یکی بود یکی نبود ، در یک روز آفتابی و قشنگ توی یک جنگل زیبا و پر از دار و درخت کیت کوچولو پوسته تخمش رو که روی برگ شاخه درختی بود شکوند و از توی تخم اومد بیرون. بله بچه ها جونم کیت کوچولو یه کرم ابریشم بود.این اولین باری بود که کیت خورشید روتوآسمون میدید.اون از دیدن خورشید تو آسمون که میدرخشید و همه جارو روشن میکرد خیلی خوشحال و هیجان زده بود بچه ها.
کیت که خیلی گرسنش بود شروع کرد به خوردن برگای درخت توت.اون انقدر برگ توت خورد تا اینکه سیر سیر شد ، بعد شروع کرد به چرخیدن و بازی کردن و خندیدن، کیت انقدر بازی کرد تا اینکه خسته شد.
بعد از مدتی کیت به خاطر اینکه تنها بود و هیچ دوستی نداشت خیلی احساس ناراحتی و غم کرد.بنابراین اون تصمیم گرفت تا به دنبال یک دوست برای خودش بگرده .بعد برای دوست پیدا کردن از درخت پایین اومد و توی جنگل به راه افتاد. توی راه اون یه زنبور عسل کوچولو و بامزه رو دید که داشت عسل خوشمزه ای درست میکرد.
کیت که از دیدن زنبور عسل خیلی خوشحال شده بود پیش زنبور رفت و بهش گفت :” زنبور عسل، زنبور عسل ، میخوای با من دوست بشی و بریم بازی کنیم؟”
زنبور عسل گفت :” وای متاسفم ببخشید، من نمیتونم با تو دوست بشم. همونطور که داری میبینی من خیلی سرم شلوغه و دارم عسل درست میکنم.بعد از تموم شدن کارم و درست کردن عسل من باید حتما یه کم بخوابم و یه چرتی بزنم .بعدا میبینمت کیت، فعلا خداحافظ” کیت خیلی ناراحت شد و غصه خورد آخه اون خیلی تنها بود بچه ها.
بعد کیت دوباره تو جنگل به راه افتاد تا باز دنبال یه دوست برای خودش بگرده ، سر راهش اون یه سوسک رو دید که در حال بردن گلوله بزرگی از خاک و کود بود،سوسکه همینطور که داشت حرکت میکرد با خودش آواز میخوند که:” کی از من قویتره؟ کی میتونه توپ به این سنگینی رو هل بده؟”
کیت به سوسک نزدیک شد و گفت:” سلام ،دوست داری با من دوست بشی و با هم بازی کنیم؟ اصلا نظرت راجع به مسابقه فوتبال چیه؟ تو این توپ بزرگ رو میندازی و منم میگیرمش”
سوسکه شاخکاشو تکون داد و گفت :” نه نمیشه ، این غذای بچه های کوچولوی منه، ممکنه بعدا ببینمت کیت فعلا خداحافظ” کیت باز هم ناراحت و غصه دار شد چون اون احساس تنهایی میکرد.
کیت باز هم به راه افتاد تا شاید بتونه یه دونه دوست برای خودش پیدا کنه. اون همینجور که داشت میرفت چشمش به یه عنکبوت کوچولو افتاد. عنکبوت کوچولو داشت گریه میکرد و یه عالمه اشک از هر هشت تا چشمش داشت میریخت پایین.کیت نزدیک عنکبوت رفت و بهش گفت :” چی شده؟ چرا ناراحتی و داری گریه میکنی؟”
عنکبوت اشکاشو پاک کرد و گفت :” داشتم رو درخت بازی میکردم که یهو افتادم پایین، الانم نمیتونم برگردم بالا پیش مامانم”
کیت گفت :” ناراحت نباش عنکبوت کوچولو،بیا رو پشت من بشین ، من از درخت میبرمت بالا پیش مامانت.” وبعد از درخت بالا رفتن.
بالای درخت ، مامان عنکبوته منتظر عنکبوت کوچولوی خودش بود و نگرانش شده بود.وقتی عنکبوت کوچولو رو دید خیلی خوشحال شد و اونو با هشت تا دستش بغل کرد و گفت:” به خونه خوش اومدی عزیزم ، اسم دوستت چیه؟” عنکبوت کوچولو گفت:” اسمش کیته” بعد مامان عنکبوته از کیت خیلی تشکر کرد ، کیت که خیلی خوشحال شده بود فریاد زد و گفت :” بله ما با هم دوستیم”
کیت و عنکبوت کوچولو زمان زیادی رو باهم بازی کردن و خوش گذروندن، اونا اوقات خیلی خوب و شگفت انگیزی رو با هم سپری کردن.اونا یه عالمه با هم تفریح کردن و هر روز بابازی کردن با همدیگه سرگرم میشدن ، تا اینکه یک روز کیت به عنکبوت کوچولو گفت :” دوست مهربونم حالا وقت اون رسیده که من توی پیله خودم برم”
بعد کیت شروع کرد به درست کردن پیله خودش .عنکبوت کوچولو هم از روی شاخه درخت ساکت و آروم کیت رو تماشا میکرد.
عنکبوت کوچولو از اونجاییکه نمیخواست برای دوستش مشکلی پیش بیاد تمام مدت مراقب پیله کیت بود و اونو تماشا میکرد.مامان عنکبوته برای اینکه هم به کیت کمک کنه هم به عنکبوت کوچولو شروع کرد به تنیدن و درست کردن تار عنکبوت تا جلوی افتادن پیله کیت از روی شاخه درخت رو بگیره و مواظب اون باشه.
روزها یکی پس از دیگری گذشتن و پیله کیت همونطور ساکت و آروم اونجا نشسته بود،تا اینکه یک روز ناگهان لرزید و ترک خورد و بعد هم کیت از اون اومد بیرون. عنکبوت کوچولو با شادی فریاد کشید :” وای ، اون یه پروانه قشنگ و فوق العاده شده”
کیت که از دیدن دوستش خوشحال شده بود بهش پیشنهاد داد که سوار پشتش بشه و بعد بهش گفت :” الان وقتشه که بریم بالا و تو آسمون پرواز کنیم” عنکبوت کوچولو لبخندی زد و گفت :” آره بالا تو آسمون، دوستای خوب باید پرواز کنن”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام 🌺 خیلی خوب بود عاشق کیت و عنکبوت کوچولو شدم🌺
سلام دوست مهربانم و ممنون از نظر خوبت
وولک بهترین قصه گوی جهان ممنون خیلی قشنگ بود𓆩😚𓆪 𓆩😚𓆪 𓆩🥰𓆪
ممنونم از نظر و انرژی خوبت امیرعباس جان
خیلی خوب بود 🥰🥰🥰
ممنونم که نظرتو برای وولک مینویسی آرمین عزیز
خیلی خوب بود 🥰🥰🥰
تشکر
بهترین قصه ها به دست وولک ساخته میشن خیلی ممنون عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت دوست نازنینم