3/5 - (43 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود، خرگوش کوچولو از سال نو خیلی خوشش میومد. اون از هدیه دادن و هدیه گرفتن هم خیلی خوشش میومد. شاگردای کلاس آقای جقد، تو آخرین ماه هر سال، برای بچه‌های بی‌سرپرست هدیه تهیه می‌کردند. این اسباب بازی ها می تونستند نو باشند، یا اینکه از وسایل خودشون باشند که چون خوب با اونها بازی کردند سالم موندند. وقتی که آقای جقد جعبه ی هدیه ها را روی میز گذاشت. بچه ها کلی هیجان زده بودند آخه فقط سه روز برای آوردن هدیه ها وقت داشتند. اون روز عصر خرگوش کوچولو جعبه ی اسباب بازی هاشو بیرون آوردو ماشین قرمزش رو برداشت و گفت:« وای ماشینم.»

بعد هم یادش اومد که چطوری خودش می‌چرخید و بوق بوق می‌کرد. بعد هم فیل پنبه ایش رو برداشت و سفت بغل کرد. با خوشحالی گفت:« آخی چقدر دنبالت میگشتم، کجا بودی؟» تیله های سبز رنگش را هم که چند هفته پیش گم کرده بود، پیدا کرد و با خوشحالی فریاد زد:« آخ جون، چه خوب، من از این تیله ها خیلی خوشم میاد.»

خرگوش کوچولو بقیه ی اسباب بازی ها رو هم بیرون آورد. دلش می خواست همه رو داشته باشه، به جز یک کامیون که یکی از چرخهاشو گم کرده بود. واسه همین از پدرش خواست که توی درست کردن کامیون بهش کمک کنه، پدر گفت:« ببین خرگوش کوچولو، ما سعی خودمون را می کنیم که درستش کنیم ولی این ماشین دیگه مثل اولش نمیشه.»

خرگوش گفت:« آخه این تنها چیزیه که میتونم هدیه بدم. بقیه ی اسباب بازی ها رو خیلی دوست دارم نمیتونم از خودم جدا کنم.»

پدر گفت:« دوست دارم در مورد این موضوع بیشتر فکر کنیم،تو روزهای عید ما باید از خودمون گذشت بیشتری نشون بدیم، توی مدرسه خرگوش از دوستاش پرسید که چه چیزی آوردن. سگ آبی کتاب بزرگ پرسش و پاسخش رو با خودش آورده بود و با افتخار گفت:« من تمام اون رو حفظ کردم. واسه همین آوردم که اگر کس دیگه ای لازم داشت برداره.»

خرس گفت:« منم یه سرگرمی آوردم. فقط یک بار درست کردم. هیچ چیش نشده. سالم سالمه.»

خرگوش اخم کرد و گفت:«فکر کنم منم یه کامیون بیارم.»

دو روز وقت داشت تا در مورد این تصمیم بگیره. ولی خرگوش اونقدر کار داشت که نمی تونست به این موضوع فکر کنه. هم توی گروه سرود تمرین می‌کرد. هم باید یک داستان درمورد تعطیلات می نوشت. بعد هم به خودش قول داد بعد از مدرسه یه چیزی انتخاب کنه .

وقتی به خونه رسید، عمه به دیدن اونها اومده بود و یک کادوی خیلی قشنگ برای خرگوش کوچولو آورده بود. عمه سال گذشته بهش یه عروسک خیمه شب بازی هدیه داده بود. خرگوش اونقدر ذوق زد که فکر کردن به هدیه را فراموش کرد.

روز بعد وقتی به مدرسه رفت، جعبه ی هدیه ها پر شده بود. آقای جغد گفت:« بچه ها شما مثل هرسال نشون دادین که خیلی بخشنده اید. میدونین که شاید هدیه ی شما تنها هدیه ای باشه که اون بچه ها توی این روز های تعطیل می گیرند. خرگوش به فکر فرو رفت. اون هرگز به این موضوع فکر نکرده بود فردا باید یک هدیه حسابی می آورد. به خونه که رسید دوباره سر جعبه اسباب بازی ها رفت. با خودش گفت شاید یکی از این فیل خوشش بیاد، ولی آخه زیاد باهاش بازی کردم و رنگش رفته. اون مطمئن نبود که ماشین قرمزش هم تند راه بره.

خرگوش ناراحت شد. اول اونقدر این اسباب بازی ها از نظرش خوب بودن که دلش نمی اومد به کسی بده. ولی الان اونقدر کهنه بودن که روش نمی شد به کسی بده. همون طور که با عروسک های خیمه شب بازیش بازی میکرد. یک فکری کرد. با خودش گفت:« یعنی عمه وقتی میخواد واسه من هدیه انتخاب کنه، چطور هدیه ای می خره؟ خوب معلومه، بهترین هدیه، اون هدیه ایه که خودتم دوست داری ازش داشته باشی. بعد به مجموعه ی تیله هاش نگاه کرد. از اونا خیلی خوشش میومد. پس یه بچه ی دیگه هم از بازی کردن با اون لذت می بره. خرگوش تیله ها رو تمیز کرد و توی یک کیسه ریخت. بعد هم روی یک کاغذ کوچولو نوشت« این تیله ها شانس میارن، عیدتون مبارک. »

صبح روز بعد خرگوش هدیه اش را روی بقیه هدیه ها گذاشت. بعد از اون با دوستاش جعبه اسباب بازیها را به محل شهرداری بردند تا از اونجا به محل بچه های فقیر ببرند. خرگوش می دونست دلش برای تیله هاش تنگ میشه ولی به جای اینکه ناراحت باشه کلی هم خوشحال بود.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

9 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *