یکی بود یکی نبود ، داستان جشن تولد بیلی موشه از این قراره که توی یک جنگل سرسبز و بزرگ موش کوچولویی به اسم بیلی با پدر و مادرش زندگی میکرد. بیلی خیلی موش مهربون و زرنگی بود اما امروز بیلی از هر روز دیگه ای خوشحال تر و با انرزژی تر بود ، به خاطر اینکه فردا جشن تولد بیلی بود بچه ها.قرار بود کلی از دوستای بیلی برای جشن تولدش به خونه اونا بیان تا با هم بازی کنن و جشن بگیرن. بعد قرار بود عصر به پارک نزدیک خونه برن و یه عالمه فوتبال بازی کنن. بیلی خیلی به فوتبال علاقه داشت و پدر و مادرش بهش قول داده بود تا برای روز تولدش یه توپ فوتبال به اون هدیه بدن. بیلی برای گرفتن کادوش لحظه شماری میکرد بچه ها. اون خیلی هیجان زده بود. از صبح همش به فردا فکر کرده بود و کلی برنامه ریزی کرده بود . اون پیش خودش فکر کرد فردا صبح که از خواب بیدار بشم اول از همه با همون لباس خوابم میرم طبقه پایین بعد روی کاناپه لم میدمو کارتون های مورد علاقمو تماشا میکنم و همون جا رو کاناپه صبحانمو میخورم ، کسی هم نمیتونه به من بگه که با لباس خواب نیا از تختت بیرون یا صبحانتو روی میز بخور چون همه میدونن روز تولدمه و روز تولد یعنی هر کاری دوست داری بکن. بعد یه کم شکلات میخورم ، برای جشن تولدم میخوام لباس فوتبالمو بپوشم کسی هم به من نمیگه دوباره شورت ورزشی پوشیدی چون روز تولدم اجازه دارم هر چی دلم میخواد رو بپوشم. به هدیه هایی که قرار بود از دوستاش بگیره فکر کرد همینطور به کارت تبریک هایی که قرار بود پستچی براش بیاره.به کیک تولدش فکر کرد به اینکه میتونه با دوستاش یه عالمه کیک و پنیر و خوراکی های خوشمزه بخوره. همه اینا باعث شده بود که خواب از سر بیلی بپره ، هر دفعه که چشماشو میبست تا بخوابه از شدت هیجان فردا خوابش نمیبرد ، آخه اون قرار بود فردا 5 ساله بشه. مامان بیلی که متوجه شده بود بیلی هنوز بیداره به اتاقش رفت و بهش گفت :” تو هنوز بیداری؟ فردا روز تولدته و قراره همه دوستات به جشن تولد تو بیان برای اینکه بتونی با دوستات فوتبال بازی کنی و جشن بگیری باید خوب استراحت کنی ”
بیلی گفت :” ولی نمیتونم به فردا فکر نکنم. انگار سرم داغ شده و گرممه”
مامان موشی دستشو روی پیشونی بیلی گذاشت و گفت :” فکر کنم از هیجان فردا باشه بیلی.حالا زودی چشماتو ببند تا خوابت ببره. شب بخیر”
فردا صبح وقتی بیلی از خواب بیدار شد چشمش به جعبه ای افتاد که با کاغذ قرمز رنگی کادو شده بود و از زیز تختش بیرون زده بود.
کلی ذوق کرد و با هیجان زیاد جعبه رو از زیر تخت بیرون اورد و همینطوری که مشغول پاره کردن کاغذ کادوش بود به خودش گفت :” مطمئنم که این یه توپ فوتبال قشنگه”
جعبه رو باز کرد و چشمش به توپ فوتبالش افتاد . درست همون چیزی بود که دیده بود و میخواست .یه توپ زرد و قرمز.از خوشحالی یه جیغ بلندی کشید وتا اومد یه شوت به توپ فوتبالش بزنه احساس کرد که پاش میخاره.پاشو سریع خاروند و تا اومد دوباره شوت بزنه احساس کرد که پاش دوباره میخاره.دوباره پاشو خاروند ولی هر چی این کارو تکرار میکرد خارش پاش از بین نمیرفت که نمیرفت.وقتی دقت کرد دید که شکم و صورت و همه جای بدنش میخاره. بیلیسریع از تختش پایین پرید و به طرف آینه رفت. تا خودشو تو آینه دید فریاد بلندی کسید و گفت :” وای نه”
دستاش ، بازوهاش ،صورتش و گردنش همه پر از جوش های ریز قرمز رنگ شده بود. ناگهان داد زد :” مامان…”
مامان بیلی که با صدای داد اون سریع خودشو به اتاق رسونده بود، تا بیلی رو دید گفت :” بیلی فکر کنم بهتر باشه برگردی توی تختتو استراحت کنی تا من زنگ بزنم به دکتر”
بیلی که ناراحت شده بود بابغض گفت :” ولی امروز تولدمه . من میخواستم با لباس خوابم بیام پایینو رو کاناپه لم بدمو همونطور که دارم صبحانمو میخورم کارتون تماشا کنم”
پدر بیلی که حرفای بیلی رو شنیده بود گفت :” نگران نباش پسرم . من تلویزیون رو به اتاقت میارم . اونوقت میتونی موقع خوردن صبحانت کارتون مورد علاقه ات رو هم ببینی.حالا بپر برو توی تختت.”
وقتی بیلی مشغول خوردن صبحانه و تماشای کارتون شد مامان به دکتر زنگ زد و چند دقیقه بعد دکتر رسید.
دکتر که خیلی مهربون و دوست داشتنی بد از بیلی پرسید :” خب بیلی مشکلت چیه؟”
بیلی جوش هاشو به دکتر نشون دادو گفت:” ازصبح که بیدار شدم این جوش هارو رو تنم دیدم ”
دکتر به بیلی لبخندی زد و گفت :” دلیلش اینه که تو آبله مرغون گرفته ای بیلی”
بعد روی کاغذ مقداری دارو نوشت و به مامان بیلی داد و به بیلی گفت که باید داروهاش رو کامل و سروقت بخوره تا کاملا خوب خوب بشه.
بیلی با خوشحالی پرسید:میتونم جشن تولد بگیرم ؟قراره امروز با دوستام فوتبال بازی کنم”
دکتر سرش رو تکون داد و گفت :” متاسفم بیلی تو نمیتونی با دوستات بازی کنی چون اون موقع دوستات هم از تو ابله مرغون میگیرن”
بیلی با بغض گفت :” ولی آخه امروز روز تولد منه” و بعد زد زیر گریه.
مامان و بابای بیلی برای اینکه اون دیگه غصه نخوره و خوشحال باشه بهش قول دادن که وقتی حالش بهتر شد دوباره براش جشن تولد بگیرن و بعد بهش گفتن باید سعی کنیم امروز هم تا جایی که میشه خوش بگذرونیم و بعد همگی از اتاق بیرون رفتن تا بیلی جسابی استراحت کنه.
بعد از رفتن دکتر و مامان وبابا ، بیلی با خودش گفت :” حالا چه جوری تولدم خوش بگذره؟ همه چی خراب شده”
و بعد چشمهاشو بست و کم کم خوابش برد.
دینگ دینگ !!!
بیلی لبا صدای زنگ در از خواب پرید و با تعجب پرسید :” کی پشته دره؟”
همون موقع صدای خنده ای از پشت در اتاقش شنید ، پرسید:” کیه؟ چی شده؟”
پدر و مادر بیلی گفتن :” ماییم، میخوایم غافلگیرت کنیم”
در اتاق بیلی باز شد و دوتا از دوستای صمیمی اون ، تدی و الکس داخل اتاق اومدن.
بیلی پرسید :” شماها اینجا چی کار میکنین؟” بعد زد زیر خنده.
صورت تدی و الکس هم پر از جوش شده بود .
اونها هم شروع کردن به خندیدن و دستها و بازوهای پر از جوششون رو به بیلی نشون دادن و گفتن :” ما هم مثل تو آبلع مرغون گرفتیم”
مامان بیلی گفت :” وقتی به تدی و الکس زنگ زدم که بگم تو آبله مرغون گرفته ای و بگم که جشن تولد بیلی موشه برگزار نمیشه مامان هاشون گفتن که بچه های اونها هم همین مریضی رو گرفتن . به خاطر همین فکر کردیم که تو میتونی یه مهمونی کوچولو داشته باشی ، اونا دیگه نمیتونن از تو آبله مرغون بگیرن چون قبلا از تو گرفتن”
بیلی که واقعا غافلگیر شده بود کلی بالا و پایین پرید و از خوشحالی جیغ کشید. بعد گفت :”ولی حالا تو جشن تولدم میتونیم چی کار کنیم؟”
پدر بیلی گفت :” یه مهمونی مخصوص آبله مرغونیها میگیریم، اول از همه باید هر کسی صورت دوستاشو با جوشهای قرمزش نقاشی کنه هر کی بهتر نقاشی بکشه برنده میشه”
بعد بیلی و دوستاش شروع کردن بهنقاشی کشیدن انقدر خندیدن و سرگرم شدن که خارش و تب یادشون رفت. بعد رفتن سراغ شمردن جوش های صورتشون .بعد رفتن سراغ باز کردن کادوها . تدی و الکس برای جشن تولد بیلی موشه براش یه لباس فوتبال با خال های قرمز اورده بودن. بیلی با دیدن اون کلی خندید. بعد مامان موشه براشون ساندویچ ها و پنیرهایی با جوش هایی از سس گوجه فرنگی اورد. خلاصه تا جایی که میتونستن بازی کردن و خوش گذروندن و این مهمونی یکی از بهترین جشن تولدهای بیلی موشه شد. این بود داستان زیبای جشن تولد بیلی موشه . برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





هیج کدوم از قصه ها نویسنده یا مترجم نداره. لطفا نویسنده یا مترجمروهم معرفی کنید.
حتما
🐹🐭🐭🐭🎊🎉🎈🎈
تشکر
قصه عالی بود ممنونم ازتون👧🏻👶🏼👈🏻👈🏻👈🏿🤙🏿🦵🦵🏿🦶🏿👵🏿👩🏼🦱👩🏼🦱👨🏿🎤👨🏿💻🧑🏿🔧👩🏿🎨👨🏿🚒🧑🏿🚀👰🏿♀️🤵🏿♂️🦸🏿♀️🦹🏿♂️🧙🏿🧌🧟🧑🏿🎄🎅🏿🧑🏿🎄🤶🏿🙇🏼♀️👩🏼🍼👨🏼🍼👨👧👧👩👧👧👨👩👧👧👩👩👧👧👨👨👧👧👩👧👧👨🏼🍼🤰🏼👩🏼🍼💃🏽🐥🐥🐲🌝🌙☁️✨🌏🌪🏴🌪🍉🍎🍏🍑🥬🥬🥝🥥🌽🇮🇷🇺🇸🇬🇧🇾🇪
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست عزیزم
🙂🙂😍🥰💗💯
ممنون دوست خوبم
سلام خیلی خیلی خوب بود ممنون
ممنون از همراهی شما
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی خوب وروان بود بچه های من دوست داشتن مخصوصا اونجا که بیلی با جوشهای صورتش سورپرایز شده بود
خوشحالم که خوشتون اومده
خیلی عالی بود. پسرم از این قصه کلی لذت برد.
ممنون از قصه خوبتون
ممنونم دوست عزیز💕💕💕خوشحالم که پسر گلمون قصه رو دوست داشته