قصه جذاب و شنیدنی مورچه و زنبور
4.5/5 - (14 امتیاز)


 

 

 

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری چند تا مورچه توی یک خونه قدیمی لونه داشتن و سالها بود که توی اون لونه زندگی میکردن. یک روز چند تا زنبور بزرگ و قرمز هم به اون خونه رسیدن و توی شکاف دیوار برای خودشون لونه درست کردن ، مورچه ها و زنبورها هر کدوم مشغول کار و زندگی خودشون بودن.
تعداد مورچه ها خیلی زیاد بود و پدرها و مادرها و دخترا و پسرا و همه و همه با هم توی یک لونه بزرگ و تو در تو و پر پیچ و خم زندگی میکردن . زندگی مورچه ها اینطوری بود که تابستونا تو باغ و صحرا و گوشه و کنار پخش میشدن و از صبح تا شب دونه جمع میکردن و انبارهاشونو پر از غذا و آذوقه میکردنتا زمستون راحت باشن و بدون غذا نمونن.
یک روز زنبور درشتی سر دیوارنشست و مشغول تماشا کردن مورچه ها شد. دید که یکی از مورچه ها یه دونه توت خشک رو به دهنش گرفته و میخواد که اونو توی لونه بیاره و چون زورش نمیرسید داشت عقب عقب میرفت و دونه رو با خودش به بالای دیوار میکشید اما همینکه به نیمه راه رسید توت خشک از دهنش افتاد و چند دفعه دیگه هم مورچه توت رو از زمین تا نیمه راه اورد و افتاد تا اینکه آخر سر یک بار تونست توت خشک رو به بالای دیوار برسونه و دونه رو لب دیوار زمین گذاشت و بغل دونه وایساد و از روز خستگی یک آه کشید و گفت :” وای چقدر خسته شدم”
زنبور که از صبر و حوصله مورچه تعجب کرده بود پرواز کرد و اومد کنار مورچه نشست و گفت :” خسته نباشی ، حتما میدونی که ما با هم همسایه ایم و ما هم تو شکاف همین دیوار خونه داریم”

مورچه گفت :” ممنونم بله میدونم ، هر کسی هم به زندگی خودش مشغوله”
زنبور گفت :” بله ، ما زندگی میکنیم ولی این چه کاریه که شماها میکنین؟”
مورچه گفت :”کدوم کار؟ مگه ما چی کار میکنیم؟”
زنبور گفت :”هیچی،کار شما اینه که تمام سال دونه های خوراکی رو از اینجا و اونجا جمع میکنین و با هزار زحمت و سختی اونا رو به لونتون میبرین و انبار میکنین ، من تعجب میکنم با این جثه ریزی که شما دارین مگه چقدر دونه احتیاج دارین؟”
مورچه گفت :” نمیدونم چرا تو تعجب کردی ،مگه غیر از این کاری که ما انجام میدیم کار دیگه ای هم هست؟ ما تابستونا کار میکنیم و زمستونا تو لونمون میمونیم و از غذاهایی که تابستون جمع کردیم میخوریم ، مگه شما زنبورا چی کار میکنین؟”
زنبور گفت :” ما هیچوقت زحمت دونه جمع کردن و انبار کردن به خودمون نمیدیم.ما در فصل تابستون بهترین خوراکهارو میخوریم و اونقدر میخوریم که تو زمستون سیر هستیم و میخوابیم تادوباره فصل تابستون بشه”

مورچه گفت :” خیل خب شمااونجوری زندگی میکنید و ما هم اینجوری.همه که یک جور نیستن.هر کسی سلیقه و راه و روشی داره.شما بدون زحمت از غذاهای مردم میخورید و مردم هم از دست شما راحت نیستن، ولی ما زحمت میکشیم و دونه هارو از روی زمین بر میداریم و تا لونمون میبریم.کاری هم به کار مردم نداریم.”

زنبور گفت :” شما دلتونو به این خوش کردین که مورچه هستین و بی آزار ،اما از زندگیتون هیچی نفهمیدین. هیچوقت از گوشت مغازه گوشت فروشی چیزی نخوردین و هیچوقت هم از انگور آویزون از درخت نچشیدین.ولی ما زنبورای قرمز از همه این غذاها و خوراکی های خوشمزه خوردیم و کیف کردیم”
مورچه گفت :” مگه شما گوشت مغازه قصابی هم میخورین؟”
زنبور گفت :” نمیدونستی؟ بله که گوشت هم میخوریم، امروز همراه من بیا تا ببینی ما چی کار میکنیم”
مورچه گفت:”من که نمیتونم همراه تو پرواز کنم اگر راست میگی منو همراه خودت ببر تا تماشا کنم و یاد بگیرم”
زنبور مغرور که میخواست کارای خودشو به مورچه نشون بده مورچه رو بلند کرد و اورد گذاشت دم مغازه گوشت فروشی و گفت:” اینجا باش و تماشا کن”
بعد زنبور پرواز کنان اومد و روی یه تیکه گوشت که توی مغازه بود نشست و چون قصاب اومد گوشت رو برداره زنبور ترسید و زنبور پرید بالاتر. اما مرد قصاب که از ویز ویز و شلوغ کاری زنبورای قرمز اوقاتش تلخ شده بود و کلافه شده بود گوشت رو برداشتو اونو چندباری محکم تکون داد ، اینطوری شد که چندتا از زنبورا روی زمین افتادن و از بین رفتن.زنبور همسایه مورچه هم یکی از اونا بود.
مورچه که گوشه ای ایستاده بود و نگاه میکرد آروم آروم جلو اومد و زنبوری که همسایشون بود پیدا کرد و گفت :” خیلی ببخشیدا ولی ما اینطور زندگی ای رو که هر لحظه ممکنه جونمون به خطر بیفته و از بین بریم رو دوست نداریم”
بعد مورچه های دیگه رو خبر کرد تا بیان و زنبورای قرمزی رو که از بین رفته بودن و تلف شده بودن با خودشون به سمت انبارای غذاشون ببرن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

15 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      همراه گرامی سلام ، قصه ” مورچه و زنبور ” از جلد سوم مجموعه داستان های قصه های خوب برای بچه های خوب ، قابوسنامه و سندباد نامه نگارش آقای مهدی آذر یزدی انتخاب شده ، امیدواریم سایر قصه های سایت مورد رضایت شما قرار گرفته باشند.

      پاسخ
    • دانش
      دانش می گوید:

      موافقم. حتا اگر این قصه از منابعی مثل قابوسنامه انتخاب شده باشه دلیل قابل قبولی برای بازگو کردن برای بچه های امروز نیست. این قصه حتا برای بزرگسالان هم پیام مفیدی نداره. تبلیغیست برای زندگی غیر جسورانه و بی هدف که فقط باید انقدر آروم و بی معنا زندگی کرد که بشه بی دردسر غذا به دست آورد و دیگر هیچ. نه ماجراجویی، نه مواجهه با خطر، نه ریسک پذیری… با استناد به رویکرد زنبور، این موارد رو منفی و بد جلوه دادن ولی زندگی عاجزانه و بدون ریسک اصلا هنر نیست

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *