4.2/5 - (301 امتیاز)

روزی روزگاری میمون دانا و سرد و گرم روزگار چشیده ای در جنگل بزرگی زندگی می کرد. این میمون در دوران جوانی رئیس قبیله بود و مدت زیادی به میمون های قبیله اش روش زندگی رو یاد می داد. اما وقتی که پیر شد تصمیم گرفت تا میمون جوانی را به عنوان  رئیس قبیله انتخاب کند و خودش به تنهایی در جنگل روزگار بگذراند.

میمون داستان ما با این که پیر بود ولی خیلی عاقل و زرنگ بود. اون برای تنها زندگی کردن تو جنگل درخت انجیری رو انتخاب کرد و ازش بالا رفت.

چند روزی گذشت و میمون از آرامش طبیعت حسابی لذت می برد. بعد از آن همه کار سخت و تصمیم گرفتن برای میمون های دیگر حالا دیگر وقت بازنشستگیش رسیده بود. همون طور که بالای درخت انجیر نشسته بود و داشت واسه خودش انجیر می خورد صدایی از پایین درخت شنید که می گفت : «سلام آقا میمونه! بالای درخت خوش می گذره؟»

میمون به پایین نگاه کرد و لاک پشت بزرگی رو دید. از بالای درخت، لاکِ بزرگ لاک پشت به رنگ سبز و خاکستری خیلی قشنگ بود و میمون از دیدن اون خوشش اومد.

به لاک پشت گفت : «سلام دوست عزیز! مدت ها بود جز میمون ها حیوون دیگه ای ندیده بودم. یکمی انجیر می خوری واسه ت بندازم؟»

و شاخه ی درخت رو تکون داد تا برای لاک پشت تعدادی انجیر رو زمین بیافته. لاک پشت با خوشحالی انجیرها رو خورد و از دوستش تشکر کرد.

میمون گفت : «من این جا تنها زندگی می کنم. از قبیله ام جدا شدم و مدتی می خوام در آرامش و سکوت طبیعت زندگی کنم.»

لاک پشت همون طور که داشت انجیر می خورد گفت : «کار خوبی کردی میمون عاقل. من هم از زندگی در کنار لاک پشت ها خسته شدم و اگه اجازه بدی همین جا کنار تو زندگی کنم چون از صحبت کردن با میمون باهوش و دانایی مثل تو خیلی لذت می برم.»

میمون با خوشحالی گفت : «این که عالیه. من هم دوس دارم تنها نباشم و با هم وقت بگذرونیم.»


لاک پشت و میمون مدت زمان زیادی کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کردن. هر روز به ساحل می رفتن و از خاطرات زندگیشون می گفتن. غذاهای خوشمزه می خوردن و خیلی خوشحال بودن که دوستهای خوبی برای هم هستن.

اما از طرفی خونواده ی لاک پشت خیلی نگرانش شده بودن. اونا نمی دونستن لاک پشت کجا زندگی می کنه تا این که کلاغِ مسافری برایشان خبر آورد که لاک پشت در یک  جزیره دارد با میمونی زندگی می کنه.

خونواده ی لاک پشت اصلا از این وضعیت خوششون نیومد و دنبال یه راه چاره گشتن.اونا عقلشون رو گذاشتن رو هم در نهایت به کلاغ که دوباره در مسیر برگشت به همون جزیره بود گفتن : «لطفا به لاک پشت بگو یکی از اعضای خونواده اش خیلی مریضه و لازمه حتما به عیادتش بیاد.»

کلاغ این خبر رو برای لاک پشت برد و لاک پشت با عجله وسایلشو جمع کرد و به میمون گفت : «دوست عزیز من باید خیلی سریع به دیدن خونواده ام برم اما مطمئن باش باز هم پیش تو بر می گردم.»

میمون برای دوستش آرزوی سفر خوشی کرد و تا ساحل همراهش رفت.

لاک پشت در دریا شنا کرد و شنا کرد و به محل زندگی خونواده اش رسید. وقتی به دیدن اعضای خونواده اش رفت دید که اونا خیلی ناراحت و غمگینن. لاک پشت ترسید و گفت : «چی شده؟ نکنه خدای نکرده اتفاق بدی افتاده؟»

یکی از لاک پشت ها به او گفت : «وقتی تو نبودی بیماری بدی این جا اومد و خیلی از لاک پشت هایی که میشناسی حسابی مریض شدن. این بیماری خیلی سخته و راه علاجش هم فقط خوردن قلب میمونه پیره. اما این اطراف هیچ میمونی پیدا نمی شه. تو می تونی واسمون قلب میمون پیدا کنی و همنوعت رو نجات بدی؟»

لاک پشت قصه ی ما سر یه دو راهی موند. یا باید به دوستش خیانت می کرد و قلب اونو برای خونواده ش میاورد و یا به خیال خودش اعضای خونواده ش رو به خاطر مریضی از دست می داد. اون تصمیم گرفت به دوستش خیانت کنه و میمون رو هر طور شده به اونجا بکشونه تا به کمک لاک پشت های دیگه قلبش رو از بدنش بیرون بکشن و بیماری رو ریشه کن کنن. واسه همین دوباره به سمت میمون شنا کرد و وقتی رسید به دوستش گفت : «دوست عزیزم، من به دیدن خونواده ام رفتم و اونا خواهش کردن که تو رو با خودم به خونه مون ببرم تا هم خونواده ی منو ببینی و هم سفر بری و روحیه ت عوض بشه.»


میمون با خوشحالی پیشنهاد لاک پشت رو قبول کرد و برای گذشتن از دریا سوار بر لاک لاک پشت شد. اما وقتی به وسط دریا رسیدن احساس کرد دوستش از چیزی ناراحته. بهش گفت : «لاک پشت هر چی جلوتر می ریم تو همه ش غمگین تر میشی. چیزی شده که به من نگفتی؟»

لاک پشت که خیلی عذاب وجدان داشت نتونست رازشو پنهون کنه و گفت : «دوست عزیزم متاسفم. من به تو کلک زدم و می خوام از قلب تو برای درمان بیماری اعضای خونواده ام استفاده کنم. امیدوارم منو ببخشی اما چاره ی دیگه ای نداشتم.»

میمون که فهمید تو بد وضعیتی گیر افتاده سعی کرد آرامش خودش رو حفظ کنه و گفت : «من کاملا درک می کنم که اعضای خونوادت واسه ت مهمن. حتی اگه به خودم میگفتی هم فورا قلبم رو میاوردم و تقدیم میکردم تا تو خوشحال بشی. اما موضوع اینه که من قلبم رو همراه خودم نیاوردم. چون تو بهم نگفته بودی من اونو خونه گذاشتم تا تو این سفر جای اضافه نگیره. در حقیقت ما میمونا وقتی مهمونی مهمی میریم قلبمون که پر از غم و غصه است رو خونه می ذاریم و با خودمون نمی بریم.»

لاک پشت که خیلی خنگ بود حرف میمون رو باور کرد و اونو به جزیره ش برگردوند تا قلبش رو با خودش بیاره. همین که به جزیره رسیدن میمون بدو بدو از درخت بلندی بالا رفت و به لاک پشت گفت : «با این که سالها رئیس قبیله بودم اما باز هم نزدیک بود به خاطر دوستی و صمیمیت گول تو رو بخورم و جونم رو از دست بدم. این بار تونستم با عقل و هوش خودم رو از مهلکه نجات بدم و اینکه دیگه هرگز به تو اعتماد نمیکنم و تو رو دوست خودم نمی دونم.»

لاک پشت با شرمندگی جزیره رو ترک کرد و سالیان سال به اشتباهش فکر کرد و افسوس خورد که دوست خوبش رو از دست داده.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

***

220 پاسخ
  1. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    خیلی قشنگ بود کار لاک‌پشت خیلی بد بود نباید این کارو با دوستش می‌کرد شب بخیر خاله جون

    پاسخ
      • آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
        آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

        خاله جون این قصه چرا با صدای 🤩🤩خودتان نیست؟ 😥 🙁
        ولی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود تشکر از لطف شما ممنونم 😊😂😁

        پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      حتما عزیزم
      در اپلیکیشن وولک هم میتونی قصه های کهن و آموزنده بیشتری ببینی رونیکاجان

      پاسخ
  2. کیان احمدیان
    کیان احمدیان می گوید:

    😤😤😤💣💣💣💣💣🧠🦾🦿🦿🦿🦿🦾🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️🧟‍♂️🧟‍♂️🧟‍♂️🦰🦰🦱🦱🦳🦳🦲🦲👣👣👣🗣👤👥👤

    پاسخ
  3. مهرسا محمدی
    مهرسا محمدی می گوید:

    بهترین قصه ی دنیا بود
    تابه‌حال همچين قصه ای را ندیده ام
    فقط خواستم بگم که خیلی قصه ی قشنگی بود 👌👌👌👌👌

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      پارمیس جان قصه های جدید ما رو میتونی هر روز داخل اپلییشن وولک ببینی عزیزم

      پاسخ
  4. سام
    سام می گوید:

    به نظر من این تقصیر خانواده لاکپشت بود که باعث خیانت لاکپشت شد
    و ممنون از این قصه قشنگ💙💙💙😁

    پاسخ
    • الما بهزادی ۹ ساله از اصفهان
      الما بهزادی ۹ ساله از اصفهان می گوید:

      سلام سپاس گذارم از قصه های قشنگتان 👍👏
      می خواهم بگم فقط قصه هارا زود بزارید
      💜💛💚💙❤👅💋

      پاسخ
      • صدف خالقی (قصه گو)
        صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

        سلام المای عزیزم،خیلی ممنونم از نظرت
        دوست خوبم قصه های بیشتر ما رو میتونی با نصب اپلیکیشن دنبال کنی

        پاسخ
  5. حسنا
    حسنا می گوید:

    حسنا هستم سلام من قصه های شما را خیلی دوست دارم.❤️❤️❤️❤️❤️❤️🤩🤩🤩💖☺️☺️☺️🤩

    پاسخ
      • رونیا فطاهی
        رونیا فطاهی می گوید:

        ععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
        👎👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👎👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👎👍👍👍👍👍👍👍👍👍👎👍👍👍👍👍👍👍💙💘

        پاسخ
          • شهرزاد💖
            شهرزاد💖 می گوید:

            عالی
            لطفاً میشه این علامت هایی که روی بعضی از قصه ها گذاشتید رو حفظ کنید؟
            (برای گوش کردن به قصه کلیک کنید)💖

    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      هر هفته دو قصه جدید براتون در وبسیت آماده میکنیم عزیزم
      هم چنین با دانلود اپلیکیشن وولک هر روز میتونی قصه های جدید ما رو ببینی

      پاسخ
  6. الین
    الین می گوید:

    ممنون خوب بود. ما نباید در هیچ مواقع به کسی خیانت کنیم خیانت یعنی يواشکی در هق کسی بدی کردن. من هیچ وقت به هیچ کس خیانت نمی کنم.

    پاسخ
  7. حلما
    حلما می گوید:

    سلام حلما هستم از قائمشهر
    کار لاک پشت خیلی بد بود و اینکه هیچ وقت گول کسی نخورید

    پاسخ
    • مَها نوری ( ادمین وولک )
      مَها نوری ( ادمین وولک ) می گوید:

      این داستان اصیل برگرفته از کتاب کلیله و دمنه هست عزیزم

      پاسخ
  8. Sam panahpouri
    Sam panahpouri می گوید:

    عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
    👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤👌👌❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤👌❤👌❤👌❤👌❤👌❤👌❤👌❤👌❤👍👌❤❤👌👍👍👌❤👌👍👍👌❤👌👍👌❤👌👍❤❤👌👍👌❤❤👌👍👍👌❤👌👍👍👌❤❤👌👍👍👌❤

    پاسخ
  9. شیما
    شیما می گوید:

    من پسرم با قصه های شما بزرگ شد، واقعا ممنون از زحماتتون، فقط یه خواهشی داشتم، اگر لطف بفرمایید صدای موزیک که همزمان با صدای شما پخش میشه حذف بشه، ممنون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنون و خوشحالم بابت همراهیتون با وولک
      ممنون از این که نظرتون رو با ما به اشتراک می گذارید

      پاسخ
  10. بردیا مداحی😊😊
    بردیا مداحی😊😊 می گوید:

    💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💓💓💓💓💓💓💓💓💓💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊

    پاسخ
  11. بردیا مداحی😍😍😍😍
    بردیا مداحی😍😍😍😍 می گوید:

    💙💙💙💙💙💙💙🥰🥰🥰🥰🥰🥰💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪💪🏻💪💪💪💪💪💪🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂☺️🙂☺️☺️🙂🙂🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💪🏻💪🏻💪🏻💪🏻💪🏻💙💙💙💙💙😇👀👀👀👀👀💓💓💓💓💓💓💓💗💗💗💜💜💜💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗

    پاسخ
  12. پارند
    پارند می گوید:

    سلام ،به نظر من این قصه خیلی قشنگ بود و یاد داد که اگر دوستی داریم بهش کلک نزنیم و از دوستیمون سوء استفاده نکنیم. خیلی داستان خوبی گذاشتید،ممنون

    پاسخ
  13. ثمین♥️❤️
    ثمین♥️❤️ می گوید:

    سلام خاله صدف بهترین قصه ی جهان بود این قصه به من یاد داد که هرگز کار بدی نکنم و به کسی خیانت نکنم
    ممنون ازتون بهترین قصه ی دنیا بود😍😍…

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *