4.3/5 - (84 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید



آلبرت و خواهرش آنی موش کوچولوهایی بودند که توی حیاط یک خونه بزرگ زندگی می کردند. یک روز گرم تابستانی که آلبرت و آنی روی درخت مشغول بازی بودند.

آلبرت چشمش به ماشین آدمهایی که اونجا زندگی می کردند افتاد و گفت:

این بخش از قصه رو با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

“اون بچه ها دارند به همراه مامان و باباشون به سفر میرن .. من دیروز شنیدم که قراره به کنار دریا برن..” بعد در حالیکه آه می کشید گفت:” اوووم خوش به حالشون حتما کنار ساحل کلی آب بازی و شن بازی می کنند!”
آنی کمی فکر کرد و گفت:” خب اینجا هم هوا آفتابیه ، حالا که اون بچه ها به سفر رفتند ما می تونیم با خیال راحت توی زمین ماسه اونها بازی کنیم ..”

آلبرت و آنی از جعبه ماسه که کنار حیاط بود بالا رفتند. آلبرت نگاهی به استخر بادی که داخل جعبه بود کرد و یک دفعه گفت:” من یه فکری دارم ! اگر این استخر بادی رو پر از آب کنیم اونوقت ما هم اینجا یک ساحل هیجان انگیز داریم که هم می تونیم شنا کنیم و هم شن بازی..!”

آنی با تردید نگاهی به استخر بادی کرد و گفت:” ولی این استخر خیلی بزرگه ! چطوری اون رو پر کنیم؟!”

آلبرت سطل پلاستیکی اش رو نشون داد و گفت:” با این!”

بعد به سرعت به طرف شیر آب دوید و اون رو باز کرد و سطلش رو پر کرد و اون رو توی استخر ریخت

اون چند بار این کار رو تکرار کرد بعد با ناامیدی به استخر نگاه کرد و گفت:” اوووه خدای من تو درست می گی، هنوز خیلی مونده تا این استخر پر از آب بشه !”

آنی گفت:” می دونی چند تا سطل اب لازمه تا این استخر پر بشه ؟! یک عالمه سطل … تازه معلوم نیست تو چند بار باید بری و بیای تا بتونی این استخر رو پر کنی .. این کار خیلی سخت و خسته کننده ایه آلبرت ..”

آلبرت آهی کشید و گفت:” درسته آنی .. این کار خیلی سخت و طولانیه.. ” بعد یه کم دور و برش رو نگاه کرد و گفت:” آنی فکر کنم سطل تو بزرگتر از سطل منه ، میشه با هم عوض کنیم؟” آنی گفت:” نه آلبرت توی هر دوی اینها یک اندازه آب جا میشه ، فقط مال تو پهن تره و مال من باریکتر..” بعد هم آب سطل آلبرت رو توی سطل خودش ریخت تا به اون نشون بده که هر دو سطل یک اندازه هستند..

آلبرت گفت:” تو درست میگی..پس حالا چیکار کنیم؟” بعد سراغ یک فنجون اسباب بازی که گوشه زمین ماسه افتاده بود رفت و اون رو برداشت و گفت:” فکر کنم این بزرگتر باشه.. اندازه اون دوبرابر سطل منه !” بعد سریع فنجان رو پر از آب کرد و سعی کرد تا اون رو به استخر برسونه ..

ولی یک مشکلی وجود داشت، فنجان بزرگتر خیلی سنگین تر هم بود ! آلبرت همه تلاشش رو کرد تا فنجون رو به استخر برسونه اما نتونست و پخش زمین شد..

آنی گفت:” تو حالت خوبه آلبرت؟” آلبرت گفت:” خوبم ..”


این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

بعد در حالیکه چشمهاش برق میزد گفت:” من یه فکر دیگه دارم ! اون کامیون اسباب بازی رو می بینی آنی؟ می تونیم یه عالمه آب توی بار اون بریزیم بعد به کمک اون استخر رو پر کنیم!”

آنی گفت:” تو بلدی چطوری با اون کامیون رانندگی کنی؟” آلبرت گفت:” من قبلا دیدم که بچه ها چطوری با اون بازی می کنند، با دکمه سبز راه میره و با دکمه قرمز می ایسته ..”

بعد سریع سوار کامیون شد و به طرف شیر آب رفت و اون رو باز کرد و عقب کامیون پر از آب شد. آلبرت دوباره دکمه سبز رو زد ولی این بار کامیون شروع کرد به چرخیدن!

آنی با صدای بلند گفت:” آلبرت یه کاری کن که اون دور خودش نچرخه!” آلبرت گفت:” نمی تونم آنی .. هر کاری می کنم اون نمی ایسته..”

بعد یکدفعه چشمش به یک دکمه جدید افتاد و اون رو فشار داد ، کامیون ایستاد و عقب کامیون بلند شد و شررررررر همه آبها رو درست روی سر آنی که پشت کامیون ایستاده بود خالی کرد!

آلبرت به آنی که حالا مثل یک موش آب کشیده شده بود نگاه کرد و گفت:” متاسفم آنی ! فکر کنم دکمه تخلیه بار رو زدم !”

آلبرت با ناامیدی لب جعبه نشست. آنی گفت:” من یه فکری دارم ، زود برمیگردم” و از اونجا دور شد.

یه کم بعد آنی به همراه تعداد زیادی از موشها که دوستهای آلبرت بودند برگشت. هر کدوم از موشها یک سطل دستشون بود. موش ها با شور و هیجان به ترتیب سطل هاشون رو پر از آب می کردند و توی استخر می ریختند.

آلبرت با هیجان گفت:” چه فکر خوبی آنی ! مثل اینکه استخر داره کم کم پر میشه !”

بله موش کوچولوها با کمک و همکاری هم بالاخره تونستند استخر رو پر از آب کنند. آلبرت که خیلی خوشحال بود گفت:” میخوام یک کار هیجان انگیز بکنم، هر کی دوست داره سر بخوره توی استخر سوار کامیون بشه !”

همه موش ها با ذوق و شوق سوار کامیون شدند. بعد آلبرت با خنده گفت : ” یک، دو ، سه …” و دکمه تخلیه رو زد. موش ها دونه دونه سر خوردند و تالاپ توی استخر افتادند..

آنی در حالیکه می خندید گفت:” بالاخره موفق شدیم آلبرت.. حالا واقعا یک ساحل هیجان انگیز داریم ! شنا و آب بازی توی آفتاب واقعا می چسبه ..” بعد دوتایی توی آب شیرجه زدند و همراه بقیه موش ها بازی کردند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

72 پاسخ
  1. مبینا🦩🦚🐈🐰🐇🍂🍁🦋
    مبینا🦩🦚🐈🐰🐇🍂🍁🦋 می گوید:

    سلام خاله جون ممنون عالی بود 🐣 من از این قصه یاد گرفتم با همکاری همدیگه میتونیم بیشتر کارایی که میخایمو انجام بدیم🐦🦜🌨☃️🐶❤🦥🐈🤵🏻👰🏻🐩💐☺️🦅🐱🦩🐁🦚🐇🕊🐰🍂🍁☀🌧❄🌪🌫🐑😍🖤🤍💜💙🌞🦭♥😁😘🦄🐞🧚🏻‍♀️🥰💃🏻

    پاسخ
    • بردیا مداحی
      بردیا مداحی می گوید:

      فیلم فندق بهترین فیلم است 👍🏼👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍😂😂😂🤣🤣🤣🤣🚭🛣️👍🏼😁🛣️🚭👍🏼🛣️〽️😀😂

      پاسخ
  2. وانیا♥️
    وانیا♥️ می گوید:

    خیلی ممنون که وقت میزارید تا برای ما قصه بخونید❤️❤️❤️🌸🌸🌸🌟🌟🌟🥰🥰🥰😘😘😍😍😍

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خواهش میکنم عزیزم
      قصه های جدید و روزانه رو میتونی در وولک پلاس دنبال کنی دوست خوبم

      پاسخ
  3. مهرسا اسدی ۵ ساله محمدسام ۳ ساله
    مهرسا اسدی ۵ ساله محمدسام ۳ ساله می گوید:

    سلام خاله.مرسی بخاطر قصه های قشنگتون..
    من و داداشم میریم مهدکودک و کلییی شعر یاد گرفتیم .تازه قصه های شمارو واسه دوستامم تعریف میکنم🤍🌱🌼

    پاسخ
  4. سام
    سام می گوید:

    این قصه ربط داره به همکاری.
    مگه نه؟
    ولی عاللللللللللللللللللللللللللی بود.
    یعنی بهترین قصه ی دنیا.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بله عزیزم، همکاری و کمک برای بهتر انجام دادن کارها
      خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست من

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *