یکی بود یکی نبود، توی یک مزرعه سرسبز و قشنگ یه بچه زرافه با مامانش توی یک خونه کوچولو و زیبا با همدیگه زندگی میکردن.
زرافه کوچولو مامانش رو خیلی دوست داشت ،
اون توی کارای خونه به مامان زرافه خیلی کمک می کرد. مامان زرافه توی یک باغ پرتقال که مال آقا خرسه بود کار میکرد، اون هر روز صبح به همراه حیوونای دیگه مزرعه به باغ پرتقال خرسه می رفتن و مشغول چیدن پرتقال می شدن،
آقا خرسه تو مغازه نونواییش از پرتقالای چیده شده مربا درست میکرد و با اون مرباها شیرینی ها و نون های خوشمزه ای می پخت و درست می کرد. همه حیوونای مزرعه عاشق شیرینیا و نونای آقا خرسه بودن.
مامان زرافه هر روز و هر روز زیر آفتاب گرم و داغ سخت کار میکرد و از روی درختا پرتقال میچید.زرافه کوچولو وقتی برای بازی کردن از خونه بیرون میرفت از پشت درختا میدید که مامانش چطوری از گرمای هوا خسته و کلافه میشه و عرق میریزه.
بنابراین زرافه کوچولو تصمیم گرفت که به مامانش کمک کنه.
برای همین هم اون به خونه رفت و هر چی میز و صندلی بود جمع کرد و با خودش به مزرعه اورد ، بعدش اونا رو روی هم گذاشت ،
یه صندلی یه میز یه صندلی یه میز، زرافه کوچولو همینجوری میز و صندلیا رو روی هم چید و شروع کرد به بالا رفتن از اونا، اون هی بالا و بالاتر میرفت
تا اینکه بالاخره به خورشید رسید.زرافه کوچولو خیلی هیجان زده شده بود ، این خیلی شگفت انگیز بود ، خورشید دقیقا شبیه یک پرتقال بود بچه ها.
زرافه کوچولو یه فکری داشت ، اون دهانش رو کاملا باز کرد.
وای نه ! چه اتفاقی افتاده؟ ناگهان همه جا تاریک تاریک شد. مامان زرافه و آقا خرسه نمیتونستن هیچ جایی و هیچ چیزی رو ببینن.
اصلا هیچ حیوونی تو مزرعه نمی تونست هیچ چیزی رو ببینه. فقط جغدا بودن که خوشحال شدن آخه جغدا از تاریکی خیلی خوششون میاد بچه ها. اما وایسین ببینم پس نور و روشنایی روز کجا رفت؟
بله درست حدس زدین زرافه کوچولو خورشید رو خورده بود.
شکمش مثل یه گوله آتیش شده بود و میسوخت. زرافه کوچولو پشت سر هم اشک میریخت و گریه میکرد.آقا خرسه که صدای گریه زرافه کوچولو رو شنیده بود به سمت اون دوید و خودش رو به زرافه رسوند.
زرافه کوچولو همه ماجرا رو برای آقا خرسه تعریف کرد و گفت که می خواسته برای کمک به مامان زرافه چه کاری انجام بده.
آقا خرسه یه کم فکر کرد و بعد گفت:” نگران نباش، من بهت کمک میکنم تا از این وضعیت نجات پیدا کنی”
بعد اون دوتا تصمیم گرفتن که با همدیگه یه نون خیلی خیلی بزرگ بپزنن و درست کنن.خلاصه خرسو زرافه با همدیگه مشغول کار شدن و تا شب خمیر نون رو آماده کردن.
بعد آقا خرسه به زرافه گفت که از آتیشی که توی شکمش هست و داره اونو اذیت میکنه برای پختن نون استفاده کنه. زرافه کوچولو شروع کرد به فوت کردن ، اون انقدر به خمیر فوت کرد تا خمیر کم کم پخت و تبدیل به یه نون بزرگ و خوشمزه شد. با این کار زرافه هم احساس بهتری تو شکمش داشت.
همینطور که زرافه به نون فوت میکرد نون بالا و بالاتر میرفت و تو هوا شناور میشد . حالا اون کجا داره میره؟
فردای اون روز زرافه حالش بهتر شده بود ولی هنوز از اینکه مامانش گرمش بود و تو گرما سخت کار میکرد ناراحت بود،مامان زرافه هم همچنان گرمش بود.آقا خرسه یه فکری کرد ، اون یه دونه چتر به زرافه کوچولو داد تا زرافه کوچولو اونو به عنوان هدیه و کادو به مامانش بده.زرافه کوچولو هورایی کشید و از اینکه مامانش دیگه گرمش نمیشه و عرق نمیریخت خیلی خوشحال شد.با اون چتر مامان زرافه دیگه خیلی داغ و گرم نمیشد.
صبر کنین ببینم پس نون چطور شد؟ خب ، اگر خوب دقت کنین ممکنه متوجه بشین که خورشید دقیقا مثل یه قرص کامل و بزرگ نون به نظر میرسه.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنون .عالی بود
ممنون از شما که همراه ما هستین
مرسی از سایت خیلی خوبتون.خیلی قشنگ بود.لطفا از این مدل داستانها که تصاویرش زیاده بیشتر بزارید
درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر خوبتون ، حتما از این قبیل داستان ها در سایت بیشتر قرار داده خواهد شد
خیلی خوب بود.
سلام ممنون از قصه قشنگتون
دخترم این قصه شمارو خیلی دوست داره
بیزحمت بیشتر ازاین قصه های عکسدار بزارید
🌹🙏
سلام دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون چشم حتما در آینده قصه عکس دار بیشتر تو سایت قرار داده میشه
سلام پسرم گفت ازشما تشکرکنم بابت قصه ها.چون تموم قصه ها رو حفظ بودم.گفت به شما گفت اگه بیام به تهران بیاد وشما رو ببنه ونظرش رو خصوصی به شما بگه ممنونم
سلام
ممنون بابت قصه های زیباتون
لطفا قصه های شعر هم بزارید
سلام بر شمادوست عزیز ممنون از نظر خوبتون، چشم حتما قصه شعر بیشتری در سایت قرار خواهیم داد
خیلی خوب بود ❤️
مثل همیشه جذاب بود❤️
خیلی خیلی داستان زیباوقشنگی بود❤️
از داستان هایی که می نویسید کمال تشکر را دارد ❤️
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز و سپاس از همراهی ارزشمند شما
خیلی بود چه جالب زرافه کوچولو خورشید رو خورد یعنی وقتی فوت نفس ش انقدر داغ بود که نون رو پخت یا از دهنش آتیش امد
سلام نگار 6 ساله میگه زرافه کوچولوخورشید رو خورد وای من باورم نمیشه
ممنون ازقصه گوی وولک
🌹💑🙌😉 ⚘⚘🌷🌼🌻🌷🌼🌺 🌈⭐☀️🌷
سلام دوست عزیز، ممنونم از همراهی شما
سلام وولک……خیلی خوب بود …لطفا بیشتر داستان بزارین…..
سلام النای عزیز ممنونم از نظر خوبت
سلام
من از این داستان خوشم اومد و نتیجه گرفتم که به دیگران کمک کنم.مثل خرسه که به زرافه کمک کرد.
لطفا قصه هایی بزارید که متوجه بشیم.
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عسل جان
مثل همیشه عالی بود ممنون
سپاس از نظر لطفتون
خیلی قشنگ بودعاشق قصتون شدم
هر شب به قصه هاتون گوش میدم💐💐❤️❤️
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربانم
سلام شب بخیر من و دخترم پرنیا هر شب از قصه های شما لذت میبریم انشالله خدا به همه شما سلامتی بده
درود بر شما دوست عزیز، بسیار خوشحالم که از قصه ها رضایت داشتین و ممنون از همراهیتون
خوب
خو بود داداشم گفت ۱۰ بار برام بزا ر گذاشتم خوابید 🍒🍒🍓
ممنونم ازاینکه به قصه های وولک گوش میکنین دوست مهربانم
سلام
سلام.دوستان ممنون از شما که قصه های زیبایی رو واسه بچه های ما تعریف میکنید خسته نباشید
سلام دوست عزیز ، بسیارممنونم از محبتتون
عالی بود و فقط بزای من تصویر نداشت 🌹 ثنا ۹ ساله
ممنونم که نظرتو نوشتی ثنای عزیز
خیلی هم عالی
من لذت بردم
😍😍🥰🥰🥰🥰🤩😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🤧🙊💋💋💋💋💋💋💌💘
تشکر
سلام عالی بود ممنون که زحمت می کشید ❤💜💙💚💛🧡
سلام خواهش میکنم عزیزم
ممنونم که با ما همراهی
داستان خوبی بود منو داداشم از این داستان خوشمون امد
چه عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام قصه شما خیلی جالب بود
اصلا جالب تموم نشد. میتونست آخرش برسه به خورشید گرفتگی ولی خیلی غیر منطقی تموم شد. هم بچه ها دیگه خیلی باهوش شدن و هم داستانهای غیر منطقی رو نمیپذیرن …
عالی بود دخترم خیلی خوشش اومد😍💙🩷❤️
ممنونم از نظر خوبتون و خوشحالم که دختر نازنینمون قصه رو دوست داشته❤️😍
خیلی باحال و بامزه بود.
❤❤❤