4.3/5 - (105 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید



روزی روزگاری در کنار یک مزرعه بزرگ و سرسبز 3 تا خوک کوچولو که با هم برادر بودند زندگی می کردند. یکی از خوک ها توی یک خونه چوبی زندگی می کرد، یکی از اونها توی یک خونه پوشالی و یکی دیگه از اونها توی یک خونه آجری ..

این بخش از قصه رو با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

یک روز صبح یک همسایه جدید درست به کنارخونه پوشالی اومد. خوک کوچولو با دیدن همسایه جدید چشمهاش از وحشت گرد شد و با نگرانی گفت:” واااای همسایه جدید ما گرگ گنده ی خاکستریه !!!”

گرگ خاکستری تمام روز توی خونه جدیدش مشغول کار کردن بود. اون تمام جعبه ها رو باز کرد و وسایلش رو بیرون آورد و چید. نزدیک عصر اون دیگه حسابی گرسنه شده بود و باید فکری برای شام می کرد. گرگ مشغول درست کردن غذا شد ولی موقع آشپزی یک دفعه ظرف فلفل از دستش افتاد و همه جا پر از فلفل شد!

فلفل سیاه همه جا پخش شد و توی چشمها و دماغ گرگ رفت. گرگ در حالیکه چشمهاش رو می مالید شروع به عطسه و سرفه کرد !

اون با خودش گفت:” آب ، آب ! باید زودتر صورتم رو بشورم ..” ولی یکدفعه یادش اومد که هنوز توی خونه جدید آب نداره ، پس تصمیم گرفت به خونه همسایه بغلی یعنی خوک کوچولو بره شاید اون بتونه کمکش کنه و کمی آب بهش بده .

گرگ جلوی خونه پوشالی رفت و در زد. اما خوک کوچولو که حسابی ترسیده بود با خودش فکر کرد ” حتما گرگ خاکستری اومده سراغم تا منو بخوره !” بعد با صدای بلند و لرزون داد زد:” از اینجا برو ! هیچ کس خونه نیست!”

گرگ خاکستری که تعجب کرده بود محکمتر در زد. اما چون خونه خوک از پوشال ساخته شده بود و محکم نبود پنجه گرگ از دیوار پوشالی رد شد و خوک کوچولو پنجه های تیز گرگ رو دید! اون که حسابی ترسیده بود پا به فرار گذاشت و به سراغ برادرش که در خونه چوبی زندگی می کرد رفت و با صدای بلند گفت:” کمک! کمک ! گرگ خاکستری دنبال منه تا منو بخوره ! ”

گرگ که هنوز چشم و دهان و دماغش می سوخت با ناامیدی گفت:” مثل اینکه کسی خونه نیست! بهتره به خونه بغلی سر بزنم ، شاید کسی کمکم کنه و بهم آب بده ..”

توی خونه چوبی خوک کوچولوها از ترسشون زیر میز قایم شده بودند.


این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

گرگ خاکستری چند تا ضربه آروم به در زد. اما هیچ کس جوابی نداد. گرگ خاکستری که کلافه و عصبانی شده بود گفت:” شاید کسی طبقه بالا باشه و بهم کمک کنه !” بعد شروع کرد از دیوار خونه چوبی بالا بره تا خودش رو به طبقه بالا برسونه.

ولی دیوارها و سقف خونه از چوب بودند و تحمل وزن سنگین گرگ رو نداشتند! برای همین سقف سوراخ شد و گرگ با کله توی خونه افتاد!

خوک کوچولوها که حسابی ترسیده بودند پا به فرار گذاشتند و پیش برادرشون که توی خونه آجری زندگی می کرد رفتند.

گرگ که حالا به غیر از چشم و دهان و بینی کله اش هم درد گرفته بود غرغر کنان گفت:” مثل اینکه اینجا هم کسی نیست! شاید تو خونه ی بعدی کسی باشه که بهم کمک کنه !”

خوک ها که به جلوی خونه برادرشون رسیده بودند با صدای لرزون گفتند:” کمک، کمک! اون گرگ خاکستری می خواد همه ما رو بخوره !”

هر سه تا خوک توی خونه رفتند و در رو بستند. وقتی که گرگ به اونجا رسید شروع به در زدن کرد. خوک سومی با صدای بلند داد زد:” از اینجا برو ! خونه من از آجره ..خیلی سفت و محکمه ! تو هرگز نمی تونی واردش بشی و ما رو بخوری !”

گرگ خاکستری که حسابی خسته شده بود در حالیکه سرفه می کرد گفت:” ولی من نمی خوام کسی رو بخورم ! من همسایه جدیدتون هستم و تازه به این خونه اومدم و هنوز آب ندارم، من فقط یه کم آب می خوام ..”

خوک کوچولوها نگاهی به هم کردند و زدند زیر خنده! اونها باورشون نمی شد که تمام این مدت گرگ فقط دنبال آب بوده  و نمی خواسته اونها رو بخوره !

بعد سه تا خوک کوچولو از خونه بیرون اومدند و به گرگ خاکستری آب دادند.

گرگ که بالاخره به آب رسیده بود و تونست صورت و چشمهاش رو بشوره خیلی خوشحال شد و از خوک کوچولوها تشکر کرد و گفت:” ما می تونیم همسایه های خوبی برای هم باشیم و به هم کمک کنیم ، یادتون باشه که گرگ ها هم فقط فکر خوردن بقیه نیستند ..” بعد همگی با هم خندیدند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

60 پاسخ
  1. ستاره🍉🍉🍉🍉🍉🍉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈
    ستاره🍉🍉🍉🍉🍉🍉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈 می گوید:

    🐝🐜🦗🦠🥀🥀🥀🥀🕸🦠🦠🦠🐜🤐🤐🤐😶😶🙄😯🤑😷🤠😅😅😅😄😄😄😃😃😃🤣🤣🤣😃😃😃😄😄😄😅😅😅🤣🤣😂😂😂😂

    پاسخ
    • بردیا مداحی
      بردیا مداحی می گوید:

      👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🏻👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍😀🛣️🤣😁👍🏼👍🚭〽️😀😀〽️👍🤣👍〽️😀😂🚭〽️😀🛣️🤣🤣👍〽️😀😀😀😂😂😂

      پاسخ
  2. مبینا🦩🦚🐈🐰🐇🍂🍁🦋
    مبینا🦩🦚🐈🐰🐇🍂🍁🦋 می گوید:

    سلام خاله جون ممنون عالی بود 🐣🐩🦩🐁🦚🐇🕊🐞🦄🐶🐰🦋🍂🐥😘😁🌞😋😍🌹💋♥🐦🦭🐤🐱🦅🐑🙂💙💜🤍🖤🧚🏻‍♀️

    پاسخ
  3. محمدسام و مهرسا اسدی ۳ و ۵ ساله
    محمدسام و مهرسا اسدی ۳ و ۵ ساله می گوید:

    مرسی خاله ی مهربونم برای قصه های قشنگی که برامون میگید..خیلی دوستتون داریم

    پاسخ
  4. سهند
    سهند می گوید:

    سهند جون خیلیی شمارو دوست داره مخصپصا قصه هاتونو. ممنون ک وقت میذارین. هر وقت میخواد پیام بذاره براتون. با استیکر چیزایی که دوست داره به شما هدیه بده رو میفرسته📱📴🕶️

    پاسخ
  5. مبینا🦩🦚🐈🐰🐇🍂🍁🦋
    مبینا🦩🦚🐈🐰🐇🍂🍁🦋 می گوید:

    سلام خاله جون ممنون عالی بود 🐦🦅🐱🧚🏻‍♀️☺️💐🦥☀🐈🤵🏻👰🏻🌈❤🐣🐩🦩🐁🦚🐇🕊🐞🦄🐶🐰🦋🍂🍁🐥😘😁😋😍🌹💋♥🦭🐤🌞🐑🙂💙💜🤍🖤

    پاسخ
  6. پانيز
    پانيز می گوید:

    🌹😞😂🙏😞😂😂😒😋😎😚☹️😣😔🤩🤩😞😩🤨😮😑😴😑🥺😚😒😶‍🌫️😙😅😚😍😀😌😃🤣🤣😚😅

    پاسخ
  7. طلا
    طلا می گوید:

    سلام خوب بود و ۲۰ ۲۰ بود🤩🤩🤩💯❤️🥰do I 0933 716 7185 the job 1st to be gjxjrvktvkfjmtmg🕑🕜🕐🕧🕛🕓🕟🇸🇧🇸🇦

    پاسخ
  8. ثمین
    ثمین می گوید:

    سلام ممنونم از خاله صدف برای قصه خوبش🙂😃😃😃😃😃😃😄😆😆🤩😃🤗💚🤎💖❤️‍🩹💝💙💗💛💖❤️‍🩹❤️‍🔥🧡❤💓💔❣️💜🖤♥💜💟💕

    پاسخ
  9. Samyar 7 sale masshad
    Samyar 7 sale masshad می گوید:

    🍉🍉🍉🎹📸📷♟️🥋🥋🎽👾🧩🕹️🧩🧩🧩🧩🧩🧩🧩🧘🛀🏻🤵🏻🤵🏻🤵🏻🌬️🌊آدامس داد‌ بابا آب‌ داد

    پاسخ
  10. ملینا
    ملینا می گوید:

    🤍🤎💜💙💙💚💛🌈🌈🙏🙏💗💓💞💕👩‍❤️‍👩👩‍❤️‍💋‍👨👨‍❤️‍💋‍👨👩‍❤️‍💋‍👩🌠🌠😍🤩🥰😹😻😼😽🙀🙀😾😾🎉🙈🙉🙊✨🌟⭐🌝😺😸💥💥☠️💯🔥💅🌹🌷🌸💮🏵️🌻🌝🙏🙏🌊🌶️مرسی از قصه قشنگ تون

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *