یکی بود یکی نبود، توی یک دشت ماسه ای بزرگ یه روباه شنی کوچولویی به اسم رابل با مادرش زندگی میکرد. چون روزا هوا خیلی گرم بود رابل هر روز عصر به مدرسه عصرونه ای که روی یک تپه بلند بود میرفت و درس و مشق یاد می گرفت ، اما اون روز هم مثل همیشه اوضاع تو مدرسه خوب نبود.
با نزدیک شدن به پایان روز قلبش شروع کرد به تند تند زدنو خودشو مثل یه توپ روی نیمکتش مچاله کرد.اون با خودش فکر میکرد:” یعنی اونا دوباره امروز غذای منو میگیرن؟”
متاسفانه چیزی که رابل از اون می ترسید اتفاق افتاد.گرگ های قرمز جلو در مدرسه منتظرش بودن. رابل در مقابل اونا خیلی کوچیک بود.انگار که به نظر میرسید یه گربه با دوتا ببر روبه رو شده.رابل میدونست که اگر گرگها بهش مشت بزنن چند متر اون طرف تر پرت میشه.به خاطر همین تصمیم گرفت که هیچ کاری انجام نده.اون ساکت و آروم بود.یکی از اون گرگا گفت :” حالت چطوره روباه کوچولوی ضعیف؟” بعد کیف رابل رو ازش گرفتن و غذای اون روز مدرسه رو از توش برداشتن ، بعدش گرگها کیفشو پاره کردن و اونو پرت کردن تو هوا .قبل از رفتن گرگ بزرگتر نزدیک رابل اومد و بهش گفت :” شما میتونین ناهارتونو تو مدرسه بخورین ولی چون نادونین غذاهاتونو میذارین تو کیفتون تا ما اونارو از شما بگیریم”
رابل کیف پارشو از روی زمین برداشت و به سمت خونه به راه افتاد. تو خونه مامانش به چشماش نگاه کرد و گفت :” امروز هم دوباره همون کار رو تکرار کردن نه؟”اما رابل یک کلمه هم حرف نزد به جاش گریه کرد و خودش انداخت تو بغل مامانش.
یه روز دیگه گذشتو رابل و مادرش بدون غذا موندن. گرگهای قرمز بزرگ همه مرغای روستا رو به زور میگرفتن و میبردن و بچه های اونا هم ناهار رابل رو که مدرسه براش آماده میکرد ازش میگرفتن.
مادرش گفت “من با تو میام به مدرسه و یه بار دیگه به مدیر شکایت میکنیم” اما رابل سرشو پایین انداخت و گفت :” مدیر حتما همون حرفای قبلیشو تکرار میکنه ، اون میگه توی این مدرسه کسی زنده میمونه که از همه قویتره و به بقیه زور میگه” بعد مادر رابل جواب داد “پس ما چاره دیگه ای نداریم جز اینکه از اینجا بریم”
رفتن از خونه ایکه رابل اونجا به دنیا اومده و بچگیشو گذرونده بود برای رابل و مامانش اصلا کار راحتی نبود ، اما اونا نمیتونستن تحمل کنن که به خاطر گرسنگی هر روز ضعیفتر و ضعیف تر بشن چون گرگهای قرمز بدجنس هیچ غذایی برای خوردن باقی نذاشته بودن. البته مامان رابل حشره ها و ریشه های گیاهارو برای غذا آماده میکرد اما اونا به تنهایی برای سلامتیشون کافی نبود بچه ها.
رابل و مامانش شروع کردن از تپه های ماسه ای بالا رفتن و رابل توی را ه همش به خونه جدید و مدرسه جدیدش فکر میکرد.
خونه جدید خیلی کوچیک و مرطوب بود. رابل کاملاً ناامید شده بود . مامانش قبل از اینکه رابل به مدرسه بره ازش خداحافظی کرد و براش دست تکون داد . بعد رابل به مامانش گفت : “امیدوارم این مدرسه از مدرسه اولم بهتر باشه”.
تو مدرسه ماسه ای جدید اتفاقات زیادی منتظر رابل بودن بچه ها.
بیشتر دانش آموزان توم درسه جدید گربه های شن و ماسه ای بودن و خیلی هم با رابل خوب و مهربون بودن، اما بهتر از همه اینا این بود که مدرسه گرگ قرمز نداشت.
وقتی وقت ناهار میشد ، اونا به هرکدوم از بچه ها سه تا مرغ خوشمزه میدادن.رابل خیلی خوشحال بود و از تعجب چشماشو با دست مالید. اون نمیتونست چیزی رو که میبینه باور کنه. اون یه دونه از مرغارو با یه لقمه بزرگ خورد و دو تا مرغ دیگه رو هم تو کیفش گذاشت تا ببره خونه و با مامانش دوتایی با هم مرغارو بخورن. تو مدرسه جدید رابل اوقات خیلی خوب و خوشی داشت. .همه اونو دوست داشتن و اونم دوستای خیلی زیادی پیدا کرده بود. اما بهترین دوست ش آرچی گربه بود. اونا با هم هم درس میخوندن هم بازی میکردن. تا اینکه یک روز یه اتفاق کاملا غیر منتظره ای افتاد.
یه روز که رابل داشت به سمت کلاس میدوید به دوتا بدن بزرگ قرمز برخورد کرد و تا سرشو بلند کرد لبخندهای موذیانه گرگهای قرمز رو دید.
بله بچه ها ماجرا از این قرار بود که مدرسه قبلی احتیاج به تعمیر و بازسازی داشت به خاطر همین همه دانش آموزای اونجا برای مدتی به مدرسه شنی جدید منتقل شده بودن. را بل برای چند لحظه سر جای خودش یخ زد چون شنید که یکی از اون گرگا گفت :” باز شمایین؟ یکی از اون بچه ضعیفا؟” درست قبل از اینکه گرگ قرمز بتونه رابل رو اذیت کنه معلم اومد و از همه بچه ها خواست که سر جاشون بشینن.
رابل نفس عمیقی کشید ، اما اون می دو نست که روزای سختی انتظارش رو میکشن. آرچی متوجه شد که دوستش چقدر نگرانه، بنابراین دست دوستشو گرفتو بهش گفت :”اونا نمیتونن به ما زور بگن و مارو اذیت کنن ماباید شجاع باشیم و از اونا نترسیم”
بعد از تموم شدن مدرسه آرچی و رابل روی یک تپه شنی رفتن . رابل سرشو پایین انداخت و گفت :” من دلم نمیخواد از اینجا برم” آرچی گفت :” بیا فکر کنیم و یه راهی پیدا کنیم که اونا از ما بترسن” و اینطوری شد که ناگهان فکری به ذهن رابل رسید.اون یادش اومد که یه بار گرگای قرمز به یه راسو حمله کرده بودن ولی بوی بسیار بد راسو باعث شده بود که اونا فرار کنن ، حالا هم باید چیزی شبیه به اون بوی بد درست میکردن تا گرگا فرار کنن و دیگه برنگردن.
.تو خونه رابل ، آرچی و رابل کتاب شیمیشون رو باز کردن و شروع کردن به آزمایش کردن و امتحان کردن تا اینکه یه ماده با بوی خیلی بد شبیه بوی راسو درست کردن و اونا رو توی توپای کوچولویی ریختن. رابل با تعجب پرسید :” به نظرت این کار اونارو فراری میده؟”
فردای اون روزوقتی رابل از مدرسه بیرون اومد خیلی متعجب وخوشحال شد که هیچ گرگ قرمزی رو اون دور و برا نمیبینه، با خودش گفت :” به نظر میرسه اونا برگشتن مدرسه خودشون” بعد اون با خیال راحت نشست و منتظر دوستش آرچی شد. اما آرچی خیلی دیر کرده بود رابل نگران شد.نکنه گرگا گرفته باشنش؟ رابل با سرعت از جاش بلند شد و به طرف خونه آرچی دوید.
وقتی رسید دید بله آرچی تو تله ای که گرگا گذاشته بودن افتاده ،قبل از اینکه گرگا بتونن به ارچی و رابل حمله کنن ، رابل به کمک آرچی اومد وشروع کرد گلوله های بد بو رو به سمت گرگا پرتاب کردن، رابل تند و تند از اون توپای بدبو به سرو کله گرگا میزد تا فراریشون بده. گرگا هم داد میزدن و هوار میکشیدن که وای چه بوی بد و وحشتناکی میاد و بعد با سرعت هر چه بیشتر پا گذاشتن به فرار و به سمت تپه های شنی دویدن.
روز بعد ، همه چیز تو مدرسه به حالت عادی برگشته بود و آرچی و رابل از ناهارشون که مرغای خوشمزه بود در راحتی و آرامش کامل لذت بردن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام وقت بخیر
میخواستم تشکر کنم از سایت به این خوبی
دختر من هر شب با قصه هایی که شما میزارید میخوابه
تشکر
سلام دوست عزیز مرسی از دیدگاه شما
بسیار عالی،سپاسگذارم.اما هیچکدوم تصویری نبود،فقط آوا دارن قصه ها،نه نما.ممنون
ممنونیم از شما دوست عزیز ، قصه های تصویری در صفحه قصه های کودکانه با تگ قصه های تصویری و لوگوی مخصوص در دسترس شماست
سلام و خدا قوت، ممنون از پیج خوبتون با قصه های آموزنده، پسرم هر شب به این قصه ها گوش میده و میخوابه
سلام دوست عزیز خوشحالیم که از قصه های وولک راضی هستین، ممنون از همراهیتون
سلام سپاس بابت این امکانی که فراهم کردین 🙏
درود و ممنون از شما
سلام خاله🌺 خیلی خوب بود 🌺 ممنونم🌺
ممنونم از شما ثنای عزیز که به قصه های وولک گوش میکنی
قشنگ بود. دوستداشتم. 😀😀🐕🐕🐕🌮🥪🦴🎈🎈💌. من اشق روباه هستم.
ممنونم از نظر قشنگت علی جان
سلام، اون گلوله های بوی بد به خودش و دوستش نخورد؟
سلام دوست خوبم، نه اون گلوله ها به خودش و دوستش برخورد نکرد😊😊
عالی بود👍👍🌺🌺
تشکر