قصه جذاب تصویری سنجاب کوچولو شکمو نیست
3.2/5 - (15 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یه سنجاب کوچولوی قشنگ توی یه جنگل زندگی میکرد، سنجاب کوچولوی قصه ما داشت دنبال یه خونه جدید میگشت ، اون گشت و گشت تا اینکه بالاخره یه لونه خیلی قشنگ وتمیز توی جنگل بارونی پیدا کرد، اون همینطورکه داشت لونه جدیدش رو مرتب و تمیز میکرد گفت :” من خونه جدیدمو خیلی دوست دارم ، من عاشق بارونم،من چمنا و علفای سرسبزو تازه و حتی مرداب هارو هم دوست دارم” خلاصه سنجاب کوچولو از اینکه خونه به این قشنگی و راحتی پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود.
شب که شد بارون شروع به باریدن کرد، سنجاب کوچولو از لونش بیرون اومد و مقداری بلوط و فندق برداشت و اونا رو تو یه گودال کوچولو که جلوی لونش کنده بود ریخت و یه چندتایی ازاون بلوطا و فندقاروهم گذاشت گوشه لپش.
حیوونای جنگل که داشتن سنجابو با تعجب تماشا میکردن شروع کردن به پچ پچ کردن با همدیگه،اونا به هم میگفتن:” به نظر میرسه این سنجاب جدید خیلی شکمو و پرخوره،اون میخواد هر چیزی که توی جنگل بارونی پیدا میشه رو برداره و بخوره، شما فکر میکنین این میخواد همین جا بمونه؟”
در همین موقع سنجاب که تازه متوجه حیوونای جنگل شده بود و حرفاشونو شنیده بود به اونا نگاه کرد و با تعجب پرسید :” یعنی من واقعا شکمو و پرخورم؟” همینطور که سنجاب داشت با خودش فکر میکرد حیوونا بدون اینکه حرفی بزنن برگشتن و از اونجا رفتن.
سنجاب کوچولو خیلی ناراحت و غمگین شد ، اون احساس سرما میکرد،درست مثل یه تیکه یخ کوچیک که زیربارون داره آب میشه.
بعد یه دفعه بلند شد و قطره های بارون و از دم و بدن خودش تکوند و گفت :” من باید برای اونا توضیح بدم ،من باید بگم که داشتم چی کار میکردم”
سنجاب کوچولو دوید و دوید تا میمون و توکا و تنبل رو پیدا کرد ، سنجاب کوچولو نزدیک اونا رفت و بهشون گفت :” سلام دوستای من ، شما میدونستین که سنجابا مقدار زیادی آجیل جمع میکنن و…”

 

اما قبل از اینکه سنجاب کوچولو حرفش تموم بشه،حیوونا فقط با عصبانیت به اون نگاه کردن و از اونجا رفتن.
بله بچه ها جنگل بارونی قصه ما دیگه برای سنجاب کوچولو جای قشنگ و سرسبز و شادی نبود ، و خوشحالی سنجاب از پیدا کردن لونه جدید زیاد طول نکشید. اون احساس ناراحتی و دلتنگی میکرد.اون با خودش گفت :” من اینطوری نمیتونم دیگه تو این جنگل بمونم ، من هر چی میخوام برای اونا توضیح بدم اونا بهمن گوش نمیکنن، اونا باید صبر کنن تا من براشون از خودم حرف بزنم”
سنجاب کوچولو سرشو به درخت تکیه داد و پیش خودش گفت :” اونا همش فکر میکنن که من شکمو و پرخورم و میخوام همه غذاهای توی جنگل رو بخورم”
بعد بلند بلند گفت :” این اصلا درست و عادلانه نیست”
بعد سنجاب کوچولو با جدیت گفت :” من دیگه خونه جدیدمو دوست ندارم ، من همین الان از اینجا میرم”
اما قبل از اینکه از جنگل بره ، سنجاب کوچولو چند لحظه چشماشوبست تا استراحت کنه ،اون یاد همه لحظه های خوب و شادی که با دوستاش تو جنگل بازی میکردن افتاد و صدای شیرین مادربزرگش رو به یاد اورد که میگفت:” مهمونی زمستونی برای همه سرگرم کننده و جالبه”
سنجاب کوچولو ناگهان چشماشو باز کرد و از جاش پرید و گفت :” شاید حیوونای جنگل به یکی از این مهمونیهای زمستونی احتیاج داشته باشن”
بعد اون مقداری آجیل از جایی که اونارو انبار کرده بود برداشت و شروع کرد به روشن کردن آتیش برای کباب کردن آجیلا.
اون طرف رودخونه حیوونا دورهم جمع شده بودن و به هم میگفتن :” سنجاب رو نگاه کنین، داره برای خودش یه جشن بزرگ میگیره”
یکی از حیوونا گفت :” من مطمئنم که اون تمام غذای توی جنگل رو برمی داره و میبره خونش ، بیاین بریم بهش بگیم یا انقدر زیاد غذا برنداره یا از اینجا بره”
ناگهان یه سایه بزرگ و عجیبی ظاهر شد و همه حیوونا شروع کردن به ترسیدن. اما اون سایه چیزی جز سنجاب کوچولو نبود بچه ها، اون گفت :” دوستای من با من بیاین ، من برای شما آجیل کبابی درست کردم ، خیلی جالب و هیجان انگیزه ، حتما بهتون خوش میگذره”
حیوونا خیلی متعجب و شگفت زده شده بودن ، اونا حتی یک کلمه هم حرف نزدن و بعدش هم از اونجا رفتن.

 

سنجاب که حسابی ناراحت و غمگین شده بود آروم آروم برگشت به سمت لونش ، اون سرشو پایین انداخته بود و گوله گوله اشک بود که از چشماش روی صورتش میریخت، اون با تعجب از خودش پرسید :” چرا اونا رفتن؟ چرا اونا همش فکر میکنن که من شکمو و پرخورم و میخوام همه غذاهاشون رو برای خودم بردارم؟”
بعد از چند لحظه حیوونا در حالی که یه عالمه میوه و برگ و خوراکی تو دستاشون بود برگشتن و گفتن :” ما فکرکردیم که کباب میوه کنار آجیل کبابی خیلی خوشمزه میشه و این دقیقا همون چیزیه که ما بهش احتیاج داریم ، یه مهمونی زمستونی”
سنجاب کوچولو نمیتونست چیزی رو که چشماش میدید باور کنه ، همه حیوونا دور تا دور سنجاب کوچولو نشسته بودن و از موزو آناناس تا نارگیل و کاکائو همه رو داشتن کباب میکردن، خوشمزه و لذیذ.
همه دور آتیش جمع شده بودن و ازخوراکی های همدیگه میخوردن و با همدیگه حرف میزدن.
بعد سنجاب کوچولو گفت :” اون چیزی که من سعی میکردم بهتون بگم این بود که ممکنه که من شکمو و پرخور به نظر بیام ، اما من فقط مشغول جمع کردن و انبار کردن غذا برای زمستونم بودم، بعضی وقتا که خیلی گشنم بود و احساس گرسنگی میکردن بعضی از اون بلوطا وفندقارو توی لپم نگه میداشتم”
حیوونا یه نگاهی به همدیگه انداختن و بعد گفتن:” وای ما خیلی متاسفیم، ما رو ببخش سنجاب کوچولو حالا تازه فهمیدیم. دفعه بعد ما به دوستای جدیدمون فرصت میدیم تا برامون درباره خودشون توضیح بدن، قول میدیم که دیگه انقدر زود درباره کسی حرف نزنیم و نظر ندیم ”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

15 پاسخ
  1. آیرین احمدی
    آیرین احمدی می گوید:

    سلام من از قصه هاتون سیر نمیشم
    آهو کوچولو رو شنیدم یعنی عاشقش شدم
    به خصوص همه ی داستان های وولک
    شما کاردستی نقاشی داستان ممنونم
    از شما لطفا جواب بدید

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *