تخم هندوانه بود؟ » بعد خواست آن را به دهان بگذارد و بشکند. ولی در این موقع پدرش که از دور مواظب فلفلی بود جلو آمد و گفت :
– فلفلی به جای خوردن آن یک تخمه هندوانه بهتر نیست آن را توی باغچه بکاری و پس از مدتی هزار تا تخمه هندوانه داشته باشی؟
فلفلی با شنیدن این حرف به طرف باغچه دوید و با دست خاکهای باغچه را کنار زد و تخمه هندوانه را توی آن انداخت و بعد رویش را با خاک پوشاند و کمی هم آب روی آن ریخت .
چند روزی نگذشته بود که جوانه های بته هندوانه سر از زیر خاک در آوردند.
طولی نکشید که جوانه ها به بته بزرگی تبدیل شدند و سه عدد هندوانه بزرگ توی باغچه پیدا شد و با مراقبت های فلفلی که هر روز به آنها آب می داد و علفهای دور و بر آن را می کند، هندوانه ها بزرگ و بزرگتر شدند . بطوری که کم کم همه فضای باغچه را گرفته بودند.

فلفلی دلش می خواست هرچه زودتر هندوانه ها را بکند و پاره کند. ولی پدرش می گفت اگر چند روز دیگر صبر کنی ، هندوانه ها بهتر می رسند و قرمزتر و شیرین تر می شوند و در آن صورت تخمه هایش هم سیاه تر و رسیده تر است .
دو سه روز بعد که هندوانه ها دیگر رسیده بودند ، فلفلی آنها را از بته جدا کرد و چون هندوانه ها چندین برابر هیکل او بودند ، آنها را روی زمین قل داد و به داخل اتاق برد.
وقتی هندوانه ها را پاره کردند، اتفاق عجیبی افتاد که کسی انتظار آن را نداشت . توی هندوانه ها پر از سکه های طلا بود. همه اهل خانه نمی دانستند از خوشحالی چه کنند. پدر و مادر فلفلی گفتند :
– این پاداش خوبی ها و پرستاری هائی است که در حق پرنده بال شکسته کردی.

به این ترتیب فلفلی پولدار شد و با فقر و نداری خداحافظی کرد. دیگر به جای نان و ماست هر روزی ، توی سفره شان همه جور خوراکی پیدا می شد . چلو و پلو و خورشهای جور واجور و شربتهای ترش و شیرین .
طفلک فلفلی نمی دانست اول از کدام یکی شروع کند.
از آن روز به بعد همه اهل محل و همسایه ها در خانه فلفلی مهمان بودند. چون فلفلی دوست داشت هر چه دارد با دوستانش بخورد.
اما در میان اینها یک نفر بود که خیلی دلش می خواست که سر از کار فلفلی در بیاورد و راز پول دار شدن او را بداند. وقتی این شخص از فلفلی پرسید که چطور شد که پول دار شدی؟ فلفلی هم در کمال سادگی و صداقت داستان لک لک بال شکسته و پرستاری های خودش را برای او تعریف کرد.
این شخص فوراً به صحرا دوید و با تیر و کمان لک لکی را در هوا زد و به زمین انداخت. بعد آن را کشان کشان به خانه برد و به همان ترتیبی که فلفلی گفته بود مشغول معالجه اش شد.

پس از مدتی لک لک خوب شد و به پرواز درآمد و رفت . او هم بعد از چند دقیقه دوباره برگشت و یک عدد تخمه هندوانه برای او به زمین انداخت. مرد هم آن را توی باغچه خانه اش کاشت .
وقتی تخمه هندوانه جوانه کرد مرد خوشحال شد و شب و روز از جوانه ها مراقبت می کرد و به موقع به آنها آب می داد.
طولی نکشید که هندوانه ها سبز شدند . ولی چیزی که عجیب بود این بود که هندوانه های این خیلی بزرگتر از هندوانه های فلفلی بودند. به همین خاطر خوشحالی این مرد دیگر اندازه نداشت. برای همین هم روزی که می خواست هندوانه ها را از بته جدا کند و آن را پاره کند، دوستان خودش را به خانه اش دعوت کرد و در حضور آنها هندوانه را پاره کرد … ولی …

به جای فریادهای شادی ، صدای آخ و واخ صاحب خانه و مهمانانش به هوا رفت ، چون توی هندوانه ها به جای سکه های طلا لشکری از زنبورهای زرد طلائی بود که ویز ویزکنان به جان آنها افتاده بودند .
چند لحظه بعد مهمانان از خانه آن مرد بیرون می آمدند و با گوش و دماغ های باد کرده آخ و اوخ کنان از گوشه ای فرار می کردند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام خیلی عالی بود ممنونم دخترای من عاشق قصه و دلستان شب هستن مونده بودم دیگه چه قصه ای واسشون بخونم.
سپاس از همراهیتون
سلام ممنون خیلی عالی بود قصه مملی و هندوانه عجیب
سلام همراه گرامی ممنون از نظر لطفتون
سلام دخترم این قصه رو خیلی دوست داره و از من می خواد که هرشب براش پخش کنم
و ی قسمت هاییش رو حفظ شده .
ممنون از سایت خوبتون
درود بر شما دوست عزیز خوشحال هستیم که قصه های وولک مورد رضایتتون بوده
سلام بسیار سایت خوبی دارین و داستانهای زیبا من 35سال عمر دارم وکنار دخترم گوش به قصه های شما میدم ممنون بابت قصه های عالی
درود بر شما همراه عزیز ، خوشحالیم که از قصه های وولک راضی هستین
خوب بود . بسیار سرگرم کننده . نقاشیها هم جالب بودند . سپاس از زحمتهاتون
ممنون از شما که همراه ما هستین
خیلی قشنگ بودمرسی
خوشحالیم که راضی بودین دوست عزیز
سپاس فراوان 🙏
من و ماهان هم خوندیم و لذت بردیم 🌹
ممنونم از همراهی شما دوست عزیز
سلام ثنا ۸ ساله هستم 🌺🌺 خیلی خوب بود و آموزنده وحتی کمی هم خنده دار😄
سلام ثنای عزیز، ممنونم از اینکه به قصه های وولک گوش میکنی
خیلی خیلی خیلی داستان زیباوقشنگی بود❤️
من که از شنیدن این داستان قشنگ لذت بردم 🌹💖💝💞💕♥️❤️💋من داستان های وولک رو خیلی دوست دارم
وهرشب قصه های شما میخوانم👌
عالییییییییی بود چطوری توی هندونه ها به جای تخم هندونه سکه طلا بود
ممنونم از شما سهای عزیز
عالیه. ممنون
تشکر از شما!
خیلی عالی بود ممنون از شما و داستان های زیبا بتوان واقعهی عجیب بود🌹🌹🌹ازطرف3 نفر با احترام
ممنونم الهام جان برای نظر خوبی که نوشتی
سلام ممنون
ممنون از همراهی شما
خیلی عالی بودღ😍ღ ღ😍ღ ღ😍ღ ღ😍ღ ღ😍ღ ღ😍ღ
تشکر
عالی بود پسرم قصه تون رو خیلی دوست داشت🌷🌷🌷🌷
بسیار هم عالی تشکر