یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یه پسر باهوش و دوست داشتنی بود که یک برادر بزرگتر داشت و به همراه پدر و مادرش توی شهر قصهی ما زندگی میکرد. اسم این پسر زبر و زرنگ امیرعلی بود بچهها. امیرعلی بسیار خوشرو و مودب بود و همیشه به حرف پدر و مادرش گوش میداد. اون بخاطر هوش بالایی که داشت همیشه از فکرش استفاده میکرد و خیلی عاقل و منطقی بود، و این رو هم خوب میدونست که وقتی مامان و باباش چیزی بهش میگن به فکر خوشحالی و سلامتی اون هستن، برای همین هیچوقت مثل بعضی از بچهها بداخلاقی یا لجبازی نمیکرد و فوری اون کار رو انجام میداد. امیرعلی خیلی هم باعرضه بود و چون دیگه بزرگ شده بود همهی کارهای شخصیش رو خودش انجام میداد. مثلن خودش مسواک میزد و هیچوقت مسواک زدن رو فراموش نمیکرد و برای اینکه آسیبی به دندونهاش نرسه هرشب قبل از خواب این کار رو انجام میداد، و اصلن منتظر نمیموند که پدر و مادرش شبها بهش بگن «الان باید مسواک بزنی». عزیزای دلم امیرعلی مامان و باباش رو خیلی دوست داشت و اونها رو مامان سارا و بابا حسین صدا میزد و همیشه هم به داداش بزرگترش محمدامین احترام میذاشت و حتی خیلی وقتها توی کارها به داداشش کمک میکرد آخه هیچکس رو به اندازهی داداشش دوست نداشت. علاوه بر همهی اینها امیرعلی قصهی ما خیلی هم دانا و باسواد بود، اون همهی کتاب داستانهاش رو با نظم و ترتیب نگهداری میکرد و همهی قصههایی که گوش میداد رو به خاطر میسپرد تا ازشون چیزهای خوب یاد بگیره. اعداد و حروف کپتال و اسمال زبان انگلیسی رو هم خیلی خوب میشناخت و حتی بلد بود اونها رو بنویسه! معنی خیلی از کلمات انگلیسی، کشیدن نقاشیهای بسیار زیبا، دوچرخهسواری و اسکوتر، شنا، ساخت لگو و خلاصه خیلی کارهای مهمی که هربچهای نمیتونه انجام بده رو، امیرعلی به خوبی بلد بود. و از همه مهمتر چون دیگه بزرگ شده بود و عاقلانه رفتار میکرد پدر و مادرش به تازگی تصمیم گرفته بودن که اتاقش رو جدا کنن. برای همین امیرعلی شبها بعد از مسواک زدن به مامان سارا و بابا حسین و محمدامین شببخیر میگفت و به اتاق خودش میرفت و توی تخت خودش به راحتی میخوابید.
***
یک روز که امیرعلی توی اتاق خودش به تنهایی مشغول بازی کردن بود صدای عجیبی شنید و بعد از اینکه خوبِ خوب دقت کرد متوجه شد صدا از زیر تختخوابش میاد. امیرعلی روی زمین دراز کشید تا ببینه که این صدا، چه صداییه؟ اون بعد از اینکه خوب زیر تختش رو نگاه کرد با یک صحنهی عجیب مواجه شد و دید که کایو زیر تختش قایم شده!! امیرعلی که خیلی تعجب کرده بود کایو رو صدا زد و بهش گفت: «کایو…؟!!! تو اینجا چکار میکنی؟!» کایو هم یواش یواش از زیر تخت بیرون اومد و وقتی سر و وضع خودش رو مرتب کرد با خوشحالی به امیرعلی سلام داد و گفت: «امیرعلی!! خوشحالم که بالاخره پیدات کردم!» امیرعلی که خیلی شگفتزده شده بود از کایو خواست که بهش بگه اون رو از کجا میشناسه و چطور به اتاقش رفته؟ کایو هم براش توضیح داد از اینکه امیرعلی داستانهای کایو رو برای مامان و بابا و داداشش تعریف میکنه خبر داره. بخاطر همین مدتها دنبال امیرعلی میگشته تا پیشش بیاد و ازش بخواد که با هم دوست بشن. چون همه جا تعریف امیرعلی رو خیلی شنیده، که درموردش حرف میزنن و میگن خیلی پسر با سواد و باهوشیه. بعد به امیرعلی گفت: «من خیلی دوست دارم یک دوست باهوش مثل تو داشته باشم امیرعلی، با من دوست میشی؟» امیرعلی هم که خیلی کایو رو دوست داشت با کمال میل قبول کرد و کایو رو بغل کرد و بوسید. به این ترتیب امیرعلی و کایو با هم دوست شدن و از همون لحظه مشغول بازی و شادی شدن.
روزها همینطور میگذشت و امیرعلی و کایو هر روز با هم مهربونتر و صمیمیتر میشدن و در کنار بازی کردن، ساعتها با هم حرف میزدن و از هم چیزهای مختلف یاد میگرفتن. تا اینکه یک روز که طبق معمول امیرعلی منتظر اومدن کایو بود، دید که کایو با نگرانی پیشش اومد. امیرعلی که خیلی مهربون بود و برای ناراحتی دوستش نگران شده بود فوری ازش ماجرا رو پرسید و کایو هم بهش گفت پدر و مادرش از دیشب اتاق خوابش رو جدا کردن و ازش خواستن که از این به بعد شبها تنهایی توی اتاق خودش بخوابه ولی کایو دوست نداره این اتفاق بیافته. امیرعلی وقتی ماجرا رو شنید گفت: «این چیزی نیست که باعث ناراحتی باشه کایو، تو دیگه بزرگ شدی و باید بتونی به اینکه خیلی از کارهات رو تنهایی انجام بدی عادت کنی.» کایو گفت: «خودمم میدونم، اما آخه چجوری میشه به همچنین چیزی عادت کرد؟» امیرعلی برای کایو توضیح داد بهترین راهی که میشه برای عادت کردن به چیزی انجام داد تمرین و تکراره. مثلن اینکه میشه هر شب موقع مسواک زدن توی دلمون بگیم امشب حتمنِ حتمن میرم توی تخت خودم میخوابم چون من دیگه بزرگ شدم درست مثل داداش بزرگترم که اون هم توی تخت خودش میخوابه. کایو با ناراحتی گفت: «ولی من خیلی وقتها دلم نمیخواد مسواک بزنم چون مامان و بابام همهش بهم میگن مسواک بزن، مسواک بزن و منم خوشم نمیاد این رو بهم بگن.» امیرعلی گفت: «متاسفم کایو… پس این یعنی که تو هنوز نینی کوچولو هستی… من فکر میکردم تو بزرگ شدی!» کایو که از این حرف امیرعلی خیلی تعجب کرده بود گفت: «چرا این حرف رو میزنی امیرعلی؟ منم مثل تو بزرگ شدم» امیرعلی گفت: «چون نمیدونی که مامان و بابات اگه حرفی میزنن به فکر سلامتی تو هستن» و بعد هم براش توضیح داد که مسواک نزدن ما بعدن باعث دندون درد مامان و باباهامون نمیشه و اگر خدایی نکرده روزی دندونهامون خراب بشه فقط خودمون اذیت میشیم، یا مثلن اگر به ما میگن صبحانه بخور بخاطر اینه که خودمون قوی و پُرانرژی باشیم پس باید بدونیم که مامان و باباها و بزرگترها همیشه به فکر ما هستن. کایو که تا چند لحظه پیش از حرف امیرعلی ناراحت شده بود، به فکر فرو رفت و خوب که دقت کرد متوجه شد امیرعلی کاملن حرف درستی میزنه. برای همین نفس عمیقی کشید و ناراحتیها رو از خودش دور کرد بعد هم با لبخند از امیرعلی تشکر کرد و اون رو بوسید و بهش قول داد که از همون شب به توصیهی امیرعلی خوبِ خوب گوش کنه تا بتونه عادت کنه و شبها بدون نگرانی توی اتاق خودش بخوابه.
چند روز بعد وقتی که کایو پیش امیرعلی بود، بعد از اینکه با هم نقاشی کشیده بودن؛ به امیرعلی گفت که هنوز درمورد خوابیدن روی تخت خودش مشکل داره. وقتی که امیرعلی ماجرا رو از کایو پرسید، کایو گفت: «من شبها موقع خواب میرم تو اتاق خودم؛ اما نصف شب که از خواب بیدار میشم دیگه نمیتونم تو اتاق خودم بخوابم و میرم پیش داداشم یا مامان و بابام.» امیرعلی پرسید: «مگه قرار نشد موقع مسواک زدن به خودت قول بدی کایو؟» کایو گفت: «من دیشب مسواک نزدم چون مامانم من رو به استخر نبرد.» امیرعلی که خیلی از این حرف غافلگیر شده بود فوری گفت: «اوه.. کایو ما دیگه نباید این حرفها رو بزنیم ما بزرگ شدیم و باید عاقلانه فکر کنیم.» بعد هم بهش گفت که اگر کمی باهوش باشه این رو میفهمه که حتمن مامانش نتونسته اون رو به استخر ببره. آخه امیرعلی خوب میدونست که مامان و بابای ما بهترین دوستهای ما هستن بچهها و ما نباید بخاطر این چیزها ازشون دلگیر بشیم یا بخوایم ناراحتیهامون رو اینجوری بیان کنیم. و همهی اینها رو برای کایو توضیح داد. کایو دیگه چیزی نگفت و دوباره به فکر فرو رفت و دید که همهی حرفهای امیرعلی کاملن عاقلانهست و با خودش گفت: «حالا فهمیدم چرا همه جا میگن امیرعلی خیلی باهوشه؟!» اون که از داشتن دوستی به این باهوشی خیلی خوشحال بود با لبخند از امیرعلی تشکر کرد. امیرعلی هم اون رو بوسید و ازش خواست که همیشه توی هرکاری سعی کنه خوبِ خوب فکر کنه و عاقلانه رفتار کنه. بعد هم درمورد مشکل جدید کایو ازش خواست که اگر نصف شبها از خواب بیدار شد دوباره همونجا توی تختِ خودش چشمهاش رو ببنده و کمی با چشم بسته صبر کنه. بعد هم گفت: «اگر این کار رو بکنی دوباره خوابت میبره و تو بالاخره پیروز میشی!» کایو هم که خیلی دلش میخواست یک روزی مثل امیرعلی عاقل بشه و بتونه توی انجام اینجور کارها پیروز بشه ازش تشکر کرد و بهش قول داد که انقدر تلاش بکنه تا بالاخره موفق بشه.
***
صبح یک روز زیبا، کایو که میدونست امیرعلی عاشق کیک قرمزه، یک کیک قرمز تهیه کرد و پیش امیرعلی رفت و بهش گفت که این کیک رو برای تشکر از امیرعلی آورده چون تونسته بود با کمک و راهنماییهای اون شبها تا صبح به راحتی توی تخت خودش بخوابه. کایو مرتب امیرعلی رو میبوسید و بهش میگفت: «بالاخره پیروز شدم امیرعلی!!» امیرعلی هم که خیلی از خوشحالی دوست بانمکش کایو خوشحال بود میخندید و شادی میکرد. به این ترتیب اونها حسابی کیک قرمز خوردن و با هم بازی کردن. بعد از خوردن کیک کایو گفت: «امیرعلی تو بهترین دوست من هستی! اگه تو نبودی من یاد نمیگرفتم که باید از هوشم استفاده کنم و عاقل باشم. اگه میشه بیا با هم کتاب جدیدم رو درمورد خوابیدن روی تخت خودم بنویسیم.» امیرعلی هم که عاشق کتاب داستانهای کایو بود قبول کرد. کایو خواهش کرد که امیرعلی داستان رو بنویسه اما امیرعلی بهش گفت که چون هنوز مدرسه نرفته نمیتونه این کار رو انجام بده. در عوض پیشنهاد کرد که نوشتن قصه رو به محمدامین بسپرن چون اون خوندن و نوشتن بلده. اما کایو تا این حرف رو شنید فوری نگران شد و به امیرعلی گفت: «نه امیرعلی! نمیشه ماجرای دوستی من و خودت رو به کسی بگی.» امیرعلی با کنجکاوی دلیل این حرف رو پرسید و کایو براش توضیح داد که کسی به جز خود امیرعلی نمیتونه اون رو ببینه برای همین ممکنه فکر کنن که اون خیالاتی شده. امیرعلی هم با لبخند به کایو گفت: «نگران نباش! محمدامین خیلی من رو دوست داره و باهام صمیمیه و همهی حرفهای من رو باور میکنه»کایو هم که حالا دیگه بیشتر از قبل امیرعلی رو دوست داشت حرفش رو قبول کرد و ازش خواست که هرچه زودتر این کار رو انجام بده.
به این ترتیب امیرعلی ماجرا رو برای برادر بزرگتر خودش تعریف کرد. و محمدامین هم بعد از شنیدن اتفاقاتی که به تازگی برای امیرعلی افتاده بود به داداش کوچکترش بخاطر اینکه انقدر باهوش و داناست و همیشه عاقلانه رفتار میکنه تبریک گفت و بعد هم داستان “کایو و بهترین دوستش امیرعلی” رو به زیبایی نوشت. امیرعلی اون شب به همراه محمدامین، مامان سارا و بابا حسین به خونهی مامانجون دعوت شده بودن. برای همین امیرعلی که میدونست علی و عماد هم به اونجا میان از محمدامین خواهش کرد که داستانی که نوشته رو همراهش ببره و اون رو برای علی و عماد بخونه. وقتی که اونها به خونهی مامانجون رسیدن طبق معمول با علی و عماد مشغول بازی کردن با موتور آبی شدن و بعد از اینکه بازیشون تموم شد، مامانجون که خیلی خیلی مهربون بود براشون بستنیهای خوشمزه آورد. محمدامین هم داستان زیبای “کایو و بهترین دوستش امیرعلی” رو برای علی و عماد و امیرعلی که در حال خوردن بستنیهاشون بودن خوند و همگی از شنیدن این داستان زیبا لذت بردن.
عزیزای دلم شما هم یادتون باشه که استفاده از فکر و دانایی بهترین چیزه چون آدم میتونه با استفاده از اینها همیشه توی شرایط سخت هم پیروز بشه و مشکلاتش رو حل کنه. امیدوارم شما هم از امیرعلی قصهی ما یادبگیرین که عاقلانه رفتار کنین و توی احترام گذاشتن به پدر و مادرتون و گوش کردن به حرفهاشون نمونه باشین. تا همیشه هرکسی که باهاتون دوست میشه عاشقتون بشه و ازتون چیزهای مهم یادبگیره.
ارتباط با وولک
ایمیل: info@voolak.com
تلفن: 02191307290 (10 تا 19)
همراه: 09011142842 (فقط واتساپ و پیامک)
آدرس: تهران – خیابان جمهوری اسلامی – خیابان رازی – کوچه شیرزاد شرقی – پلاک 14 – واحد 2
ارتباط با وولک
ایمیل: info@voolak.com
تلفن: 02191307290 (10 تا 19)
همراه: 09011142842 (فقط پیامک)
آدرس: تهران – خیابان جمهوری اسلامی – خیابان رازی – کوچه شیرزاد شرقی – پلاک 14 – واحد 2
تمامی حقوق برای وولک محفوظ است
voolak.com





عالی بود
سپاس از لطفتون
😍🥰😘😍🥰😘😍🥰😘😍🥰😘😍🥰😘😍
عالی بود
سپاس
خیلی قشنگ بود 🎄🎊
سپاس