قصه جذاب و شنیدنی روباه دم بریده (قسمت اول)
3.9/5 - (56 امتیاز)


 

 

 

یکی بود یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، توی یک جنگل سبز، حیوان¬های زیادی با هم زندگی می¬کردند. بچه ها جونم میخواین بدونین چه حیوونایی تو این جنگل زندگی میکردن؟ الان براتون میگم :
شیر، پلنگ، گرگ، آهو، روباه، خرگوش، زرّافه… و یه عالمه حیوون دیگه ، خلاصه از مورچه ریزه میزه بگیر تا فیل گنده. اما قصه امروزما درباره یکی از این حیوونای تو جنگله ، بله درست حدس زدین درباره یه روباهه کوچولو و شیطونه.
روباه کوچولوی قصه ما توی جنگل به همراه مامان روباهه و بابا روباهه زندگی میکرد. ولی از بس شیطون و بلا بود بهش میگفتن فلفلی. این فلفلی بلا خیلی سربه هوا بود و بعضی اوقات حرفای مامان و باباش یادش میرفت و کارهای خطرناک میکرد. هر چی هم بابا مامانش نصیحتش میکردن فایده نداشت که نداشت.
یه روزبابا روباهه، به فلفلی بلا گفت که نباید بدون اجازه از خونه و جنگل خارج بشه و بره به سمت دهکده، اما این فلفلی بلا از اونجا که سر به هوا بود و بعضی وقتا حرفای مامان و باباش رو یادش میرفت ،این دفعه هم حرف بابا روباهه یادش رفت و به همراه بچه گرگه که بهش تو جنگل «پشمالو» می¬گفتن یواش یواش از جنگل خارج شد.
هرچی پشمالو بهش گفت،خطرناکه ! ما نباید از جنگل خارج بشیم ، ما نباید به روستا نزدیک بشیم،آدماازما میترسن و ما رو میگیرن. اما این حرفها تو گوش فلفلی بلا نرفت که نرفت.
فلفلی و پشمالو شنیده بودن که یه دِهکده کوچیک، کنار جنگله که بابا روباهه از مزرعه کنار دهکده و خونه بی بی کوکب غذا و مرغ میاره. فلفلی از باباش شنیده بود که خونه بی بی کوکب از خونه¬های اهالی روستا کمی جدا بود. بیچاره پیره زن، تنها زندگی می¬کرد واز همه مهمتر، سگ هم نداشت!
فلفل بلا به پشمالو گفت:” با اون آدرسی که توی ذهنم دارم، فکر کنم اون خونه که از ده کمی فاصله داره، شاید خونه بی بی کوکب باشه.”
بله بچه ها، درست حدس زده بود؛ خونه بی بی کوکب بود. همون پیره زنی که از دست آقا روباهه به ستوه اومده بود،به خاطر همین رفته بود شهر و یه تله خریده بود.
بچه ها جونم تله از یه آهن بزرگ و فنردار که مقداری غذا روی اون میذارن درست شده ، تا حیوونی بخواد غذا رو برداره فنر آزاد می¬شه و خلاصه حیوون تو تله گیر میفته.
بچه روباه شیطون قصه¬ی ما، همراه با بچه گرگ بی¬خبر از همه جا، به مزرعه بی بی کوکب نزدیک و نزدیکتر شدن. بی بی کوکب هم تله رو توی راه گذاشته بود و مقداری گوشت تازه هم روی تله قرار داده بود. از دور، بوی گوشت تازه به مشام هر دوشون رسید.
فوری نزدیک شدن. چشمشون که به گوشت افتاد، فلفلی ¬بلا فکری به ذهنش رسید و پیش خودش گفت: “به پشمالو کلک میزنم تا همه¬ی گوشت¬ها مال خودم بشه و تنهایی اونارو بخورم!” بعدش هم الکی با صدای بلند فریاد زد: “سگ، سگ، سگ! چندتا سگ دارن میان!”
بیچاره پشمالو که ترسیده بود، پا به فرار گذاشت و بچه روباه خودش رو سریع به گوشت رسوند؛ اما موقعی که گوشت رو روی یه تیکه آهن با اون شکل و قیافه دید، براش عجیب بود و تعجب کرد. پشمالو که بی¬خبر از همه جا بود، مانند برق و باد داشت فرار می¬ کرد.

