یکی بود یکی نبود یه خروسی بود، پرطلایی با دم رنگیو تاج گلی، همه صداش میزدن قوقول خان.
قوقول خان خیلی دوست داشت قصه گوش کنه هر پرنده ای رو که میدید بهش می گفت :«ببینم قصه بلد نیستی؟ اگه بلدی برام تعریف کن. »پرنده ها هم قصه هایی که شنیده بودن برای قوقول خان تعریف میکردند. بیشتره این قصه ها از حقه ها و کلکای روباه ها بود که برای گرفتن مرغو خروسا بکار میبردن. یه روز از روزا قوقول خان توی مزرعه داشت قدم میزد .از قدقد خانم مرغه حوصلش سر رفته بود، با خودش گفت از قدقد این مرغا کلافه شدم، برم بیرون یه قدمی بزنم، شاید حوصلم سرجاش اومد. قوقول خان از مزرعه بیرون رفت از کوچه ها هم گذشتو به دشت و صحرا رسید. همه جا سبزو پر از گل و درخت بود. اون گلا و درختا رو تماشا میکردو همینطور جلو میرفت یه وقتایی هم قوقولی قوقول میکردو واسه خودش آواز میخوند. یه دفعه همینطور که داشت راه میرفت یه صدایی شنید.یه صدای پا بود. دور و برشو نگاه کرد از دور اقا روباهه رو دید که به طرفش میاد قوقول خان فوری روی شاخه ی درخت پریدو همون بالا نشست. روباه به پای درخت رسید سرشو بالا گرفت و گفت: « سلام خروس عزیز.» خروس هم ازون بالا گفت: « سلام »
روباه گفت:« تو که داشتی قدم میزدی خروس جان، چرا رفتی بالای درخت شاید از من ترسیدی ؟ آره؟» قوقول خان گفت:« بله راستش یکم ترسیدم فکر کردم اینجا دیگه دستت به من نمیرسه واسه همین اومدم بالای درخت.»
روباه میخواست هر طور که شده خروسو از روی درخت بکشه پایین بعد شروع کرد به خندیدنو گفت:« ای بابا اقا خروسه این چه حرفیه؟، تو بهترین دوست منی ، من با پدرت دوست بودمو همیشه با هم بودیم. نمیدونی چه قدر قشنگ آواز میخوند. حالا هم اومدم که تو برام آواز بخونی، حالا هم با این صدای قشنگت یه آوازی برام بخون، تا من لذت ببرم.»
خروس یکم فکر کرد . به یاد قصه هایی افتاد که پرنده ها براش گفته بودن فهمید که روباه داره کلک میزنه داره حیله گری میکنه این بود که گول حرفای اونو نخوردو در جواب روباه گفت:« بله همه از صدای من تعریف میکنن. ولی روباه دشمن مرغ و خروسه. پس من حق دارم که از تو بترسمو آوازنخونم.»
روباه بازم خندید و گفت: « پس حتما خبر نداری.» خروس گفت: «از چی خبر ندارم؟»روباه گفت:« ای بابا مگه نمیدونی که سلطان جنگل دستور داده همه با هم دوست باشن. هیچ حیوونی نباید هیچ حیوونی دیگه ای را شکار کنه و بخوره . الانم تو صحرا گرگا و بره ها کنار هم دارن به خوبی و خوشی زندگی می کنن. موشا و گربه ها هم تو یه لونه هستن.»
روباه داشت تند و تند حرف میزد. قوقول خان ازون بالا یه نگاهی کرد سگی به طرف اونا میومد خروس جان گفت انگار کسی داره به طرف ما میاد. روباه پرسید :« اون کیه؟ » قوقول خان گفت : «سگه »
روباه وقتی اسم سگو شنید پا به فرار گذاشت قوقول خان با صدای بلند خندیدو گفت :« چی شده چرا ترسیدی اقا روباهه؟ مگه نمیگفتی سلطان جنگل دستور داده دیگه حیوونی به حیوون دیگه کار نداشته باشه؟»
روباه همونطور که میدوید گفت: «چرا دستور داده، ولی میترسم این سگ مثل تو هنوز دستور سلطان جنگل رو نشنیده باشه .» این بود داستان زیبای قوقول خان.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





داستان خیلی زیبایی بود
سپاس از همراهیتون!