یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، سالها پیش توی یک جنگل بزرگ حیوانات و گیاهان به خوبی و خوشی با هم دیگه زندگی می کردند. اما بچه ها سه ، چهار روزی می شد که بارون نیومده بود و بنفشه خانم زیبامون کم کم داشت خشک و پژمرده می شد. دیگه نمی تونست سرش را بالا نگه داره و به خورشید خانم نگاه کنه یک دفعه به یاد تنها دوستش پروانه کوچولو افتاد و صداش زد« پروانه کوچولو ، پروانه کوچولو ، دوست خوب من کجایی ؟! » پروانه کوچولو که تازه از خواب بیدار شده بود با شنیدن صدای بنفشه خانم بال های قشگش رو باز کرد و چشماش را مالید وبعد هم شروع کرد به پرواز کردن، اومد پیش بنفشه خانم و سلام کرد ،بهش گفت:« سلام، منو صدا کردی بنفشه خانم؟» بنفشه خانم، به سختی سرش را بالا گرفت و گفت: «سلام دوست خوب من ، پروانه کوچولو گفت چی شده ؟ چرا رنگت پریده ؟ مریض شدی ؟» بنفشه خانم گفت: «من خیلی وقت که آب نخوردم و تشنمه دیگه نمی تونم به خورشید خانم نگاه کنم اگه که می تونی برام آب بیار. »
پروانه کوچولو یه کم فکر کرد و گفت:« ولی از کجا ؟! بنفشه خانم چشماشو روی هم گذاشت و گفت نمی دونم ، تو دوست من هستی . کمکم کن خواهش می کنم.» پروانه کوچولو که خیلی بنفشه خانم را دوست داشت ازش خداحافظی کرد و رفت. رفت و رفت دشت و جنگل رو به دنبال آب گشت اما از آب خبری نبود . پروانه کوچولوی قصه ما خسته و غمگین روی یکی از شاخه های درخت کاج نشست و آهی کشید و بعد هم گفت: «نتونستم آب گیر بیارم، حالا من چکار کنم؟» آقا کاجه که صدای پروانه کوچولو رو شنید گفت: «چی شده پروانه کوچولو؟چرا اینقدر ناراحتی؟ اگه تنشه ای می تونی از قطره های شبنم برگ های من بخوریو جون بگیری. » پروانه کوچولو آهی کشید و گفت: «آقا کاج من تنشه نیستم. دوستم بنفشه خانم پژمرده شده. آخه اگه آب نخوره می میره من بهش قول دادم که براش آب ببرم ولی آب پیدا نمی کنم.» آقای کاج گفت من هم تشنه هستم ولی من از گل ها قوی ترم می تونم تشنگی رو تحمل کنم. آخه گل ها خیلی ظریف اند و بدون آب خشک می شن بهتره تا دیر نشده بهش کمک کنیم.» پروانه کوچولو گفت: «من تمام دشت رو به دنبال آب گشتم اما فایده ای نداشته.» در همین حین آقا کلاغه که روی درخت نشسته بود و حرف های پروانه و کاج رو می شنید. گفت:« سلام بچه ها من با خورشید خانم دوستم اون خیلی مهربونه، حتما کمکون می کنه.» پروانه و کلاغ روی بلندترین شاخه ی کاج نشستند و به خورشید خانم سلام کردند.
خورشید خانم با مهربونی گفت:« سلام ، کاری دارین ؟» آقا کلاغه همه ی ماجرا رو برای خورشید خانم تعریف کرد. خورشید خانم مهربون گفت ناراحت نباشین من سعی می کنم به دوستمون کمک کنم . حالا برین و از بنفشه خانم مراقبت کنین تا من هم ببینم می تونم کاری بکنم یا نه؟ خورشید خانم در آسمان چرخید و اقا ابره رو صدا کرد و بهش گفت:« سلام. سلام ابر مهربون. از تو و دوستات خواهش می کنم که ببارید شما باید کمک کنید تا جنگل بزرگ دوباره تازه و سر سبز بشه ، دوباره جون بگیره.» در همین هنگام ابر سفید به طرف دوستاش حرکت کرد و اونا رو با خبر کرد. بعد خورشید خانم آروم ، آروم، پشت ابرها پنهان شد ابرها شروع به باریدن کردند . قطره های قشنگ بارون مثل مرواید روی زمین می ریخت . صدای شادی از همه جای جنگل بلند می شد بعد از مدتی خورشید خانم از پشت ابرها بیرون اومد و بنفشه خانم که دوباره زیبا و جوون شده بود و همچنین پروانه کوچولو و آقا کلاغه و آقا کاجه همگی از اون و آقا ابره تشکر کردند. ابر سفید گفت این کار به کمک همه ی ما انجام شد و ما با کمک و یاری هم تونستیم به بنفشه خانم و جنگل بزرگ زندگی دوباره ببخشیم. بعد هم همگی به خاطر نجات بنفشه خانم و دوستی تازشون جشن گرفتند. بله بچه ها ی خوب جنگل بزرگ دوباره زیبا و سر سبز شده بود و همه با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)