توی جنگل همه حیوانات منتظر اومدن زمستون و بارش برف بودند.. اما هر چقدر روزها می گذشت هیچ برفی نمی بارید.. یک روز بارونی که روباه توی جنگل قدم میزد چشمش به خرس خورد و گفت:” سلام خرسی.. اون چیه توی دستته؟” خرس گفت:” سلام روباه .. این دریل منه ، همیشه زمستانها به کمک این دریل از توی دریاچه یخ زده ماهی می گرفتم .. الان هم دلم ماهیگیری می خواد ولی میبینی که خبری از برف و دریاچه یخی نیست.. یادت میاد پارسال با هم از توی دریاچه یخ زده ماهیگیری کردیم؟”

روباه گفت:” ارره یادم میاد..یادش بخیر زمستون سال قبل خیلی کارهای هیجان انگیزی کردیم ..”

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
خرسی آهی کشید و ساکت شد. اون ناراحت به نظر می رسید و معلوم بود که دلش برای زمستانهای برفی تنگ شده.. روباه با خودش فکر کرد که چطوری می تونه به دوستش خرسی کمک کنه.. بعد فکری به ذهنش رسید و گفت:” می دونستی که هوای قطب شمال از اینجا خیلی سردتره و الان اونجا پر از برف و یخه؟” خرسی یه کم فکر کرد بعد با خوشحالی گفت:” آرره اونجا الان پر از برفه ، بیا با هم بریم قطب شمال!”
سنجاب کوچولو که بالای درخت نشسته بود و به حرفهای خرسی و روباه گوش می داد گفت:” میشه منم باهاتون بیام.. من تا حالا برف ندیدم!”

روباه گفت:” بله میشه .. وسایلت رو بردار که زودتر راه بیفتیم چون روز به روز هوا گرمتر میشه ..”
یه کم بعد خرسی و روباه و سنجاب همراه با کوله پشتی هاشون آماده رفتن به قطب شمال بودند..

اونها سفرشون به سمت قطب شمال رو شروع کردند و رفتند و رفتند . بعد از کلی راه رفتن هوا کم کم تاریک شد و زمان استراحت بود. خرسی چادرش رو باز کرد و سه تایی داخل چادر رفتند. همون موقع از بیرون صداهایی شنیدند. دو تا موش کوچولو که فهمیده بودند خرس و روباه و سنجاب دارند به سمت قطب و زمستان برفی میرن خودشون رو به اونها رسونده بودند تا با اونها همسفر بشن..

صبح روز بعد خرس ، روباه، سنجاب و موشها سفرشون رو به سمت قطب شمال ادامه دادند.. سنجاب جلوتر از همه از کوههای سنگی بالا میرفت. خرس گفت:” مطمینی داریم راه درست رو میریم؟”
سنجاب گفت:” آره مطمینم .. اینجا یک میانبره .. از تونل های زیر زمینی که خودم کشفش کردم..” بعد همگی وارد تونل شدند و یکی یکی از تونلی که مثل سرسره بود سر خوردند و دقیقا افتادند توی خونه جوجه تیغی!
جوجه تیغی در حالیکه که داشت چرت میزد چشمهاش رو باز کرد و گفت:” اینجا چه خبره؟ شماها اینجا چیکار می کنید؟”
خرسی گفت:” معذرت می خوایم ما داریم به سمت قطب شمال میریم که به برفها برسیم.. برای همین مجبور شدیم از خونه تو رد بشیم”
جوجه تیغی با غر غر گفت:” قطب شمال؟ میشه منم باهاتون بیام؟ اینجا خیلی گرمه و من نمی تونم به خواب زمستونی فرو برم .. شاید اونجا هوا سرد باشه و من بتونم یک خواب زمستونی عمیق داشته باشم ..”

خرسی گفت:” بله که می تونی.. وسایلت رو بردار و بیا” کمی بعد همه حیوانات به کنار رودخانه رسیدند. روباه نگاهی به قطب نماش کرد و گفت:” برای رسیدن به قطب باید از این رودخونه رد بشیم..”
بعد یکی یکی از روی سنگ ها رد شدند و خودشون رو به اون طرف رودخونه رسوندند.

یه کم جلوتر خرگوش هم خودش رو به خرسی و روباه و بقیه حیوانات رسوند و گفت:” میشه منم باهاتون بیام؟ من عاشق برفم .. همیشه توی برفها خزهام سفیدتر و زیباتر میشه ..”
روباه گفت:” بله تو هم می تونی بیای ..” اینطوری شد که خرگوش هم بهشون اضافه شد.

همینطور که حیوانات به راهشون ادامه می دادند باد سردی می وزید و باقیمانده برگهای درختان رو هم دونه دونه روی زمین می انداخت.. خرسی که عاشق ماهیگیری از آبهای یخی بود با ناراحتی گفت:” می بینید آب رودخانه هنوز یخ نبسته ..”
روباه گفت:” مطمین باش خیلی زود یخ میزنه.. مگه نمی بینی هر چقدر جلوتر میریم هوا داره سردتر میشه، پرنده های مهاجر رو ببین ! همگی دارن از اینجا دور میشن و به سمت جنوب میرن .. این یعنی اینکه ما داریم به قطب شمال نزدیک میشیم!”

هوا تاریک شده بود و ماه کامل توی آسمون دیده میشد.. اونها حالا به دریاچه بزرگی رسیده بودند. خرسی با خوشحالی و هیجان فریاد زد :” نگاه کنید.. دارم یخ های نازک رو روی دریاچه میبینم ! معلومه که ما خیلی نزدیک شدیم..”

اون طرف دریاچه هوا سرد و مه آلود بود.. حیوانات به جنگل یخ زده رسیده بودند..

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
همون موقع یک چیز نرم روی گونه های خرسی افتاد. خرسی با ذوق و هیجان فریاد زد:” برفففف ! برف داره میاد..” دونه های سفید برف یکی یکی روی صورت حیوانات میفتاد و اونها از خوشحالی هورا می کشیدند..
کمی جلوتر چشمشون به یک روباه قطبی سفید افتاد که کنار آتیش نشسته بود. روباه قطبی با دیدن حیوانات گفت:” معلومه که اهل اینجا نیستید..” خرس گفت:” بله .. ما از راه خیلی دوری خودمون رو به قطب شمال رسوندیم تا زمستان برفی رو ببینیم ..”

روباه قطبی گفت:” به قطب شمال خوش اومدید.. بیاید کنار آتیش تا کمی گرم بشید” حیوانات که حسابی خسته بودند کنار آتیش گرم ایستادند و چایی خوردند و خستگی در کردند.
همه چیز زیبا و هیجان انگیز بود.. زمین های برفی و یخ زده و نورهای رنگی قطبی همه جا رو زیبا کرده بود.روباه قطبی جلوتر از بقیه حیوانات راه افتاد تا محل زندگیش رو به اونها نشون بده.. خرس و روباه و بقیه هم با اسکی هاشون به دنبال روباه سفید راه افتادند.

خرسی و بقیه حیوانات از اینکه تونسته بودند به قطب برفی برسند خیلی خوشحال بودند و و به همین خاطر جشن گرفتند.. خرسی دل توی دلش نبود که با دریلی که آورده بود یخ ها رو سوراخ کنه و ماهی تازه بگیره . اما همین که یخ ها رو سوراخ کرد شیردریایی کله اش رو از زیر آب بیرون آورد و فریاد کشید:” سلام دوستان.. من اینجام! همه راه رو دنبالتون اومدم تا منم به قطب برسم ..” حیوانات با دیدن شیردریایی واقعا شگفت زده شدند و زدند زیر خنده ..

صبح روز بعد همه حیوانات مشغول بازی و خوش گذرونی روی برفها بودند. خرسی با لذت به دوستهاش که سرگرم بازی بودند نگاه می کرد و لبخند می زد.. اون با خودش فکر کرد:” تفریحات زمستونی خیلی لذت بخشه ، ولی مهمتر از اون اینه که خیلی از ما حیوانات برای زنده موندنمون به زمستون احتیاج داریم.. امیدوارم همیشه زمستون های سرد و برفی داشته باشیم..”


بله بچه ها.. اینم از قصه خرسی و حیواناتی که به قطب شمال سفر کرده بودند. امیدوارم که شما هم توی شهری که زندگی می کنید شاهد برف زیبای زمستانی باشید و حسابی لذت ببرید..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بودتشکر
خواهش میکنم دوست عزیزم
خیلی عالی بود ممنون❤️
🥰
سلام ماکه اینجابرف نمیبینیم
سلام دوست خوبم
امیدوارم به زودی برف قشنگ بباره عزیزم
ممنون از قصه های خوبتون، من هرشب برای بچه هام از داستانهای زیبای شما میخونم.
بسیار عالی
خیلی خوشحالم که با قصه های ما همراه هستین دوستای قشنگم
عزیزم چه قصه خوبی بود حال داد ممنونم ازتون
خواهش میکنم دوست خوبم
عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود.
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام خاله صدف خیلی قصه تون قشنگ بود . ممنون. 😍😘💞ولی ما که هیچ برفی ندیدیم. مثلا زمستان ولی برف نیامده❄☃️🌨
سلام دوست عزیزم، خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی
امیدوارم به زودی امسال هم برف بباره عزیزم
ممنون بابت قصه های زیباواموزندتون دخترم قصه ها راخیلی دوست داره.
بسیار عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست خوبم
سلام پسرای من خیلی دوست داشتن🥰
ممنون🌹
سلام خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتین دوستای قشنگم
لذت بخش وجذاب بود🙏🙏
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
ما که برف نمیبینیم
امیدوارم که امسال هم برف های قشنگ بباره دوست خوبم
سلام خیلی خوب و با مناسبت با این روزها
ممنون
سلام دوست من
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی عزیزم
وسطهای قصه، دخترم گفت کاش بیان از دم خونه ما رد بشن ماراهم با خودشون ببرن قطب شمال😔
عزیزم، امیدوارم که امسال هم برف بباره و بچ های قشنگ بتونن کلی برف بازی کنن
دوست داشتم قصتون و .. آنیا جلیلی 🌷🐻🐰❤️🧡🖤🤍♥️🖤🤎💜💙💚💛💝💖💌
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام شب بخیر
قصه قشنگی بود ، امیدوارم برف بیاد
سلام دوست خوبم
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی خوب بود😍
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیزم
سلام مرسی از قصه های قشنگتون دختر ۵ ساله ام خیلی قصه اتون رو دوست داشت چون تولد اونم توی زمستونه و همیشه منتظره که برف بیاد
سلام دوست عزیزم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی و ممنونم از نظرت
تولد دخترکوچولو مبارک
ممنون عالی بود
خواهش میکنم عزیزم
من ناریا هستم خیلی عالی بود
خیلی ممنون که نظرت رو نوشتی دوست من
سلام ممنونم عالی بود لذت بردم 🥰🥰😍😍
سلام دوست عزیزم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
تشکر از نویسنده گان این قصه و خاله صدف
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام خیلی عالی بود ممنون
سلام دوست خوبم، خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی عزیزم
خخخخییییللللیییی عععععععععاللللللللللییییییییی
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
خاله جون ممنون از قصه قشنگتون خیلی خوب بود
سلام خاله جون ، امسال ما اصلاً برف ندیدیم
هنوز از زمستون یک ماه و نیم باقی مونده دوست قشنگم حتما برف میاد😍😍
سلام 👋
عالی بود 🦊
مرسی 🐻
😍😍