4.1/5 - (33 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. لونه ی آقا کلاغه و خانم کلاغه توی دهکده ی کلاغا، روی درخت سپیدار بود. اونا سه تا بچه داشتن. اسم بچه هاشون، سیاه پر، نوک سیاه و مشکی بود. وقتی بچه ها یکم بزرگتر شدن، آقا و خانم کلاغه، بهشون پرواز کردن رو یاد دادند. بچه کلاغ ها هر روز از لونشون میومدند بیرون و همراه پدر و مادرشون به گردش می رفتند. یه روز همه ی اونا توی یک پارک دور حوض نشسته بودندو آب می خوردند که چندتا پسر بچه ی شیطون اونا رو دیدند. بعدم با تیرو کمون به طرفشون سنگ انداختن. کلاغا ترسیدن و فرار کردند، اما یکی از سنگا به بال مشکی خوردو اون حسابی ترسید. تا اومد فرار کنه یه سنگ دیگه به سرش خوردو گیج شد.اما هر طور که بود پرواز کردو از بچه‌ها دور شد.اون خیلی ترسیده بودو رنگ پراش از ترس مثل گچ سفید شده بود. واسه همین پدر و مادرش نفهمیدن، که اون پرنده ی سفید رنگ که کنارشون داره پرواز می کنه مشکیه. بعد هم از روی زمین هی دنبال مشکی می گشتند. مشکی هم که گیج شده بود، نفهمید که بقیه کجان. پریدو رفت. همین طور رفت، تا اینکه افتاد توی لونه ی کبوترا و از حال رفت. کبوترا دورش جمع شدند. یه کمی آب بهش دادند تا حالش جا بیاد. اما مشکی یادش نبود که کیه؟! اسمش چیه؟! زبونشم بند اومده بودو دیگه قار قار نمی‌کرد. کبوترا فکر میکردن که اونم کبوتره. واسه همین بهش جا دادن و براش غذا آوردن. مشکی پیش اونا موند.

چند روز گذشت و مشکی هیچ چی یادش نیومد. پدر و مادر و خواهر و برادرش خیلی دنبالش گشتند، اما پیداش نکردند. مشکی خیلی ناراحت بود، آخه نمیدونست کیه؟! اسمش چیه؟! یه روز صبح ،تازه از خواب بیدار شده بود که صدای قارقاری به گوشش رسید. خوب گوش کرد ،این آواز رو شنید، قار قار خبر دار، کی خوابه و کی بیدار؟ منم ننه کلاغه، مشکیه ی من گم شده، کسی اونو ندیده؟! مشکیه ی من بلا بود، خوشگل و خوش ادا بود. رنگ پراش سیاه بود. قار قار خبردار، هرکی که اونو دیده، بیاد به من خبر بده. قار قار   قار قار

مشکی صدای مادرش را شنید. ولی صدای مادرشو نشناخت. دید فقط صدا براش آشناست اما نمیدونست که این صدا رو کی و کجا شنیده. از جاش بلند شدو رفت نزدیکتر، به ننه کلاغه نگاه کرد. چشم ننه کلاغه به اون افتاد. از تعجب فریاد زدو گفت:« خدای من! یک کلاغ سفید! این کلاغ سفید چقدر برام آشناست.» پرید و به مشکی کاملا نزدیک شد. اونو بوکردو به چشاش خیره شد. بعد چند لحظه داد زد و گفت:« خدای من این مشکیه منه. ولی چرا سفید شده؟!» کبوترا دور اونا جمع شده بودندو نگاهشون می کردند. یکی از کبوترا گفت:« اما اینکه رنگش مشکی نیست، سفیده. » ننه کلاغه گفت:« اما من بوی بچمو میشناسم از چشماش همه چیو فهمیدم، که این بچه ی گمشده ی منه، همون مشکیه من، فقط نمیدونم چرا رنگش سفید شده، شاید خیلی ترسیده و از ترس رنگش پریده، اما مهم نیست، من بچه ی عزیزم را پیدا کردم.»

مشکی کم کم یه چیزایی یادش اومد.جای ضربه هایی که به سر و بالش خورده بود، هنوز یکم درد میکرد. یادش اومد که توی پارک، کنار حوض نشسته بودو داشت آب می خورد. اما یه سنگ به بالش خوردو یه سنگم به سرش. بعد هم حسابی ترسید. واسه همین رنگش پرید. اون یه مدت به ننه کلاغه نگاه کردو بعد به با خوشحالی گفت:« یادم اومد، اسم من مشکیه، تو هم مادرمی. من گم شده بودم، اما حالا پیشتم مامان جون. کبوترا با خوشحالی و تعجب به اونها نگاه می‌کردند. مشکی و مادرش از خوشحالی اشک می ریختند. وقتی حالشون جا اومد، از کبوترا تشکر کردند و به دهکده ی کلاغا رفتند. همه ی کلاغ ها مخصوصاً آقا کلاغه و پر سیاه و نوک سیاه، از برگشتن مشکی خیلی خوشحال بودنو جشن گرفتند. از اون روز به بعد همه ی کلاغ ها ،مشکی رو سفیدپر صدا میزدند چون اون تنها کلاغ سفید دهکدشون بود.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

14 پاسخ
  1. علیسان
    علیسان می گوید:

    سلام واحترام قصه های شما وصدای خوب قصه گوهاتون شذن بخشی از برنامه ثابت پسرم .خوشحالم که هرروز حداقل یک تا دوقصه جدید اضافه میکنیدپروردگار یارتان

    پاسخ
  2. حسین
    حسین می گوید:

    وای چه قشنگ بود خیلی خوشم اومد💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖

    پاسخ
  3. حسنا
    حسنا می گوید:

    سلام شبتون بخیر من ازاین قصه خیلی خوشم اومده🙏🙏🙏🙏❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوستای قشنگم خیلی خوشحالم که با وولک همراهین عزیزانم
      ممنونم که نظرتونو نوشتین برام

      پاسخ
  4. مامان روشنا
    مامان روشنا می گوید:

    سلام، سایت جذاب و جالبی دارید
    دوتا دختر من هرشب باید یه قصه از سایت شما بشنون بعد بخوابن، موفق و پیروز باشید🙋🏻‍♀️🌱

    پاسخ
  5. زینب شماعی زاده
    زینب شماعی زاده می گوید:

    من این صدای قصه رو دوست نداشتم با صدای شما نیست 😡😡😡😡😡😡😡🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬👹👹👹👹👹👹👹👹👹👹🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕🖕👹👹🤬😡🤬👹🤬😡🤬👹🤬😡🤬👹🤬👹😡💀💀💀☠☠💀☠😡☠💀☠💀☠🤬😡🤬😡😡👹👹😡👹😡👹😡🤬😡🤬😡🤬👹👹😡🤬😡🤬👹👹🤬👹🖕👹🖕👹😡🤬😡🤬😡👹💀☠💀☠💀☠💀☠💀☠🤬😡🤬😡👹🤬😡🤬👹😡🤬👹👹🤬😡🤬🖕🖕😡🤬😡🤬👹🤬😡🤬🖕😡😡🤬👹🤬😡🤬🤬👹😡🤬👹🤬👹🖕👹😡🖕🤬😡🤬👹🤬👹😡🤬😡🖕👹🖕👹👹🖕😡🤬😡🤬👹🤬🖕😡🖕😡🖕😡👹🤬👹🤬👹💀🤬💀🤬😡👹💀☠😡☠💀🤬😡👹

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *