قصه جذاب و شنیدنی زرافه کوچولو و خورشید
4.1/5 - (78 امتیاز)


یکی بود یکی نبود، توی یک مزرعه سرسبز و قشنگ یه بچه زرافه با مامانش توی یک خونه کوچولو و زیبا با همدیگه زندگی میکردن.

 

زرافه کوچولو مامانش رو خیلی دوست داشت ،

 

اون توی کارای خونه به مامان زرافه خیلی کمک می کرد. مامان زرافه توی یک باغ پرتقال که مال آقا  خرسه بود کار میکرد، اون هر روز صبح به همراه حیوونای دیگه مزرعه به باغ پرتقال خرسه می رفتن و مشغول چیدن پرتقال می شدن،

 

 

آقا خرسه تو مغازه نونواییش از پرتقالای چیده شده مربا درست میکرد و با اون مرباها شیرینی ها و نون های خوشمزه ای می پخت و درست می کرد. همه حیوونای مزرعه عاشق شیرینیا و نونای آقا خرسه بودن.

 

 

مامان زرافه هر روز و هر روز زیر آفتاب گرم و داغ سخت کار میکرد و از روی درختا پرتقال میچید.زرافه کوچولو وقتی برای بازی کردن از خونه بیرون میرفت از پشت درختا میدید که مامانش چطوری از گرمای هوا خسته و کلافه میشه و عرق میریزه.

 

بنابراین زرافه کوچولو تصمیم گرفت که به مامانش کمک کنه.

 

 

برای همین هم اون به خونه رفت و هر چی میز و صندلی بود جمع کرد و با خودش به مزرعه اورد ، بعدش اونا رو روی هم گذاشت ،

 

یه صندلی یه میز یه صندلی یه میز، زرافه کوچولو همینجوری میز و صندلیا رو روی هم چید و شروع کرد به بالا رفتن از اونا، اون هی بالا و بالاتر میرفت

 

تا اینکه بالاخره به خورشید رسید.زرافه کوچولو خیلی هیجان زده شده بود ، این خیلی شگفت انگیز بود ، خورشید دقیقا شبیه یک پرتقال بود بچه ها.

زرافه کوچولو یه فکری داشت ، اون دهانش رو کاملا باز کرد.

 

وای نه ! چه اتفاقی افتاده؟ ناگهان همه جا تاریک تاریک شد. مامان زرافه و آقا خرسه نمیتونستن هیچ جایی و هیچ چیزی رو ببینن.

 

اصلا هیچ حیوونی تو مزرعه نمی تونست هیچ چیزی رو ببینه. فقط جغدا بودن که خوشحال شدن آخه جغدا از تاریکی خیلی خوششون میاد بچه ها. اما وایسین ببینم پس نور و روشنایی روز کجا رفت؟

بله درست حدس زدین زرافه کوچولو خورشید رو خورده بود.

 

شکمش مثل یه گوله آتیش شده بود و میسوخت. زرافه کوچولو پشت سر هم اشک میریخت و گریه میکرد.آقا خرسه که صدای گریه زرافه کوچولو رو شنیده بود به سمت اون دوید و خودش رو به زرافه رسوند.

زرافه کوچولو همه ماجرا رو برای آقا خرسه تعریف کرد و گفت که  می خواسته برای کمک به مامان زرافه چه کاری انجام بده.

 

آقا خرسه یه کم فکر کرد و بعد گفت:” نگران نباش، من بهت کمک میکنم تا از این وضعیت نجات پیدا کنی”
بعد اون دوتا تصمیم گرفتن که با همدیگه یه نون خیلی خیلی بزرگ بپزنن و درست کنن.خلاصه خرسو زرافه با همدیگه مشغول کار شدن و تا شب خمیر نون رو آماده کردن.

 

بعد آقا خرسه به زرافه گفت که از آتیشی که توی شکمش هست و داره اونو اذیت میکنه برای پختن نون استفاده کنه. زرافه کوچولو شروع کرد به فوت کردن ، اون انقدر به خمیر فوت کرد تا خمیر کم کم پخت و تبدیل به یه نون بزرگ و خوشمزه شد. با این کار زرافه هم احساس بهتری تو شکمش داشت.

 

همینطور که زرافه به نون فوت میکرد نون بالا و بالاتر میرفت و تو هوا شناور میشد . حالا اون کجا داره میره؟

فردای اون روز زرافه حالش بهتر شده بود ولی هنوز از اینکه مامانش گرمش بود و تو گرما سخت کار میکرد ناراحت بود،مامان زرافه هم همچنان گرمش بود.آقا خرسه یه فکری کرد ، اون یه دونه چتر به زرافه کوچولو داد تا زرافه کوچولو اونو به عنوان هدیه و کادو به مامانش بده.زرافه کوچولو هورایی کشید و از اینکه مامانش دیگه گرمش نمیشه و عرق نمیریخت خیلی خوشحال شد.با اون چتر مامان زرافه دیگه خیلی داغ و گرم نمیشد.

 

صبر کنین ببینم پس نون چطور شد؟ خب ، اگر خوب دقت کنین ممکنه متوجه بشین که خورشید دقیقا مثل یه قرص کامل و بزرگ نون به نظر میرسه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

45 پاسخ
  1. پارمیس
    پارمیس می گوید:

    مرسی از سایت خیلی خوبتون.خیلی قشنگ بود.لطفا از این مدل داستانها که تصاویرش زیاده بیشتر بزارید

    پاسخ
  2. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام ممنون از قصه قشنگتون
    دخترم این قصه شمارو خیلی دوست داره
    بیزحمت بیشتر ازاین قصه های عکسدار بزارید
    🌹🙏

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون چشم حتما در آینده قصه عکس دار بیشتر تو سایت قرار داده میشه

      پاسخ
    • آنا
      آنا می گوید:

      سلام پسرم گفت ازشما تشکرکنم بابت قصه ها.چون تموم قصه ها رو حفظ بودم.گفت به شما گفت اگه بیام به تهران بیاد وشما رو ببنه ونظرش رو خصوصی به شما بگه ممنونم

      پاسخ
  3. نسیم
    نسیم می گوید:

    خیلی خوب بود ⁦❤️⁩
    مثل همیشه جذاب بود⁦❤️⁩
    خیلی خیلی داستان زیباوقشنگی بود⁦❤️⁩
    از داستان هایی که می نویسید کمال تشکر را دارد ⁦⁦❤️⁩

    پاسخ
  4. سها
    سها می گوید:

    خیلی بود چه جالب زرافه کوچولو خورشید رو خورد یعنی وقتی فوت نفس ش انقدر داغ بود که نون رو پخت یا از دهنش آتیش امد

    پاسخ
  5. نگار
    نگار می گوید:

    سلام نگار 6 ساله میگه زرافه کوچولوخورشید رو خورد وای من باورم نمیشه
    ممنون ازقصه گوی وولک
    🌹💑🙌😉 ⚘⚘🌷🌼🌻🌷🌼🌺 🌈⭐⁦☀️⁩🌷

    پاسخ
  6. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    من از این داستان خوشم اومد و نتیجه گرفتم که به دیگران کمک کنم.مثل خرسه که به زرافه کمک کرد.
    لطفا قصه هایی بزارید که متوجه بشیم.

    پاسخ
  7. مسعود
    مسعود می گوید:

    سلام شب بخیر من و دخترم پرنیا هر شب از قصه های شما لذت میبریم انشالله خدا به همه شما سلامتی بده

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز، بسیار خوشحالم که از قصه ها رضایت داشتین و ممنون از همراهیتون

      پاسخ
  8. امیر حسین
    امیر حسین می گوید:

    سلام.دوستان ممنون از شما که قصه های زیبایی رو واسه بچه های ما تعریف میکنید خسته نباشید

    پاسخ
  9. آیسو لعل شهسوار
    آیسو لعل شهسوار می گوید:

    خیلی هم عالی
    من لذت بردم
    😍😍🥰🥰🥰🥰🤩😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🤧🙊💋💋💋💋💋💋💌💘

    پاسخ
  10. م ح
    م ح می گوید:

    اصلا جالب تموم نشد. میتونست آخرش برسه به خورشید گرفتگی ولی خیلی غیر منطقی تموم شد. هم بچه ها دیگه خیلی باهوش شدن و هم داستانهای غیر منطقی رو نمیپذیرن …

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *