قصه جذاب و شنیدنی هدیه ای برای مامان
4.2/5 - (8 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، تو جنگل سرسبز قصه ما امروز تولد مامان دونا بود.دونا یک هدیه فوق العاده و عالی برای مامانش تهیه کرده بود. اون خودش به تنهایی این هدیه رو برای مادرش خریده بود و حالا داشت با کاغذ کادو و روبان رنگی اونو کادو میکرد.هدیه اش عالی شده بود و به نظر خیلی شگفت انگیز میومد. یعنی مامان دونا از این کادوخوشش میاد؟
دونا میدونست که مامانش الان توی خونست.به خاطر همین شروع کرد به هل دادن کادو تا اونو برای مامانش ببره.اون هل داد و هل داد اما کادوی مامانش یک ذره هم تکون نخورد و جا به جا نشد، هدیه ای که گرفته بود اندازه یک فیل بزرگ سنگین بود بچه ها.
دونا فکری به ذهنش رسید. اون پیش دوستش جک رفت و ازش خواست که تو حرکت دادن و بردن کادو بهش کمک کنه.دونا به دوستش گفت که این کادو حتما باید امروز به دست مامانش برسه.جک شروع کرد به هل دادن کادو. اون هل داد و هل داد و هل داد .کادوی دونا یه کم تکون خورد ولی اصلا از سر جاش حرکت نکرد.
بعد دونا و جک تصمیم گرفتن که دوتایی با هم کادو رو هل بدن. اونا شروع کردن به هل دادن کادو تا اینکه…
با تلاش و زحمت زیاد دونا و جک بالاخره کادو از سر جاش تکون خورد و شروع کرد به حرکت کردن. اونا خیلی خوشحال شدن و شروع کردن به هورا کشیدن و خوشحالی کردن.
دونا و جک همینطور به هل دادن و جلو بردن کادو ادامه دادن ، اونا کادوی مامان دونا رو هل دادن وهل دادن تا اینکه به یه تپه بزرگ و شیب دار رسیدن.اونا یه نگاهی به تپه انداختن و بعد…
جک رو کرد به دونا و بهش گفت :” وای من خیلی خسته شدم، من دیگه نمیتونم این کار رو انجام بدم و کادو رو هل بدم” دونا از دوستش جک خیلی تشکر کرد و جک هم بعد از خداحافظی از دونا به خونشون برگشت.

دونا یه کم فکر کرد که از اینجا به بعد برای بردن کادوی مامانش چی کار میتونه انجام بده؟ تا اینکه فکریبه ذهنش رسید. اون پیش همسایشون آقای پاپر رفت و ازش خواهش کرد که توبردن کادوی مامانش بهش کمک کنه. دونا برای آقای پاپر گفت که امروز روز تولد مامانش هست و این هدیه حتما امروز باید به دستش برسه.
آقای پاپر قبول کرد که به دونا کمک کنه. به خاطر همین هم رفت و ماشینش رو اورد. دونا رفت و یه طناب آورد و کادوی مامانش رو با طناب محکم به پشت ماشین آقای پاپر بست.بعد خودش هم سوار ماشین آقای پاپر شد.
آقای پاپر ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به رانندگی کردن ، با حرکت کردن ماشین کادو هم شروع کرد به حرکت کردن و پشت ماشین آقای پاپر کشیده میشد.اونا داشتن از تپه بالا میرفتن که ناگهان…
ماشین خاموش کرد و وایساد، کادو هم وایساد و دیگه حرکتی نکرد،آقای پاپر رو کرد به دونا و بهش گفت :” منو ببخش دونا ولی ماشینم خراب شده، دیگه نمیتونه از سربالایی تپه بره بالا و حرکت کنه”
دونا از همسایشون آقای پاپر تشکر کردو از ماشین پیاده شد. اون به سمت کادو حرکت کرد و شروع کرد به باز کردن طناب.اما به محض اینکه دونا گره طناب رو باز کرد کادوی مامانش قل خورد و قل خورد و به طرف پایین تپه حرکت کرد.
دونا دنبال کادو میدوید و فریاد میزد :” کادوی مامانم” دونا همونطوری که داشت دنبال کادو میدوید و فریاد میزد سعی میکرد جلوی قل خوردن کادو رو به پایین تپه بگیره و اونو نگهش داره.
هدیه حتا باید امروز به دست مامانش میرسید اما اون سریع تر و سریع تر چرخید تا اینکه بالاخره به پایین تپه رسید ، اما بچه ها کادو همونجا متوقف نشد اون شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن و در همون حال به سمت رودخونه حرکت کرد.
عاقبت کادو توی یک قایق بادبانی بزرگ پرتاب شد.دونا همینطور که داشت دنبال کادو میدوید دستاشو تو هوا تکون داد و به قایق ران گفت:” خواهش میکنم وایسا، تو داری کادوی مامانم رو با خودت میبری”

اما هیچکس صدای دونا رو نشنید و متوجه اون نشد، چون باد به سرعت هر چه تمام قایق رو از اونجایی که دونا بود دورترو دورتر میکرد.
دونا شروع کرد به گریه کردن، چون قایق بادبانی به همراه کادوی مامانش از اونجا رفتن و دور شدن. اون همونطوری که داشت گریه میکرد زیر لب گفت:” حالا من چی کار کنم؟ الان میتونم برای تولد مامانم براش چی بخرم؟” بعد دونا خسته و ناراحت به سمت خونشون برگشت.
دونا غمگین و ناامید به خونشون رسید. اون جلوی در وایساد.اون نمیدونست که باید چه کاری انجام بده . دونا حسابی غصه دار بود. تا اینکه ناگهان…
مامان دونا در حالی که کادویی که دونا براش خریده بود رو تو دستاش نگه داشته بود در رو باز کرد.
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
مامان دونا با دیدن اسمش رو کادویی که تو قایق بادبانی بود حسابی تعجب کرده بود و غافلگیر شده بود.اون قبل از اینکه قایق بادبانی از اونجا حرکت کنه و دور بشه سریع کادو رو از توی قایق برداشته بود ، درست چند دقیقه قبل از اینکه دونا به خونه برگرده.
بعد مامان دونا گفت :” بیا این هدیه زیبارو با هم باز کنیم”
وقتی مامان دونا هدیه رو باز کرد دوناحسابی هیجان زده و نگران بود ، اون پیش خودش فکر کرد یعنی مامانم از این کادو خوشش میاد؟
مامان دونا بهش گفت :” وای دونا این خیلی فوق العاده و عالیه”
مامان دونا این هدیه رو خیلی دوست داره و از کادوی دونا حسابی خوشش اومده بود.یه سبد بزرگ بافته شده از برگ برای مامان دونا،تا مامان دونا به جنگل بره و توی سبد رو از سبزیجات و میوه های تازه ای که همه دوست دارن پر کنه و با خودش به خونه بیاره. دقیقا همون چیزی که مامان دونا میخواست و آرزوشو داشت.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

21 پاسخ
  1. آیرین
    آیرین می گوید:

    عاااااااااااااااااااااللللللللللللللللللیییییییییییییی😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *