یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری توی یک شهر بزرگ و زیبا یه پسر بچه ای به اسم آدام با مامان و باباش زندگی میکرد. اون روز صبح هم آدام مثل روزای قبلی از خواب بیدار شد و صبحانه کاملی خورد و راهی مدرسه شد. اون روز تو کلاس خانم معلم به بچه ها فرصتی رو داده بود که همه راجع به ماجراها و اتفاقات جالبی که براشون افتاده حرف بزنن و اگر ماجراجویی ای انجام دادن اونو برای دوستاشون تعریف کنن. همه بچه ها اون روز راجع به ماجراها و خاطره هاشون تعریف کردن به جز آدام.
بچه ها جونم متاسفانه تو زندگی آدام هیچ ماجراجویی و اتفاق جالبی وجود نداشت به خاطر همین اون یک کلمه هم حرف نزد و ساکت بود.
بعد از اینکه همه بچه ها خاطره هاشونو از ماجراجوییهاشون تعریف کردن کلاس تموم شد وآدام هم مثل همه بچه های دیگه به خونه برگشت.
آدام وقتی برگشت به خونه رفت توی اتاقشو تنها نشست. اون خیلی احساس ناراحتی میکرد و غصه میخورد. آدام آرزو میکرد که ای کاش اون هم مثل دوستاش یک زندگی پر ماجرائی داشت یا حداقل یه اتفاق هیجان انگیز براش میفتاد.
خوشبختانه آدام خیلی خیال پرداز بود و قوه تخیل بزرگی داشت به خاطر همین اینطور وانمود کرد و نشون داد که ماجراهای زیادی براش اتفاق افتاده.
اما بعد از مدتی آدام از خیال پردازی و ماجراهای خیالی خسته شد، اون دلش نمیخواست فقط خیال کنه که ماجراجوئی های زیادی انجام داده ، به خاطر همین آدام تمام پول قلکش رو بیرون اورد و به مغازه اسباب بازی فروشی رفت.
خوشبختانه آدام تو مغازه اسباب بازی فروشی یه اسباب بازی جدید پیدا کرد که خیلی هم دوستش داشت، اون همینطور که داشت تو مغازه قدم میزد چشمش به یه عالمه بادکنک هلیومی افتاد که خیلی خوش رنگ و درخشان بودن ، آدام از آقای فروشنده خواست که اسباب بازی جدیددش رو به اون بادکنکا ببنده.
اما بچه ها متاسفانه وقتی آدام داشت از مغازه اسباب بازی فروشی میرفت بیرون پاش گیر کرد به یه جعبه اسباب بازی و چرخید و افتاد زمین و بادکنکای هلیومی به همراه اون اسباب بازی جدید آدام به هوا رفتن و پرواز کردن.
خوشبختانه یکی از دوستای آدام همون موقع داشت با دوچرخش از جلوی در مغازه اسباب بازی فروشی رد میشد ، بنابراین آدام دوچرخه دوستش رو قرض گرفت و با بیشترین سرعتی که میتونست بادکنکا و اسباب بازی مورد علاقش رو دنبال کرد و تند وتند رکاب زد.
اما بچه ها جونم متاسفانه یکی از لاستیکای دوچرخه پنچر شد و آدام دیگه نتونست با دوچرخه به حرکتش ادامه بده.
اما همین موقع بود که آدام پدربزرگش رو دید که داشت با ماشین قدیمی خودش رانندگی میکرد.آدام به سمت اسباب بازیش که داشت با بادکنکا تو هوا پرواز میکرد اشاره کرد و سریع تو ماشین پدربزرگش پرید و پدربزرگ آدام هم به دنبال اسباب بازی شروع به حرکت کرد.
هنوز خیلی حرکت نکرده بودن که بنزین ماشین پدربزرگ آدام تموم شد و دیگه ماشین حرکت نکرد که نکرد و دوباره آدام ناراحت و غمگین شد. حالا اون باید چی کار میکرد؟
خوشبختانه در همون موقع اتوبوسی داشت از اونجا رد میشد و آدام هم بدون معطلی پرید توی اتوبوس تا بتونه اسباب بازیش رو دنبال کنه.
اما عزیزای دلم اتوبوس هنوز اونقدری دور نشده بود که آقای راننده از آدام خواست که کرایه ش رو بده ولی آدام هیچ پولی نداشت بچه ها چون اون تو مغازه اسباب بازی فروشی همه پولش رو خرج کرده بود به خاطر همین آقای راننده هم از آدام خواست که همونجا از اتوبوس پیاده بشه.
آدام دوباره ناراحت و غصه دار شد ، ولی در همین موقع بود که صدای هوهو چی چی یه قطاررو شنید ، آدام به سرغت پشت قطار شروع به دویدن کرد و بالاخره تونست توی آخرین واگن قطار بپره.
اما قطار هم هنوز مسافت زیادی رو نرفته بود که یکدفعه وایساد، انگار مشکلی تو ترمز قطار به وجود اومده بود بچه ها.
آدام که حسابی خسته و نا امید شده بود از قطار پیاده شد ، اون با ناراحتی به دور و اطراف خودش یه نگاهی انداخت و ناگهان یک مرد ماهیگیر رو توی قایق بادبانی کوچیکش دید که تو دریا مشغول ماهیگیری بود ، بعد از اینکه آدام اتفاقی که براش افتاده بود رو برای مرد ماهیگیر تعریف کرد ، مرد ماهیگیر قبول کرد که به آدام کمک کنه تا بتونه اسباب بازیش رو پس بگیره و دوباره به دستش بیاره.
اما همینکه آدام سوار قایق بادبانی شد ناگهان باد بسیار شدیدی شروع به وزیدن کرد و بادبان قایق رو از بین برد و خراب کرد و اینطوری شد که آدام مجبور شد جلیقه نجاتی که توی قایق بود رو بپوشه و خودش رو تو آب دریا بندازه.
خوشبختانه در همین موقع آدام چشمش به یه کشتی خورد که داشت به سمت آدام میومد. آدام شروع کرد به دست تکون دادن برای کشتی و ناخدای کشتی که متوجه آدام شده بود اون رو از توی آب نجات داد.
اما عزیزای دلم متاسفانه کشتی در جهت مخالف حرکت بادکنکا و اسباب بازی آدام داشت حرکت میکرد و به خاطر همین آدام نتونست اسباب بازی دوست داشتنیش رو دنبال کنه.
اما ناگهان آدام چشمش به یه بالن بزرگ روی عرشه کشتی افتاد. اون یه بالن هوای گرم رو روی عرشه کشتی دید و یواشکی سوار اون شد و توی بالن رو پر از هوای گرم کرد. بالن شروع کرد به بالا رفتن و آدام به سمت آسمون پرواز کرد.همینطور که بالن به بالا میرفت آدام کم کم اسباب بازی خودش رو دید و بهش نزدیک و نزدیک تر میشد و در یک لحظه آدام دستش رو دراز کرد تا اسباب بازیش رو بگیره
اما… متأسفانه ، یه هواپیما ازاونجا رد شد و نخ های بادکنکا به بالهاش گیر کرد و پرواز کرد ودور شد و رفت.
خلاصه جونم براتون بگه آدام خسته و ناراحت و بدون اسباب بازیش به خونه برگشت اما…
روزبعد آدام با یک ماجراجویی شگفت انگیز به مدرسه برگشت. وقتی دوباره موقع تعریف داستان ها و ماجراجویی های بچه های کلاس شد ، دوستای آدام از اون در مورد ماجراجوییش و آنچه که از اون یاد گرفته بود پرسیدن.
بعد از این پرسش بود که آدام با خنده به دوستاش گفت :” من دیگه هیچوقت یه بادکنک هلیومی رو به یه اسباب بازی جدید نمیبندم”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی عالی بود🤩😍
سلام
ممنون که اینقدر داستانهای عکسدار قشنگ میزارید🌹❤️👍
ممنون از شما که وولک رو همراهی میکنید
عالی بود
ممنون از شما
عالی بود
ممنون از شما همراه گرامی
عجب ماجراجویی ای آخرش که گفت من هیچ وقت یک اسباب بازی را به یک بادکنک هلیومی
نمی بندم خیلی خنده دار بود!!!😅😅😂😂
😆😆😄😄
خوشحالم که از قصه خوشت اومده دوست مهربونم
من هم یبار قطار سوار شدم و به مشهد رفتم ممنون ❤◇♡☆
امیدوارم باز هم بتونی با قطار به سفر بری دوست خوبم🌹🌹😊😊
عالیییییییی
تشکر
عالی بود❤️❤️❤️ من خیلی قصه های وولک رو دوست دارم و خیلی وقتا از وولک قصه گوش میکنم
خیلی عالیه
ممنونم که با وولک همراهی پسر قشنگم
قصه هاتون عالیه و ما دو تا داداش عادت داریم شب ها با قصه های وولک بخوابیم
چه عالی
خب منم مثل ادام هستم اما اگه یک روز ماجراجویی کردم حتما خبر میدم هر چی باشه قصه عالی بود
خیلیم خوب، حتما بنویس برام
عالی بود خاله صدف عزیز 🍡🍜🍭
خواهش میکنم عزیزم
ممنونم که نظرت رو نوشتی
عالی