قصه تصویری و جذاب کلاغ بخشنده
2.8/5 - (11 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود ، یک روز صبح زود توی یک جنگل زیبا و قشنگ کاژ کلاغ توی لونش از خواب بیدار شد و به دور و اطرافش نگاه کرد. کسل شد. کاژ صداشو صاف کرد و چندباری قار قار کرد.چقدر خسته کننده بود. بعد ناگهان کاژ گوشهاشو تیز کرد،بله یک فاخته در حال خوندن آواز شیرین و قشنگش در جایی نزدیک به کاژ بود.
برای مدتی کاژ از شنیدن آواز فاخته حسابی لذت برد.بعد اون عصبانی و ناراحت شد.این عادلانه نبود، این کاژ بود که از فاخته زمانی که هنوز توی تخم بود مواظبت کرده بود و اونو گرم نگه داشته بود تا موقعی که اون از تخم بیرون بیاد و حالا این پرنده کوچولو بود که داشت بهتر از کاژ آواز میخوند،اما کاژ به خودش گفت که نباید به فاخته حسادت کنم.کاری که باید انجام بدم اینه که برم و از فاخته درس آواز خوندن یاد بگیرم.
بعد کاژ به دنبال فاخته گشت تا اینکه بالاخره اونو پیدا کرد.فاخته از اینکه صبح به این زودی کاژ رو اونجا میدید تعجب کرد و به طورمشکوکی نگاهش کرد اما کاژ خیلی محترمانه ومودب به فاخته نگاه میکرد.تا اینکه کاژ با مهربونی از فاخته پرسید :” به من آواز خوندن یاد میدی؟” فاخته گفت :” البته که بهت یاد میدم،اما یه شرطی داره،تو باید هر روز صبح زود هنگام سحر اینجا باشی” کاژ سرش رو به نشانه فهمیدن تکون داد و موافقت کرد. بعد گفت :” خیلی خوبه، کلاس از همین فردا شروع میشه” و پرواز کرد و رفت.
کاژ عاشق خوابش بود و هیچوقت قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار نشده بود ، اما اولین جلسه از کلاسش فردا صبح خیلی زود و قبل از طلوع آفتاب شروع میشد ،اون قبل از اینکه به رختخواب بره ساعتش رو کوک کرد تا خواب نمونه. فردا صبح وقتی که ساعت زنگ زد کاژ از رختخوابش بیرون اومد و چشماشو مالید تا خواب از چشماش بپره و با عجله به سمت کلاس پرواز کرد.

فاخته بی صبرانه منتظر اومدن کاژ بود تا کلاس رو شروع کنن. به محض فرود اومدن و نشستن کاژ روی شاخه درخت نزدیک فاخته ، اولین جلسه از کلاس آواز خوندن شروع شد. فاخته به کاژ گفت که خوب گوش بده و همینطوری که فاخته میخونه شروع کنه به خوندن وبعد گفت:” کووو کووو”
کاژ مشتاقانه تلاش کرد تا مثل فاخته کو کو کنه ولی تنها صدایی که میتونست در بیاره این بود :” قارر قاررر”
بعد از مدتی فاخته دیگه خسته شد و به نظرش اومد که دیگه درس و تمرین کافیه.بعد رو کرد به کاژ و بهش گفت :” برای تو غیر ممکنه که بخوای مثل من آواز بخونی، بهتر بگردی و برای خودت یه معلم دیگه پیدا کنی” و بعد پرواز کرد و رفت.
کاژ خیلی غمگین و غصه دار شد اون خیلی ناامید شده بود بچه ها و شروع کرد به گریه کردن.بعد هم پرواز کرد و به سمت لونش برگشت.
چند روز گذشت. یک روز کاژ داشت به آسمون که یه عالمه ابر سیاه اون رو پوشونده بود نگاه میکرد.ناگهان باد خنکی شروع به وزیدن کرد و بارون ریز و تندی هم شروع به باریدن کرد. کاژ از توی لونش طاووس زیبا و قشنگی رو دید که پرهای رنگارنگ دمش رو باز کرده و زیر بارون شروع کرده به رقصیدن. کاژ هم خیلی دلش میخواست که مثل طاووس برقصه بچه ها. به خاطر همین پیش خودش فکرکرد که طاووس ممکنه کمکم کنه و بهم رقصیدن یاد بده و بعد به سمت طاووس پرواز کرد تا اونو ببینه و باهاش صحبت کنه.
وقتی کاژ طاووس رو پیدا کرد ازش پرسید :” طاووس ممکنه به من رقصیدنو یاد بدی؟” طاووس گفت :” البته که یاد میدم ، همینجوری که من پرهامو تکون میدم تو هم باید دقیقا همین کار رو انجام بدی، درست مثل من ” کاژ پرهای دمش رو باز کرد و تکون داد و شروع کرد به قدم زدن.
طاووس گفت :” این درست نیست، وقتی که من میرقصم با دقت نگاه کن و یاد بگیر”
کاژ دوباره تلاش کرد و دوباره تلاش کرد و دوباره تلاش کرد اما نتونست اون کار رو به درستی انجام بده. طاووس عصبانی و خشمگین شد.اون گفت :” تو هیچوقت رقصیدن یاد نمیگیری” بعد با بداخلاقی از اونجا رفت.

کاژ خیلی ناراحت و غمگین بود بچه ها. اون نمیتونست آواز بخونه، نمیتونست برقصه. اون پیش خودش فکر کرد شاید یاد بگیرم که یه لونه فوق العاده و شگفت انگیز بسازم. به خاطر همین اون به پیش گنجشک رفت تا ازش ساختن یه لونه قشنگ و فوق العاده رو یاد بگیره.اما گنجشک بهش گفت :” تو؟ تو هیچوقت نمیتونی یه لونه ای مثل لونه من بسازی” کاژ که ناامید شده بود از پیش گنجشک پرواز کرد و رفت.
کاژ احساس خیلی بدی داشت.پس چه زمانی کاری رو پیدا میکنه که بتونه اونو خوب انجامش بده؟ اصلا تو چه کاری خوبه؟اون همینجور که داشت با خودش فکر میکرد از توی لونش پایین رو نگاه کرد و یک دفعه متوجه شد که تو حیاط خلوت خونه پایینی یه عالمه ظرف که توش پر از برنجه وجود داره ،اون با صدای بلند شروع به فریاد زدن کرد و تمام فامیل و دوستان خودش رو به اونجا دعوت کرد،همه کلاغا تا اونجایی که جا داشتن و میتونستن بخورن از برنجا خوردن و سیر شدن.
این موقع بود که فکری تو سر کاژ اومد. درسته که اون نمیتونه آواز بخونه، نمیتونه برقصه یا نمیتونه یه لونه فوق العاده بسازه، اما کدوم پرنده است که وقتی غذا پیدا میکنه بقیه دوستاشو برای خوردن اون غذا صدا بزنه و دعوت کنه؟ نه فاخته نه طاووس و نه حتی گنجشک هیچکدوم این کار رو انجام نمیدن. در واقع هیچ پرنده ای به جز کلاغای دیگه مثل اون نیستن.کاژ از اینکه این موضوع رو درباره خودش فهمیده بود خیلی خوشحال و هیجان زده بود.اون از اینکه تونسته بود به دوستاش کمک کنه خیلی خوشحال بود. این کاری بود که کاژ به خوبی میتونست اونو انجام بده. کاژ از اینکه عضوی از خانواده سخاوتمند و بخشنده کلاغ هاست خیلی به خودش افتخار میکرد و شاد بود .

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *