4.4/5 - (123 امتیاز)

 

 

جک از اتوبوس پیاده شد، صدایی پشت سرش شنید که میگفت :«هی جک! یو-هو، جک!»

جک می دونست که این صدای دوستش جیناست.اما کدوم یکی از اون شکلای درهم و برهمی که از اتوبوس پیاده می شد جینا بود؟

این چیزی بود که جک نمی دونست.

 

جینا ناگهان درست روبروی اون ظاهر شد و گفت : «می خوای امروز بعد از مدرسه بیای خونه ی ما؟»

جک سرش رو تکان داد و گفت: «نه نمی تونم. اومم… باید با بابام برم یه جایی.. کار دارم.»

جک نمی خواست به جینا بگه که قراره پیش دکتر چشم پزشک بره و چشماشو معاینه کنه.

 

اون روز تو مطب چشم پزشکی دکتر به جک گفت : «جک تو مدرسه می تونی تخته رو ببینی؟»

جک  به آرومی گفت : «بعضی وقتا آقای دکتر»

دکتر چشم های جک رو معاینه کرد. بعد از او خواست تا حروفی که روی یک تابلوی بزرگ بود رو بخونه.

 

دکتر گفت: “خب جک، تو نزدیک بین هستی و به نظر می رسه که به عینک نیاز داری.”

دکتر نسخه ای نوشت و بعد هم پدر جک اونو برای خرید عینک به عینک فروشی برد.

جک روز بعد عینکش را زد و به مدرسه رفت.

معلمش گفت : «سلام جک! چه عینک قشنگی»

جک با خودش فکر کرد: امیدوار بودم کسی متوجه عینکم نشه.

بعد یکی از همکلاسی هایش که اسمش هنک بود از کنارش گذشت و گفت : «هی، چهار چشمی».

جک خیلی ناراحت شد و احساس بدی پیدا کرد. عینکش را برداشت و به سمت کلاس رفت.

 

 

جینا از او پرسید: «سلام جک چه خبر؟» جک عینک جدیدش را به او نشان داد.

جینا گفت: «اوه.» او یک جعبه ی ارغوانی را از کوله پشتی اش بیرون آورد.

جک با خوشحالی فریاد زد : «تو هم عینک داری جینا؟ »

جینا سری تکان داد و گفت : «آره ولی من هیچ وقت عینکم رو نمی زنم. چون هنک بهم میگه چهار چشمی.»

جک گفت.: «اما تو همیشه برای من تخته سیاه رو می خونی. فک نمی کردم عینکی باشی.»

جینا به او گفت: «من دور بین هستم. وقتی دور بین باشی، می تونی چیزایی رو که دور هستن بببنی. اما چیزایی که نزدیک هستند تار به نظر می رسند.»

از اون روز جک تصمیم گرفت که عینکش رو فقط توی خونه بزنه و اصلا دلش نمیخواست که دیگه توی مدرسه عینک بزنه.

با خودش فکر کرد:«من نمی ذارم که هنک دوباره منو چهار چشمی صدا کنه..»

جک و جینا تیم خوبی ساختند. جینا می تونست همه ی چیزهایی را که آقای معلم روی تخته سیاه نوشته بود ببیند. او به جک می گفت و جک اونا رو توی دفترش می نوشت.

جک می تونست تمام اندازه گیری های درس شیمی رو انجام بده. اون به عددهای کوچک روی بطری ها نگاه می کرد و اونا رو برای جینا می خوند.

یک روز آقای معام جک را کنار کشید و از او پرسید “انگاری من هفته پیش تو رو با عینک دیدم ، درسته؟”

جک گفت : «اوه آره ولی… خب آخه، من همیشه بهش احتیاج ندارم. تو خونه وقتی می خوام تکالیفم رو انجام بدم عینکم رو می زنم.»

جک به سمت غذاخوری حرکت کرد. هنک فریاد زد: «سرتو بگیر بالا!» و بعد هم ناگهان  یک توپ والیبال با سرعت به سرش خورد.

جک به گریه افتاد. آخه حتی ندیده بود که توپ نزدیکش میشه.

روز بعد آقای معلم همه ی بچه های کلاس رو به یک معدن سنگ برد.

آقای معلم توی کلاس گفت: «پیدا کردن سنگ تفریح خیلی  سرگرم کننده ایه، اما باید مراقب باشید. لطفاً به علائم توجه کنید. تکرار می کنم .به همه ی نشانه و تابلوها توجه کنید و به دستوراتشون گوش بدین.”

جینا در حالی که آرنج جک را فشار داد، گفت: «بیا بریم..»

تنها چیزی که جک می تونست ببینه یک توده خاکستری دور و تار بود..

 

ناگهان جینا زمین خورد.

جک گفت: «متاسفم. باید بهت می گفتم اینجا یک ریشه ی درخته.»

ناگهان صدای خنده ی هنک را شنیدن که داشت اونا رو مسخره می کرد و می گفت : «جینا چطوری می خوای سنگا رو پیدا کنی؟ تو حتی نمی تونی جلوی پاتو ببینی.»

جینا به جک گفت:« ولش کن . ما بهترین سنگ ها رو پیدا می کنیم.»

 

جک گفت: «صبر کن.این سنگ خیلی باحاله.» جینا گفت: «بد نیست. اما…»

همان موقع صدای فریاد هنک را شنیدند. “آقای معلم ببین چی پیدا کردم!”

جینا بلند شد و کوله پشتی اش را در آورد و به جک گفت : «تو این جا رو بگرد جک. من می رم یکم اون طرف تر ببینم چی پیدا می کنم.»

جینا بالاخره به توده سنگی که دیده بود رسید. تابلویی در آن نزدیکی بود، اما حروفش برای جینا تار بودند. جینا اخم کرد و سعی کرد بفهمد روی اون تابلو چی نوشته شده.. او یک قدم به عقب برداشت، بعد یک قدم، و یک قدم دیگر، و ….

حالا که دور شده بود می تونست حروف روی تابلو رو بخونه اما دیگه خیلی دیر شده بود. رو اون تابلو نوشته شده بود :”احتیاط!” و جینا الان توی چاله افتاده بود.

جینا فریاد زد : «جک! کمک!»

جک به سمت صدای جینا دوید و اونو در حالی که توی گودال افتاده بود پیدا کرد.

جینا با ناراحتی گفت: «من نمی تونم بیام بالا. دیوارهای این چاله دارن می ریزن.»

جک به گودال نگاه کرد و گفت : « ای وای!»

درست در همان لحظه صدای آقای معلم رو شنیدند. وقت رفتن بود!

جک با وحشت پرسید: “حالا چه کار کنیم؟”

جینا گفت: “من یک طناب تو کوله پشتی ام دارم. برو اون رو بیار و منو از اینجا بکش بیرون. عجله کن!”

 

جک همه جا دنبال کوله پشتی جینا گشت. اما همه چیز برایش تار بود!

اون میدونست که باید چکار کنه. عینکش را در آورد و روی چشمش گذاشت. بلافاصله همه چیز براش واضح شد و بعدشم تونست  کوله پشتی جینا رو پیدا کنه.

 

جک یک سر طناب رو به سمت جینا پرت کرد و اونو بیرون کشید. سرانجام جینا از توی گودال بیرون اومد.

جک گفت: «تو سنگین‌تر از چیزی هستی که به نظر می‌رسی.»

جینا به او گفت: «وقتی منتظر تو بودم جیبامو با  سنگ پر کردم.»

جینا و جک پیش بقیه کلاس رفتند. جک امیدوار بود که آقای معلم متوجه نفس تنگی هر دوی آنها نشود.

“وقتی آفای معلم نمونه های سنگ آن دو را دید گفت : « وای  چه سنگ های قشنگی. اینا بهترین نمونه هایی هستند که امروز دیدم.»

 

 

آن شب جک به اتفاقی که تو معدن افتاده بود  فکر کرد. اونا ممکنه  بدون عینک دچار مشکل بشن یا حتی  صدمه ببینند – یا شایدم هر دو!

جک تصمیم گرفت که از این به بعد عینکش را بزند، اصلا مهم نیست هنک چه می گه. و همچنین تصمیم گرفت که از جینا هم بخواد که اونم عینکش رو بزنه.

 

جک روز بعد توی سالن از کنار هنک گذشت. هنک گفت: عینک های خیلی خوبی به نظر میان.

جک گفت: “خب، من عینکم رودوست دارم. عینک ها برای پیدا کردن  چیزایی مثل بهترین نمونه های سنگ عالی هستند.»

هنک لبخند زد و گفت: «من واقعاً منظورم اینه که عینکت قشنگه جک»

جک اون چه  که می دید رو باور نمی کرد. هنک دندوناشو ارتودنسی کرده بود.

 

جک گفت: «اومممم …فهمیدم. می ترسی که من تو رو مسخره کنم.»

صورت هنک قرمز شد.

جک قول داد: «خب، من تو رو  مسخره نمی کنم. به شرطی که تو هم دیگه من و جینا رو مسخره نکنی.

هنک گفت : «باشه قبوله.»

جک جینا را توی راهرو دید. خیلی عالی بود که می تونست همه چی رو خوب ببینه!

او خودش رو به جینا رسوند و گفت : « هی جینا! من فکر میکنم که دیگه باید عینکت رو …. »

جینا برگشت. عینکش رو زده بود.

جک لبخند زد و گفت : «عالی شد! ما نباید برای این که  ممکنه کسی مسخره مون کنه عینکمون رو نزنیم! مهم سلامتیمونه!»

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

56 پاسخ
  1. فرزانه
    فرزانه می گوید:

    سلام
    خسته نباشید
    لطف میکنید شعری که اول قصه ها می خواند را دوباره بذارید ،حس ارامش به بچه ها میده .ممنونم

    پاسخ
  2. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    سلام خیلی آلی قشنگ بود ممنون خاله صدف ♥️🤍💘💝💕💙💜💌😇😘🖤🥰😍🤩💋💟💞💖💓💗❣️💚❤️🥳✨🌟⭐💫💥🔥😻😽🎉🎊💐🌹🥀🌺🌷🌸💮🏵️🌻☘️🍃🌿🌱🌾🍄🍁🍂🌼🍀🪴🌵🌴🌳🌲🪵🪨⛰️☃️⛄❄️🌊🌀🌪️🌫️🌄☀️🌤️⛅🌥️🌦️☁️🌨️⛈️🔥🌋🏜️🏞️🏖️⛱️🌅🌡️🌩️🌧️🌈⚡🌔🌕🌖🌗🌘🌍🌎🌏🙉🙊🐵🦁🐯🐱🐶🐺🐻🙈🐮🦝🦊🐰🐭🐹🐼🐨🐻‍❄️🐷🐽🐗🦓🦄🐴🐸🐲🦎🐉🦖🦕🐢🐊🐍🐁🐀🐇🐈🐈‍⬛🐩🐕🦮🐕‍🦺🐆🐎🐅🐖🐄🐂🐃🦬🐏🐑🐐🦌🦙🦥🦘🐘🦣🦏🦛🦒🐒🦍🦧🐪🐫🐿️🦫🦨🦡🦔🐤🐣🐔🐓🦉🦅🪶🦇🦦🐥🐦🦜🕊️🦤🦢🦩🦚🦃🐠🐟🐳🐋🐬🦈🦭🐧🦆🐡🦐🦞🦀🦑🐙🦪🕷️🦂🕸️🐚🐌🐜🦗🪲🦟🪳🪰🐾🦠🪱🐛🦋🐞🐝🐰🐲🐉🦄

    پاسخ
  3. رادین
    رادین می گوید:

    خاله صدف تو این سایت دیگه ویدیو نمی زارید به خاطر اپلیکیشن و اینکه چراا اپلیکیشن پولی ولی به هرهال اشتراک رو به خاطر همایت از شما می خرم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم. تو اپلیکشین کلی آموزش و قصه های متنوع و جذاب داریم که تلاش کردیم شما بچه ها خیلی دوست داشته باشید. از این به بعد بیشتر قصه ها و همه آموزش ها تو اپلیکشین هست به اضافه کلی بازی و کارتن و اتاق چت.

      پاسخ
  4. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    سلام خاله صدف خوبین قصه تون بد نبود
    خاله ولی خیلی وقته قصه های تصویری نزاشتین
    لطفا قصه های تصویری بزارید که خیلی ازتون ممنونشم

    پاسخ
  5. النا
    النا می گوید:

    سلام خاله صدف جان من هر شب قصه های زیباتون رو برای داداشم اوش میزارم و باهم گوش میدیم 🌈🍭💐
    ممنونم از این همه امکانات بابت برنامه ی وولک مخصوقا وولی چت

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام النای عزیز ، جه عالی خیلی خوشحالم که با ما همراهی عزیزم
      ممنونم که نظرت درباره اپلیکیشن رو برام نوشتی دوست قشنگم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *