یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در یک جنگل زیبا و سرسبز چهارتا خرگوش کوچولوی بامزه و دوست داشتنی با هم زندگی میکردن. روزی از روزها ،ﺧﻮﺷﺤﺎل و ﺷﺎد، ﭼﻬﺎرتا ﺧﺮﮔﻮش ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ تصمیم میگیرن که با همدیگه ﺑﻪ ﭼﯿﺪن ﻗﺎرچ برن.اونا میرن و میرن تا میرسن به یک دشت پر از قارچ. ناگهان ﻗﺮﻣﺰ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻓﺮﯾﺎد میزنه :ﭼﻘﺪر ﻗﺎرچ! ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮔﻔﺖ :اﻣﺮوز ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎر ﮐﻨﯿﻢ و ﻗﺎرچ های زﯾﺎدي ﺟﻤﻊ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺮاي زﻣﺴﺘﺎن ﺑﺘﻮﻧﯿﻢ ذﺧﯿﺮه ﮐﻨﯿﻢ.

بعد هر چهار تایی مشغول چیدن قارچ شدن. ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ و ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻣﺸﻐﻮل ﭼﯿﺪن ﻗﺎرچ ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ دوﺗﺎ ﭘﺮواﻧﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﺎﻻي ﺳﺮ اونها ﺷﺮوع ﺑﻪ ﭘﺮواز ﮐﺮدن. ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮔﻔﺖ :ﭼﻪ ﭘﺮواﻧﻪﻫﺎي ﻗﺸﻨﮕﯽ! ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮔﻔﺖ :اﻻن وﻗﺖ ﮐﺎره ﻓﮑﺮ ﺑﺎزي ﮔﻮﺷﯽ ﻧﺒﺎش!

ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺣﺮف ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ را ﮔﻮش ﻧﺪاد و ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﭘﺮواﻧﻪﻫﺎ دوﯾﺪ .ﺑﻌﺪ از ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺮواﻧﻪﻫﺎ ﺑﻪ داﺧﻞ ﯾﮏ دره ﻋﻤﯿﻖ رﻓﺘن .ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ از ﺑﺎﻻ ﺑﻪ داﺧﻞ دره ﻧﮕﺎه ﮐﺮد ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻗﺎرچ ﺑﺰرگ اﻓﺘﺎد ﮐﻪ ﺗﻪ دره روﺋﯿﺪه ﺑﻮد . اون ﭘﯿﺶ ﺧﻮدش ﮔﻔﺖ : “ﺑﻬﺘﺮه ﺑﺮم و اون ﻗﺎرچ را ﺑﮑﻨﻢ! ”

سفید کوچولو از گیاهانی که اطراف روئیده بود طنابی درست کرد و به ته دره رفت و قارچ رو کند. اون با خودش میگفت: «این قارچ به این بزرگی مال خودمه و به هیچکس نمیدمش . خودم پیداش کردم و باید خودم به تنهایی اون رو بخورم.» بنابراین قارچ رو برداشت و به راه خودش ادامه داد.

سیاه کوچولو که از بالای دره سفید کوچولو رو دیده بود فریاد زد: «قارچ چیده شده مال همه ست. ما همگی با هم برای چیدن قارچ اومدیم و تو نباید محصول کارت رو فقط برای خودت نگهداری.» اما سفیدکوچولو توجهی به حرفهای اون نکرد. در همین موقع بود که هوا داشت طوفانی میشد و باد تندی میوزید.
سیاه کوچولو گفت: “از اون طرف کجا می ری؟”
سفیدکوچولو گفت: “به طرف جنگل!”

ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻗﺎرچ ﺑﺰرﮔﺶ رو ﺑﺮداﺷﺖ و ﺑﻪ ﻃﺮف ﺟﻨﮕﻞ ﺑﻪ راه اﻓﺘﺎد .در ﺑﯿﻦ راه ﺳﻨﺠﺎب ﮐﻮﭼﮑﯽ رو دﯾﺪ .ﺳﻨﺠﺎب از او ﭘﺮﺳﯿﺪ: ” ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ چی کارﻣﯽﮐﻨﯽ؟ ﮐﺎر ﻋﺎﻗﻼﻧﻪاي ﻧﯿﺴﺖ! مگه ﻧﻤﯽدوﻧﯽ ﮐﻪ اﯾﻨﺠﺎ ﮔﺮگ داره و اﻻن ﻫﻮا اﺑﺮيه و ﺑﺎرون ﺷﺪﯾﺪي ﻣﯽﺑﺎره؟”
ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮔﻔﺖ :” ﻣﻦ ﻗﺎرچ ﺑﺰرگ ﺧﻮدم رو دارم و از ﺑﺎرون هم در اﻣﺎن ﻫﺴﺘﻢ و از ﮔﺮگ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﺮﺳﻢ!”

بعد از این حرف ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻪ راه ﺧﻮد اداﻣﻪ داد ﺗﺎ اﯾﻨﮑﻪ ناگهان ﯾﮏ ﮔﺮگ ﺑﺰرگ ﺑﻪ ﻃﺮف اون ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮد .ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ .ﻧﻤﯽدوﻧﺴﺖ ﮐﻪ چه کار باید ﺑﮑنه بچه ها . ﺑﺎ ﻗﺎرچ ﺑﺰرگی ﮐﻪ توی دﺳتاش داﺷﺖ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﺴﺖ ﻓﺮار ﮐنه .ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻗﺎرچ رو رﻫﺎ ﮐﺮد و ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮار ﮔﺬاﺷﺖ .ﮔﺮگ ﻫﻢ به ﺴﺮﻋﺖ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل اون دوﯾﺪ.

ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪه ﺑﻮد و ﻧﻤﯽدوﻧﺴﺖ ﮐﺠﺎ بره.
ﺳﻨﺠﺎب ﮐﻮﭼﮏ که داشت ازبالای درخت سفید کوچولو رو میدید ﺑﻪ ﮐﻤﮑﺶ ﺷﺘﺎﻓﺖ و اونو ﺑﺎ ﺧﻮدش ﺑﻪ ﺑﺎﻻي درﺧﺘﯽ ﺑﺮد . ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ داشت از ﺗﺮس میلرزید و ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮد .
سنجاب گفت: «چرا دوستاتو رها کردی تا به این روز بد دچار بشی ؟ ولی ناراحت نباش من کمکت میکنم!”

ﺳﻨﺠﺎب ﻓﻮري رﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ و ﺟﺮﯾﺎن رو ﺑﺮاي اون ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮد. ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮔﻔﺖ :”ﺣﺎﻻ ﭼﮑﺎر ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﻨﯿﻢ؟ ”
ﺳﻨﺠﺎب ﮔﻔﺖ : “ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﯿﻢ ﮔﺮگ رو ﺷﮑﺴﺖ بدیم .ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻘﯿﻪ دوﺳﺘﺎن رو هم خبر کنیم.”.
اینطوری شد که ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ رﻓﺖ و ﺑﻘﯿﻪ دوﺳﺘﺎﻧﺶ رو هم ﺧﺒﺮ ﮐﺮد و ﺑﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ اومدن.

بعد اونا ﮔﻮﺷﻪاي ﻧﺸﺴﺘن و ﻧﻘﺸﻪاي ﮐﺸﯿﺪن و ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻃﺮف ﮔﺮگ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮدن.
ﮔﺮگ ﺑﺎ دﯾﺪن اونا ﻣﯽﺧﻮاﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺸون ﺣﻤﻠﻪ کنه ﮐﻪ ﺧﺮﮔﻮﺷﻬﺎ و ﺳﻨﺠﺎب ﺑﺎ ﺳﻨﮓ اﻓﺘﺎدن ﺑﻪ ﺟونه ﮔﺮگه .ﮔﺮگ ﻫﻢ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ و عصبانی به سرعت ﺑﻪ دﻧﺒﺎل اونا دوید.

ﺧﺮﮔﻮشﻫﺎي ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻪ ﻃﺮف ﭘﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ دو دره ﺑﻮد دوﯾﺪن . بچه ها جونم اﯾﻦ ﭘﻞ ﺗﻨﻪ ﯾﮏ درﺧﺖ ﺑﻮد ﮐﻪ از روي اون میتونستن عبور کنن و رد بشن. وقتی خرگوشا از روی تنه درخت رد شدن گرگ هم به دنبال اونا روی پل اومد.

اما ﺧﺮﮔﻮشﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ اون ﻃﺮف ﭘﻞ رﺳﯿﺪن ، ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﻫﻢ ﭘﻞ رو ﺧﺮاب ﮐﺮدن.
ﮔﺮگ ﺑﺪﺟﻨﺲ ﮐﻪ دنبال اونا ﺑﻮد از روي ﭘﻞ ﺳﻘﻮط ﮐﺮد و پرت شد پایین.
بله بچه ها گرگ که از بالای پل افتاده بودروی زمینو سر و صورتش زخمی شده بود وای وای کنان پا گذاشت به فرار و از اونجا دور دور شد.

اینطوری شد که ﺧﺮﮔﻮشﻫﺎي ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ، ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ را از دست گرگه بدجنس ﻧﺠﺎت دادن.
اﻣﺎ ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎراﺣﺖ ﺑﻮد و از ﮐﺎر ﺧﻮدش خیلی ﭘﺸﯿﻤون ﺷﺪه ﺑﻮد و از دوﺳﺘﺎﺶ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ.
ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮبهش ﮔﻔﺖ : “ﻧﺎراﺣﺖ ﻧﺒﺎش !ﻫﻤﯿﻨﻘﺪر ﮐﻪ ﺑﻪ اﺷﺘﺒﺎﻫﺖ ﭘﯽ ﺑﺮدي کافیه.”

ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮔﻔﺖ : “ﻗﺎرچ ﺑﺰرگ رو وقتی ﮐﻪ ﮔﺮگ ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﻦ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮد ﮔﻢ ﮐﺮدم .ﺑﻬﺘﺮه اﻃﺮاف رو ﺑﮕﺮدﯾﻢ و ﻗﺎرچ رو ﭘﯿﺪا ﮐﻨﯿﻢ و ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺨﻮرﯾﻢ”.
خلاصه چهار تا خرگوش کوچولو به دنبال قارچ گشتن و گشتن تا اینکه ﺑﻌﺪاز ﺟﺴﺘﺠﻮي زﯾﺎد ﺑﺎﻻﺧﺮه ﻗﺎرچ رو ﭘﯿﺪا ﮐﺮدن.

ﺑﻌﺪ از اﯾﻨﮑﻪ ﻗﺎرچ رو ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻮردن ، از ﺳﻨﺠﺎب ﻣﻬﺮﺑﺎن ﮐﻪ اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ اونا ﮐﻤﮏ ﮐﺮده ﺑﻮد ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮدن و ﺑﻪ ﻃﺮف ﺧﺎﻧﻪﺷون ﺑﻪ راه اﻓﺘﺎدن . بله بچه ها از اون ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺳﻔﯿﺪﮐﻮﭼﻮﻟﻮ از دوﺳﺘﺎﻧﺶ ﺟﺪا ﻧﺸﺪ.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی عالی بود.
ممنون از شما دوست عزیز
سلام از شما خیلی متشکرم دختر من هرشب با داستانهای وولک میخوابه.فقط اگ امکان داره داستانهای تصویری بیشتری رو درسایت قرار بدین.مانا باشید.
درود بر شما و سپاس از نظر خوبتون ، حتما سعی می کنیم تا قصه های تصویری بیشتری در سایت قرار بدیم.
سلام سپاس از قصه خای زیباتون.من خودم با بچه خام میشینم گوش میکنم
سلام دوست عزیز ممنون از نظر خوبتون
عاشق این وبسایت شدم من.عالی
هستید شما
سپاسگزاریم از شما همراه عزیز
سلام من قصه های شمارا خیلی دوست دارم ممنون که برا ما قصه میگید
ما هم از شما ممنونیم که همراه ما هستین
من عاشق این قصها شدم موفق باشید 💟💟
من قصه های شمارا خیلی دوست دارم و همین تور شعر آقای حکایتی دوست دارم موفق و شاد باشید💗💗💗💟💟💟
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
سلام پسرمن هرشب حداقل سه تا ازقصه های شماروگوش میده وخیلی دوست داره ازاهنگ اول قصه ها مربوط به دوران کودکی خودم هست اقای حکایتی منظورمه خیلی خوشش میاد ودوسش داره اقای حکایتی عزیز امیدوارم حالشون خوب باشه.من از مدیر و همکاران خپب این سایت تشکر میکنم.فراوان.
درود بر شما دوست عزیز ، خوشحالیم که از محتوی سایت راضی بودین
درود بر شما دوست عزیز ، خوشحالیم که از محتوی سایت راضی هستین
عالی بود ممنون🥰
ممنون از نظر و همراهی شما
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
تشکر آلارا جان