یکی بود یکی نبود روزی روزگاری توی یک جنگل سرسبز و زیبا لاکپشت کوچولویی بود که لاک نداشت بچه ها جون، بدون لاک زندگی کردن برای لاک پشت کوچولو خیلی سخت بود،
اون تو روزایی که هوا گرم بود یا روزایی که سرد و بارونی بود خیلی اذیت میشد و از این ماجرا هم خیلی ناراحت بود.
یک روز که خیلی ناراحت بود و داشت غصه میخورد با خودش فکر کرد که ای کاش میتونست برای خودش خونه ای بسازه ، به خاطر همین تصمیم گرفت که تو جنگل بگرده و یه سری مواد و وسیله جمع کنه تا بتونه با اونا برای خودش خونه بسازه.
ولی بچه ها جونم همونجور که میدونین لاک پشت خیلی آهسته و آروم حرکت میکرد به خاطر همین اون هرگز نتونست به اندازه کافی و لازم شاخه های درخت رو برای ساختن یه خونه دنج و مناسب جمع کنه.
لاک پشت خیلی خسته و ناراحت بود. اون زیر درخت نشست و شروع کرد به فکر کردن که چی کار کنه و چی کار نکنه.لاک پشت کوچولو بعد از اینکه کلی فکر کرد به این نتیجه رسید که بره و به دنبال خونه ای که از قبل ساخته و آماده شده بود بگرده و اون جا زندگی کنه.
روز بعد اون توی جنگل به راه افتاد تا خونه مناسبش روپیدا کنه. اون رفت و رفت تا به یه غاری رسید.لاک پشت کوچولو یه نگاهی به داخل غار انداخت ، به نظر گرم و خشک میومد،اما غاربرای یه خرگوش و فرزندانش بود.
لاک پشت کوچولو رفت تا به یه درخت رسید ، اون از درخت بالا رفت اما اون با یه لونه پر از جوجه هایی که جیک جیک میکردن و جیغ میکشیدن روبه رو شد و مجبور شد از اونجا بره، لاک پشت کوچولو با غم و غصه از درخت پایین اومد. اون زیر گرمای زیاد آفتاب حسابی عرق کرده بود بچه ها.
روز بعد همینجور که لاک پشت داشت تو جنگل و مزرعه های اطرافش قدم میزد یه گاو رو دید که با بچه هاش تو آغل خودشون زندگی میکردن.لاک پشت از گاوه پرسید :” من میتونم با شما زندگی کنم؟”
اما گاوه بهش جواب داد :” خیلی متاسفم اما مانمیتونیم بهت کمک کنیم ، اینجا کاملا پر شده و جایی برای تو نداریم ”
لاک پشت از اونجا رفت ، اون همینطور که داشت قدم میزد از زیر یه درخت رد شد ، که ناگهان قطره های شیره و صمغ درخت از بالا روی پشت لاک پشت افتاد،اون ازخنکی قطره های شیره درخت احساس خنکی و آرامش کرد ، ازاونجایی که هوا خیلی گرم بود لاک پشت کوچولو برای استراحت کردن چند لحظه زیر درخت وایساد ، اون حسابی خیس و خنک شده بود بچه ها.
بعد ازیه استراحت کوتاه لاک پشت کوچولو به راه افتاد ولی یک دفعه متوجه شدکه یک تکه از پوست تنه درخت به پشتش چسبیده و حسابی هم محکم شده ، لاک پشت یک تکه پوست دیگه برداشت واونو روی پشت خود قرار داد
سپس یک قطعه دیگر ، و یک قطعه دیگر.اون روی پشت خودش چرخید و چرخید تا پوستای درخت حسابی سر جای خودشون محکم بشن و نیفتن.
بعد لاک پشت کوچولو شروع کرد به راه رفتن. وقتی که اون زیر آفتاب گرم راه میرفت هیچکدوم از اون تکه های پوست درخت از هم جدا نشدن و نیفتادن.
لاکپشت کوچولو که خیلی خوشحال بودتصمیم گرفت برای خنک شدن یه کم آب تنی کنه به خاطرهمین اون توی دریاچه پرید و شروع کرد به آب بازی کردن ، اون حسابی خنک شده بود. از همه بهتر ، تکه های پوست درخت کاملاً محکم به پشت او چسبیده بودن.
بعد لاک پشت کوچولو تصمیم گرفت شن بازی کنه. تکه های پوست درخت همچنان به پشت او چسبیده بودن و جدا هم نمیشدن.
حالا لاک پشت احساس راحتی و ارامش میکرد ، دیگه مهم نیست تو چه آب و هوایی راه بره.اون دیگه از گرما ، بارون و سرما نمی ترسید.تکه های پوست درخت برای همیشه به پشت لاک پشت چسبیده بودن ، بالاخره لاک پشت خانه خونه اش رو ساخته بود و با خوشحالی و شادمانی خونش رو همه جا با خودش حمل میکرد و میبرد.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام ممنون عالی هستند❤️🌸
سلام خسته نباشيد
ممنون از قصه هاي زيبا ومتنوع 🍃
سلام دوست عزیز ممنون از شما
سلام ممنون بابت اینکه به نظرات ما اهمیت میدین واز این قصه های عکسدار بازم گذاشتین
🙏🌹❤️😘
ممنون از شما که همراه ما هستین
ممنونم از قصه های تصویری و آموزندتون
من هرشب با قصه های شما خوابم میبره
سپاس از نظر لطفتون
خیلی خیلی عالی بود.
سپاس از نظر لطفتون
ممنون ازقصه های خوبتان من هرشب قبل از خواب به قصه های خوب شما گوش می کنم بعد می خوابم مخصوصا از خانم قصه گو متشکرم
ممنون از شما که ما رو در وولک همراهی می کنید
سلام ممنون به خاطر قصه های زیبا و آموزنده
سلام دوست خوبم ممنون که همراهمون هستی
سلام بسیار عالی ممنون دستتون درد نکنه
💜🙏❤🙏💙🙏🧡🙏💛🙏💚🙏
خواهش میکنم عزیزم