روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و قشنگ جغد کوچولویی به اسم پوپی با مامان و باباش زندگی میکرد. پوپی یه شب رو کرد به مادرشو گفت :” من نمیخوام پرنده شب باشم، از تاریکی خوشم نمیاد ، شب زشته و اصلا هم قشنگ نیست” مادرش گفت :” به خاطر اینه که تو چیزی از شب نمیدونی، بهتره قبل از اینکه فکر کنی تاریکی و شب زشته و قشنگ نیست در مورد شب یه کم بیشتر بدونی. نگاه کن پوپی یه پسر بچه اون پایینه برو و راجع به شب ازش سوال کن”
پوپی که تازه پرواز کردن یاد گرفته بود یه نفس عمیقی کشید و به سمت پایین پرواز کرد.
پسر بچه از دیدن پوپی که از شاخه درخت آویزون شده بود حسابی تعجب کرد . پوپی گفت :” سلام ، من اومدم تا درباره تاریکی و شب از تو سوال بپرسم و بیشتر بدونم”
پسر بچه گفت :” وای چه جالب، شب خیلی هیجان انگیزه مخصوصا امشب ، ما میخوایم آتیش بازی کنیم.”
پوپی پرسید:” حتما باید تاریک باشه؟”
پسر بچه گفت :” البته که باید تاریک باشه ، وگرنه نمیتونی آتیش بازی رو ببینی، بعدا حتما آتیش بازی رو نگاه کن”
وقتی که پوپی به لونشون برگشت مادرش ازش پرسید که چی راجع به تاریکی و شب یاد گرفته.پوپی جواب داد :”پسر بچه گفت شب خیلی هیجان انگیزه ولی من هنوزم اونو دوست ندارم ،اما اگر کنارم بشینین آتیش بازی رو تماشا میکنم”
بعد مامان و بابای پوپی کنارش نشستنو سه تایی با هم آتیش بازی رو تماشا کردن.
آتیش بازی که تموم شد وقت اون رسیده بود که بابای پوپی به شکار بره، اون تمام شب برای پوپی غذا آورد تا اینکه نور روز فرارسید و وقت خواب و استراحت شد. وسطای روز که شد پوپی از خواب بیدار شد و مامانش که هنوز خوابالو بود یه چشمشو باز کرد و به پوپی گفت :” عزیزم تو چرا نمیری تا چیزای بیشتری درباره شب یاد بگیری ؟ برو پایین و از اون خانم پیری که رو صندلی نشسته درباره تاریکی و شب سوال کن.”
پوپی به سمت پایین پرواز کرد و روی صندلی خانم پیر نشست و گفت :” سلام ، من اومدم تا از شما درباره شب وتاریکی سوال کنم.من خیلی دلم میخواد شبا برم شکار ولی از شب و تاریکی میترسم”
خانم پیر گفت :” چقدر عجیب،میدونی جغد کوچولو من عاشق تاریکی ام، شب خیلی خوب و مهربونه، میتونم فراموش کنم که پیر هستمو روی صندلیم بشینم و تمام روزهای خوبم رو به یاد بیارم”
پوپی گفت :” من هنوز خاطره زیادی ندارم ، آخه من خیلی جوونم میبینین؟”
وقتی که پوپی به سمت لونشون پرواز کرد و روی شاخه درخت نشست مامانش از پرسید که چه چیز جدیدی یاد گرفته. پوپی گفت :” خانم پیر گفتش که شب خیلی خوب و مهربونه اما من هنوزم از اون خوشم نمیاد و دوسش ندارم”
شب که شد پدر و مادر پوپی هر دو برای شکار از تو لونه پرواز کردن. پوپی که از تاریکی میترسید چشماش رو بست.ناگهان یه صدای خنده بلندی شنید، پوپی که یادش رفته بود که از شب و تاریکی میترسه چشماشو باز کرد و از لا به لای شاخ و برگا پایین رو نگاه کرد. اون یه پسر رو دید که نزدیک آتیش نشسته.پوپی به سمت پایین پرواز کرد و کنار پسرک روی زمین نشست.پوپی گفت :” سلام ، من اومدم ببینم داری چی کار میکنی؟”
پسرک جواب داد:” من دارم از آتیش اردو مراقبت میکنم، دوستای دیگم رفتن تا تو تاریکی جنگل قدم بزنن و چیزهای جالب و عجیب ببینن”
پوپی پرسید :” تو تاریکی رو دوست داری؟”
پسرک جواب داد:” شب فوق العاده ست، اون خیلی سرگرم کننده ست”
بعد پسرک به پوپی گفت که الان دوستاش برمیگردنو اونا میخوان با هم کنار آتیش بشینن و آواز بخونن، اون به پاپی گفت که اگر دوست داره میتونه پیششون بمونه. اینطوری شد که پوپی تا زمانی که پسرا دور آتیش آواز میخوندن و میرقصیدن پیش اونا موند و بعد ازشون خداحافظی کرد و به لونشون برگشت.
وقتی که به لونه برگشت مادر پوپی ازش پرسید که کجا بوده و چی دیده و یاد گرفته.پوپی جواب داد :” من یه پسری رو دیدم که میگفت تاریکی و شب خیلی سرگرم کننده ست، ولی من هنوزم از تاریکی خوشم نمیاد و فکر کنم هم هیچوقت شبو دوست نداشته باشم، ولی فکر میکنم که اردو زدن تو جنگل خیلی باید هیجان انگیز و فوق العاده باشه”
بعد مادرش گفت :” پوپی برو و دوباره درباره شب سوال کن، نگاه کن یه دختربچه اون پایین نشسته ، ببین اون چه نظری راجع به شب و تاریکی داره”
پوپی پرید وروی زمین کنار دخترک فرود اومد.بعد گفت :” سلام من اومدم تادرباره شب و تاریکی از تو سوال کنم، توشب رو دوست داری؟”
دخترک جواب داد :” بله که دوست دارم ، شب برای ما لازم و ضروریه ، اگر شب وجود نداشت ما چه جوری میخوابیدیم و استراحت میکردیم؟”
پوپی جواب داد:” ولی من شبا نمیخوابم”
دخترک برای پوپی یه بالشت کوچولو آماده کرد و بهش گفت که هروقت خواستی بخوابی اینو بذار زیر سرت تا خوابای خوب ببینی.
پوپی از دخترک تشکرکرد و به سمت لونشون پرواز کرد.
وقتی رسید مادرش درباره چیزهایی که یاد گرفته بود سوال کرد، پوپی هم جواب داد:” دخترک به من گفت که شب برای ما لازم و ضروریه تا بتونیم بخوابیم و استراحت کنیم، اما من هنوز شب و تاریکی رو دوست ندارم، اما دوست دارم موقع خوابیدنم این بالشت نرمو زیر سرم بذارم”
اون شب پوپی دوباره پدر و مادرش رو دید که برای شکار کردن از لونه پرواز کردن و رفتن به طرف جنگل. اون از لا به لای شاخ و برگا پایین رو نگاه کرد و مردی رو دید که پایین درخت روی زمین ایستاده بود.پوپی پرواز کرد و روی شونه مرد فرود اومد. مرد که ترسیده بود گفت :” وای جغد کوچولو تو منو ترسوندی”
پوپی گفت:” سلام، این دیگه چه وسیله ایه؟”
مرد جواب داد:” این یه تلسکوپه، برای دیدن ماه و ستاره ها و سیارههای دیگه توی شب استفاده میشه،”
پوپی گفت :” من شب و تاریکی رو خیلی دوست ندارم”
مرد گفت:” راست میگی؟ ولی شب خیلی شگفت انگیز و عجیبه، بیا تا بهت نشون بدم”
بعد مرد با تلسکوپش به پوپی ماه و یه عالمه ستاره رو نشون داد و اسم بعضی از ستاره ها و جاشون تو آسمون رو برای پوپی توضیح داد.
پوپی از مرد تشکر کرد و پیش پدر و مادرش برگشت. وقتی به لونشون رسید به پدر و مادرش گفت :” اون مرد با تلسکوپش یه عالمه ستاره به من نشون داد، اون گفت شب خیلی عجیب و شگفت انگیزه”
فردا صبح پوپی شام خودش رو تو رختخوابش خورد و بعد مثل یه پرنده شب واقعی تمام طول روز رو خوابید.وقتی که از خواب بیدار شد تقریبا هوا تاریک شده بود، پدر و مادرش هنوز خواب بودن. اون قرار نبود منتظر بمونه تا اونا از خواب بیدار بشن چون ممکن بود بعضی چیزا رو از دست بده. بعد پوپی با پرهای نرم و سفیدش پرواز کرد و روی زمین نشست. اون زیر درخت یه گربه بزرگ سیاه رو دید. گربه تا پوپی رو دید گفت :” سلام ، من داشتم برای خودم گردش میکردم تو با من نمیای؟”
پوپی گفت :”حالا که فکر میکنم میبینم که دلم میخواد که با تو بیام ولی من ازتاریکی میترسم”
گربه گفت : ” اما شب خیلی زیبا و قشنگه، تو با من بیا تا من شب گربه ها و جغدارو به تو نشون بدم، حالا میای؟”
پوپی جواب داد:” بله میام”
گربه سیاه پوپی رو تا بالای یک پشت بوم برد و بعد اونها از اون بالا شهر رو که تو تاریکی شب به خواب رفته بود تماشا کردن.پوپی که تا به حال انقدر بالا نرفته بود از دیدن شهر تو تاریکی و چراغ های روشنی که چشمک میزدن تعجب کرد و گفت :” این دنیای منه، من یه پرنده شب هستم” گربه گفت :” و این فقط یه تیکه کوچیکی از زیباییهای شبه”
پوپی گفت :” ممنون که به من زیبایی شب رو نشون دادی، من الان باید برم و به پدر ومادرم چیزهایی که یاد گرفتمو بگم”
اونا از هم خداحافظی کردن و پوپی به سمت لونشون پرواز کرد.
تو لونه مادرش ازش پرسید:” خب چی یاد گرفتی؟”
پوپی نفس عمیقی کشیدو گفت :” پسر بچه گفت تاریکی هیجان انگیزه، خانم پیر گفت تاریکی خوب و مهربونه، پسرک گفت شب سرگرم کننده ست، دختر بچه گفت تاریکی و شب لازم و ضروریه،مرد گفت شب عجیب و شگفت انگیزه، گربه سیاه گفت شب زیباست”
مادرش گفت :” تو خودت چی فکر میکنی پوپی؟”
پوپی در حالی که با چشمای براقش به پدر و مادرش نگاه میکرد گفت :” من فکر میکنم شب و تاریکی خیلی خوب و عالیه”
بعد پوپی آماده شد تا با پدر و مادرش توی تاریکی شب به شکار بره.اون دیگه از تاریکی و شب نمیترسید.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی هست قصه ها و مطالبتون
ممنون از شما و نظر لطفتون
خیلی خوب بود
ممنونم دوست خوبم
مرسی بابت قصه های قشنگتون.
ممنون از شما دوست عزیز
سلام عزیزم واقعا خداقوت. بخصوص آهنگی که ابتدا و انتهای داستان میذارید. من واقعا یاد قدیما میفتم و لذت میبرم
درود بر شما دوست عزیز و ممنون از نظر لطف و پر مهر شما
این کتاب قصه مورد علاقه من تو بچگیم بود❤❤❤خوشحالم که دوباره خوندمش
ممنونم از نظر قشنگتون دوست خوبم
سلام من عشق این داستان بودم بابت قصه ممنون
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی پارمین عزیز