فلفلی ¬بلا نزدیک شد، می¬خواست گوشت رو با دندون بگیره و فرار کنه، اما یک دفعه فهمید که ممکنه کلکی تو کار باشه و احساس خطر کرد!
خلاصه از یک طرف چشمش به گوشت تازه بود و آب از دهنش راه افتاده بود و از طرف دیگه احساس خطر می¬کرد. کمی فکر کرد، خودش را عقب کشید تا با دم بلندش گوشت رو لمس کنه؛ اون با خودش فکر کرد که اگراحساس خطر نکرد ومشکلی پیش نیومد، گوشت رو به دهن بگیره و فرار کنه. بعد با دمش، یواش گوشت رو لمس کرد. انگار خبری نبود. سریع برگشت تا گوشت رو به دندون بگیره؛ اما بازهم تا چشمش به فنر افتاد احساس خطر کرد و گفت این بار با دم خودم محکم به گوشت می کوبم! پشمالو که دور شده بود، داشت از پشت درختی فلفلی رو تماشا می کرد و براش عجیب بود که بچه روباه چرا فرار نمی¬کنه و تازه فهمیده بود که فلفلی بلا اونو فریب داده و گول زده. اون ویواش یواش داشت به سمت فلفلی بلا بر می گشت.

بی بی کوکب هم داشت از پشت پنجره تماشا می¬کرد و از حقه بازی فلفلی بلا شگفت زده شده بود. اون منتظر بود تا ببینه چه اتفاقی میفته.
فلفلی بلا دو قدم از گوشت فاصله گرفت و با دمش محکم به گوشت کوبید! ناگهان صدای بلندی به گوش رسید؛ بله بچه ها دم فلفلی بلا تو تله گیر افتاد.
فلفلی بلا که از شدت درد به خودش می پیچید هر کاری کرد که دمش رو آزاد کنه نشد که نشد!
بی¬بی کوکب که از پشت پنجره همه چیزو دیده بود، بیرون دوید و گفت:« خوب گیرت انداختم روباه ناقلا ، مرغ¬های بی چاره¬ی من رو می¬دزدی؟! ”
بیچاره فلفلی بلا، برای اولین بار از جنگل خارج شده بود و از ترس مثل بید می¬لرزید وهر چه توان و زور داشت، استفاده کرد تا نجات پیدا کنه، اما دمش بد جوری گیر کرده بود.
بی بی کوکب با صدای بلند گفت:«الآن میرم یه قفس بزرگ میارم و تورو میندازم توش ” بعد سریع رفت تا یه قفس بزرگ بیاره.
بچه روباه صدا زد:«پشمالو! بیا کمک کن، بیا نجاتم بده”
پشمالو اومد و گفت:« تو می¬خواستی منوفریب بدی و گوشت رو خودت تنهایی بخوری ، آره!؟”
فلفلی بلا گفت:«ببخشید من اشتباه کردم؛ به دادم برس! خواهش میکنم کمکم کن الآن بی¬بی کوکب می-یاد و منو گیر میندازه”
خلاصه فلفلی بلا و پشمالو، هردو با هم زور زدند و زور زدند، اما نشد که نشد. یک لحظه پشمالو، بی-بی کوکب را دید که داشت نزدیک می¬شد و یک قفس بزرگ هم تو دستاش بود. اون گفت:«فلفلی اونجارو ببین”
فلفلی بلا تا چشماش به بی¬بی کوکب افتاد که داشت با سرعت میومد، به پشمالو گفت: «بیا با هم یک زور دیگه بزنیم!» فلفلی بلا و پشمالو باهم گفتن یک – دو- سه…
و ناگهان فلفلی بلا از تله جدا شد و پا به فرار گذاشت واز ترس، نفهمید که چه بلایی به سرش اومده ! پشمالو که پشت سر فلفلی می¬دوید، فهمید که دم روباه کوچولو کنده شده و فلفلی بیچاره، بی دم شده!
فلفلی بلا که خیلی ترسیده بود، اصلاً درد رو حس نمی¬کرد وهمین¬ که آزاد شده بود، خیلی خوشحال بود. خلاصه اون دوتا انقدر دویدن تا حسابی از خونه بی بی کوکب دور شدن. بعد از اینکه خیالشون راحت شد که دیگه خطری تهدیدشون نمیکنه وایسادن تا نفسی تازه کنن. همون موقع بود که پشمالو پیش فلفلی بلا اومد و بهش گفت:” می¬دونی چی¬شده؟”
فلفل بلا گفت:«نه! چی شده، راستشو بگو چی شده؟”
پشمالو گفت:«طاقتش رو داری بهت بگم؟”
فلفلی بلا گفت:«بگو دیگه، چرا انقدر طولش میدی؟”
پشمالو گفت:« پس کو دمت فلفلی ؟ نگاه کن ، دمت کنده شده و احتمالاً توی تله گیر کرده و جدا شده !”
فلفلی بلا یه نگاهی به جای دمش کرد و شروع کرد به گریه کردن و اشک ریختن ، اون همونطوری که داشت گریه میکرد گفت:« حالا من چی کار کنم ، دیگه همه¬ی حیوونای جنگل منو مسخره می کنن! از همه بدتر، بابام دعوام میکنه !» خلاصه از شدت ناراحتی، خیلی گریه می¬کرد.
فلفلی بلا به پشمالو گفت:«من نمیام خونه ، تو تنها برو ، من می¬خوام برم پیش بی¬بی کوکب تا منو بندازه تو قفس ، آخه روباه بی دُم که دیگه روباه نیست! قشنگی من به دمم بود”

پشمالو گفت:«این چه حرفیه که میزنی؟! حالا بیا بریم، شاید تونستیم یه دم برات درست کنیم”

فلفلی بلا گفت:«چه جوری؟ آخه دم هم مگه درست کردنیه؟”
پشمالو گفت:«آره، با پشم گوسفند برات درست می کنم تو فقط با من بیا”
فلفلی بلا گفت:«الآن روزه و هوا روشنه، اگر من اینطوری وارد جنگل بشم و حیوونا منو با این وضعیت ببینن، به من می خندن و مسخرم میکنن”
پشمالو گفت:«خوب همین جا می¬مونیم تا هوا تاریک بشه ، بعد من میرم خونه و یه کم پشم گوسفند همراه با مقداری چسب میارم و برات دم درست می¬کنم !”
فلفل بلا گفت:«پشمالو، تو چه دوست مهربونی هستی! من هیچوقت این مهربونی و لطف تو رو فراموش نمی¬کنم”
پشمالو گفت:«ولی تو می¬خواستی اون گوشتا رو تنهایی بخوری و به من کلک زدی و گفتی که سگها دارن میان تا من فرار کنم و تو تنها بمونی”
فلفلی بلا گفت :« من واقعا از اینکارم خجالت میکشمو ازت میخوام که منو ببخشی ”
وقتی آفتاب داشت یواش یواش از پشت کوه پایین می¬رفت، پشمالو راه افتاد و به سمت خونشون حرکت کرد.
خونه پشمالو وفلفلی بلا کنار همدیگه بود.
پشمالو وقتی رسید وارد خونشون شد و مقداری پشم گوسفند، با کمی چسب برداشت و توی کیسه کرد و سریع بیرون رفت. اون دوباره آمد و آمد تا به فلفلی بلا رسید.
فلفلی بلا خیلی گریه کرده بود؛ انقدر که چشماش قرمز شده بود.
خلاصه پشمالو با چسب و پشم، یک دم بی قواره و زشت برای فلفلی بلا درست کرد. بعد فلفلی بلا و پشمالو به سوی خونه حرکت کردن.
تا رسید به خو نه و می خواستن از هم جدا بشن ، فلفلی بلا از پشمالو تشکر کرد و گفت:«یک قولی به من میدی”»
پشمالو گفت:«چه قولی؟» فلفلی بلا گفت:«این اتفاقی که برام افتاد رو برای هیچکس تعریف نکن”
پشمالو گفت:«قول می¬دم، اون هم یه قول گرگی!”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

31 پاسخ
  1. 🧡آیسو❤
    🧡آیسو❤ می گوید:

    👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻☺☺🧡🧡🧡🧡❤❤❤🧡❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
  2. انیتا
    انیتا می گوید:

    داستان خوبه فقط چون گوش میدی و صوتی همش میگه فلفلی گفت پشمالو گفت ، قشنگ نیست تو هر ثانیه هی میگه این گفت اون گفت

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظرت انیتاجان
      در اصول قصه گویی برای کودکان، برای این که کودک بیشتر متوجه روند داستان بشه، باید جزییات براشون دقیق تر بیان بشه عزیزم

      پاسخ
  3. رضا صادقیان گرجی
    رضا صادقیان گرجی می گوید:

    دمتون گولی عالی در حد تیم ملی فوتبال ایران که من فوتبال دوس دارم و عاشقشم و با شوهرخاله ام فوتبال بازی می کنم و هر روز پاش به دیوار خطا می شه🤣🤣😂

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
      بازی خیلی خوبه، سعی کن تو بازی خطا نکنی عزیزم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *