یکی بود یکی نبود، داستان قلی و پروانه از این قراره که قلی یه دوست سبز داشت. دوست اون با همه دوستا فرق داشت. اون یه قورباغه کوچولو بود. قلی صداش میزد، قورقوری ،پسرک صب از خواب بیدار شد و مثل هر روز صبحانشو خورد و بعد به برکه ی نزدیک خونشون رفت خونه ی اونا کنار یه جنگل سبز بود. قلی شروع کرد به سوت زدن. اون اینطوری دوستشو صدا میزد. قورباغه های زیادی توی برکه بودن، ولی فقط قورقوری صدای سوت پسرک را میشناخت. اون روزم قلی سوت زد و قورقوری از توی برکه پرید بیرون. اومدو روی کفشای پسرک نشست. قلی اونو برداشت، کنار خودش گذاشت و گفت: « سلام قورقوری جون حالت چه طوره ؟» قورقوری گفت:« قور قور، حالم خوبه »
قلی یه چوب برداشتو نشست. با اون به اب برکه میزدو بازی میکرد. توی این موقع چشمش به یه پروانه خال خالی افتاد یه پروانه قرمز با خالای سیاه. پروانه اون دورو بر گشتی میزد . بعدم رفت و روی یه گل زرد قشنگ نشست.
قلی از جاش پرید و گفت: « وای چه پروانه خوشگلی!. میرم تا بگیرمش.» اون اینو گفت و یواش یواش به طرف اون رفت شاپرک خال خالی روی گل نشسته بود و حرکت نمی کرد. قلی با خودش گفت :«ای بابا !، چه پروانه ی خنگی ، این که گرفتنش کاری نداره ، الان میرمو میگیرمش. اما درست موقعی که به اون خیلی نزدیک شده بود، شاپرک پریدو رفت قورباغه کوچولو خنیدیدو گفت:|«قور قور قور قور قور قور خوب گولت زد.» پروانه یه چرخی زد و روی یه گل دیگه نشست. پسرک اروم به طرف شاپرک رفت و گفت:« این دفعه دیگه میگیرمش نمیذارم از دستم در بره» اون اینبار یواش ترو با احتیاط بیشتر راه افتاد. پروانه به قلی نگاه میکرد و توی دلش میخندید. اون میدونست که قلی میخواد اونو بگیره. پس صبر کرد تا بهش نزدیک و نزدیک شد، اما قلی وقتی بهش دستشو جلو برد، اون پرواز کردو رفت رو یه گل دیگه نشست. هر بار همینطور میشد . وقتی قلی میخواست شاپرک رو بگیره، اون پرواز میکردو میرفت قلی گفت:« نه بابا مثل اینکه این خیلی ناقلاست»
قورباغه کوچولو کنار برکه نشسته بود و قور قور میکردو بعد به قلی نگاه میکرد. اون گفت:« ای بابا چه قدر گیجی هنوز منظور شاپرک رو نفهمیدی؟! بابا اون دوست نداره که اون رو بگیری بیا اینجا بشینو اونو به حال خودش بذار خودش میاد پیش تو »
پسرک گفت: «فکر میکنی اینطوری باشه؟!» بعدم رفت و کنار قورباغه نشست. یه مدت گذشت پروانه ی خال خالی اون دوروبرا چرخیدو چرخیدو نزدیک اومد بازم نزدیکتر اومد. این بار دیگه نمی ترسید، فهمیده بود که پسرک دیگه باهاش کاری نداره و نمیخواد اونو بگیره. اون خیلی اروم بالای خال خالیشو روی هم زدو روی موهای قلی نشست .قورباغه گفت:« قورقور دیدی گفتم تکون نخور.همینطور اروم بشین تا اون همونجا بمونه» کمی بعد شاپرک پریدو رفت روی شونه ی قلی نشست حالا دیگه پسرک یه دوست جدید پیدا کرده بود.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





🌷نمی دونم چرا همون قصه گو که همیشه قصه میگه بعضی موقع ها یکی دیگه قصه میگه🌷 من اون یکی رو خیلی دوست دارم🌹 ولی اینم عالی بود🌷 متشکرم💐
🌸ثنا ۹ ساله🌸
ممنونم که نظرتو نوشتی ثنای عزیزم
از قصه گو خیلی تشکر میکنم داستان خیلی خوب بود
خیلی ممنونم آساجان که نظرت رو برام نوشتی