مسابقه ی بزرگ
4/5 - (128 امتیاز)

 

 

 

روباه کوچولوی قصه ی ما نمیتونه برای روز مسابقه ی بزرگ صبرکنه و منتظر بمونه. اون یه دونده ی خیلی سریعه و امیدواره که تو مسابقه برنده بشه. اما زمانی که دوستش گربه ملوسه که معمولا هم تنبله تصمیم می گیره که اون هم  تو مسابقه شرکت کنه، از روباه  میخواد که بهش کمک کنه. آیا روباه می تونه به گربه ی ملوس کمک کنه تا برای مسابقه آماده بشه و همچنان برای برنده شدن خودش هم تلاش کنه؟

روباه کوچولوی قصه ی ما همونطور که داشت بند کفشاش رو می بست به جوجه تیغی گفت:” بیا بریم و برای مسابقه ی شنبه ی آینده ثبت نام کنیم”

جوجه تیغی با خمیازه می گوید: «نه من نمیام ، خودت برو.من دوست ندارم مسابقه بدم. اما من روز مسابقه میام و  تو رو تشویق می کنم.”

 

روباه کوچولو همونطور که داشت تو خیابون قدم میزد و تو فکر و خیال و رویای برنده شدن تو مسابقه بود ،یک دفعه گربه ی ملوس رو دید که لبخند به لب داشت به طرفش میومد.

روباه گفت: “سلام، پیشی ملوسه ! کجا بودی؟”

گربه ی ملوس با لبخندی گفت : “من همین الان  برای مسابقه ثبت نام کردم.راستش میدونم که سریع نیستم  و این اولین مسابقه ی منه اما من واقعا تصمیم گرفتم که تو مسابقه شرکت کنم و تو تصمیمم هم ثابت قدم هستم،تمام تلاشم رو میکنم تا سرعتم رو خوب حفظ کنم،آیا کمکم میکنی تا تمرین کنم روباه؟ تو خیلی سریع میدوی ،شاید من بتونم بالاخره یه روبان آبی برنده بشم”

 

روباه کوچولو خشکش زده بود، اون حسابی گیج شده بود.اون اصلا  نمیتونست فکر کنه که اصلا چی باید بگه.روباه میدونست که هر روز از گربه ملوس سریع تر میدوه.

بعد از چند لحظه روباه به گربه گفت: “من هر کار از دستم بر بیاد انجام میدم و تا جایی که بتونم کمکت میکنم. بیا فردا صبح همدیگه رو ببینیم تا برای تمرین کردنامون یه برنامه ریزی عالی انجام بدیم”

 

روز بعد اونا دوباره همدیگه رو دیدن و برای دویدن به پارک رفتن.گربه و روباه هنوز راه زیادی نرفته بودن که گربه ملوس گفت:” این جالب و سرگرم کننده س.من فکر می کنم که دویدن رو دوست دارم .اما زیر این آفتاب داغ حسابی گرمم شده.چقدر دیگه باید بریم تا کارمون تموم بشه؟”

 

بعد هم  سه دور دیگه دور پارک میدوه. در همون موقع روباه می ایسته و میگه: «پیشی ملوسه ، بیا کنار اون درخت استراحت کنیم.فردا بیشتر می دوییم، ما تازه شروع کردیم. هرگز تسلیم نشو ،فقط به برنده شدن  فکر کن.”

روز بعد  پیشی ملوسه سخت تلاش می کنه تا سرعتش رو بالا ببره. اون در حالی که داشت نفس نفس میزد  پرسید:”به نظرت من میتونم نفر اول بشم؟”

روباه جواب داد: “شاید ، راستش من واقعا نمی دونم. تو داری سریع تر از روز قبل میدویی.” اما روباه میدونست که پیشی ملوسه هنوز کنده و به اندازه ی کافی سریع نمیدوه.

گربه ملوس و روباه هر روز بیشتر از روز قبل تمرین می کردن و میدوییدن. گربه کوچولو امیدوار بود که به اندازه ی کافی برای برنده شدن تو مسابقه آماده باشه.

حالا بشنویم از روباه کوچولوی قصه مون، اون نمیدونست که میخواد چی کار کنه. اون هم میتونه سریع تر بدوه و هم دلش میخواد که تو مسابقه برنده بشه ولی واقعا نمیدونست که باید چی کار کنه.

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه بالاخره روز مسابقه از راه رسید. روباه گفت: «می‌بینی کی اینجاست؟»  بله بچه ها دوستای روباه و پیشی ملوسه به محل مسابقه اومده بودن و مرتب فریاد میزدن و اون دوتا رو تشویق می کردن.

بعد از اینکه همه ی شرکت کننده ها پشت خط مسابقه حاضر شدن ،سوت شروع مسابقه زده شد و سپس مسابقه شروع شد. روباه و پیشی به سمت خیابون رفتن. به نظر میاد که تمرینا به پیشی ملوسه کمک کرده و اثر خودش رو گذاشته. پیشی ملوسه داره روی پاهاش به سرعت میدوه.

اما ناگهان در همون موقع بند کفش  روباه کوچولوی قصه ی ما زیر پاش گیرمیکنه و اون تعادلش رو از دست میده و با زانوهاش میفته روی زمین.  روباه  فریاد می زنه: «پیشی ملوسه واینسا، برو و مسابقه رو ببر!”

پیشی ملوسه گفت:”نمیتونم همینطوری اینجا ولت کنم و برم روباه، تو زانوت صدمه دیده، بدون تو، مسابقه دادن و برنده شدن چه لذتی میتونه داشته باشه؟”

بله، بالاخره با کمکی که پیشی ملوسه به روباه میکنه اونا مسابقه رو تموم میکنن. همونطور که اونا داشتن به سمت جایگاه  نفر آخر مسابقه میرفتن  دوستاشون اونارو تشویق می کردن و براشون دست میزدن.

روباه به پیشی ملوسه گفت: “آسیب دیدن اصلا چیز خوب و  جالبی نیست. اما با وجود تو در کنار من ، احساس می‌کنم که ما برنده شدیم!”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

49 پاسخ
  1. آنیتا علمشاهی
    آنیتا علمشاهی می گوید:

    سلام خانم من قصه قشنگی عالی عالی عاللللللللللللی بود ممنون مرسی لذت بردم.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام آلارای عزیزم
      خیلی ممنونم که نظزتو برام نوشتی دوست خوبم

      پاسخ
  2. امیرطاها صادقی نیا
    امیرطاها صادقی نیا می گوید:

    سلام من همیشه قصه هاتون و گوش می دم قصه هاتون خیلی عالی هست می تونین قصه های صوتی را بیشتر کنین. ❤❤❤

    پاسخ
  3. Anisa 🌷🦄
    Anisa 🌷🦄 می گوید:

    عالییییی بیشتر قصه بزارید من هرشب میام میبینم تکراری هست و قصه های قدیم را میشه نیارید بالا
    ببخشید شب بخیر😅😅😶😶

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      آنیسای عزیز خیلی ممنونم از این که نظر و پیشنهاداتت رو برام مینویسی دوست خوبم
      قصه های قدیمی برای مرور نکات آموزنده و نمایش به کاربران تازه سایت، گاهی دوباره در سایت نمایش داده میشوند، ممنونم که با قصه های ما همراهی عزیزم

      پاسخ
      • Anisa 🌷🦄
        Anisa 🌷🦄 می گوید:

        بهترین قصه گو ی دنیا شمایید😍😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰🥰🥰💖💖💖💖💗💗💗💓💓💓💞💞💞💕💕💕💟💟💟💌💌💌💝💝💝💝❤❤❤❤❤🧡🧡🧡🌷🌷🌷🌷🌷⚘⚘⚘⚘⚘🌹🌹🌹🌹🌹🌹🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂😻😻😻😻😻😻😻

        پاسخ
  4. علیرضا پدر سام
    علیرضا پدر سام می گوید:

    شما بهترین هستید.خالق لحظات بیاد ماندنی و منحصربفرد والدین با کودکانشان هستید.صدای شما مانا است.
    مانا باشید.
    ممنون از اینکه درکنارحودکان ما هستید.🌹🌹🙏🙏

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام آرنیکای عزیز منم شما رو خیلی دوست دارم دوست خوشگلم
      ممنون که با ما همراهی

      پاسخ
  5. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    من عاشق این قصه شدم چه قدر قصه های قشنگی من دارم کِیف می کنم ممنون که قصه های عالی درست می کنید

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *