داستان لاک پشت پر حرف از این قراره که روزی روزگاری در يک چمن زار سرسبز و زيبا ، در دامنه کوهستاني ، درياچه بزرگي از آب برف و بارون پر شده بود و يک لاک پشت و دو مرغابي با هم دوست بودن و دراونجا زندگي مي کردن . چون لاک پشت حيواني بي آزار بود ، مرغابيها با اون دوست شده بودن و هر وقت که از شنا کردن تو درياچه خسته مي شدن ، کنار ساحل مي اومدن و درباره همه چيز و همه جا با لاک پشت صحبت مي کردن و برای همدیگه قصه میگفتن. از اين دوستي مدتها گذشت تا اينکه يک سال بارندگي کم شد و درياچه رو به خشکي رفت . تابستون شده بود و دیگه آبی توی دریاچه باقی نمونده بود مرغابيها که نمي تونستن بدون آب زندگي کنن ، به اين فکر افتادن که اونجا رو ترک کنن و به درياچه ديگري که پشت کوهها قرار داشت برن. مرغابیها بعد از اينکه تصميم قطعي خودشون رو برای رفتن به یه دریاچه دیگه گرفتن ، پیش لاک پشت رفتن تا اونو در جريان قراربدن . مرغابیها به لاک پشت گفتن :
” درسته که ما به زندگي در اينجا عادت کرديم ، اما امسال آب درياچه خشک شده و ما نمي تونيم بدون آب زندگي کنيم . به خاطر همین مجبوریم به درياچه ديگه ای که اون طرف کوه قرار داره ، بريم . از طرفي هم از اينکه بايد دور از تو زندگي کنيم ، ناراحت هستيم . ”
لاک پشت از شنيدن اين خبر ، غمگين شد و با چشمهاي اشک آلود جواب داد : ” اگر شما از اينجا برین و منو تنها بذارین ، انقدر غمگين و ناراحت مي شم که بیا وببین. یه کاري کنين که همه با هم زندگي کنيم . ” مرغابيها گفتن : ” ما هم دوست داريم که با تو زندگي کنيم و جدا شدن از دوست خوبی مثل تو خیلی سخته . اما چی کار کنیم ؟ دریاچه خشک و کم آب شده وما هم برای پیدا کردن غذا به مشکل برخوردیم .”
لاک پشت خواهش کرد و گفت : ” دوستای عزیزم ، شما مي دونين که زندگي بدون آب براي من هم به اندازه شما سخته و میدونم که در روی زمین جاهای دیگه ای وجود داره که آب اونجا فراوونه ، به خاطر دوستي مون هم که شده ، خواهش میکنم هرجا مي رین منو هم با خودتون ببرید . ”
ثمرغابيها جواب دادن : ” دوست مهربون ، بزرگترين آرزوي ما هم همينه که تو رو اينجا تنها نذاريم ، اما امکان نداره که تو بتونی با ما سفر کنی ، به خاطر اینکه از اينجا تا اون درياچه راه بسيار طولانيه و بيشتر بايد از بالاي صخره ها و کوهستان عبور کنيم ، نه پاهاي ما اونقدر قدرت دارن که بتونیم پا به پاي تو راه بريم ، نه تو میتونی با ما پرواز کني .”
لاک پشت اصرار کرد و گفت : ” هيچ کاري غيرممکن نيست ، شما از من باهوشتر هستين ، شايد بتونین یه راه حلي براي اين مشکل پيدا کنين . اگر منو اينجا تنها بذارین و برین در عالم دوستيمون به من ظلم کردین . ”
يکي از مرغابيها گفت : ” راستش رو بخواهی ما فکر مي کنيم شايد راه حلي وجود داشته باشه که البته سختیایی هم داره ، ولي با شناختي که ما از تو داريم ، نمي توني اونو به خوبي انجام بدی .”
لاک پشت مشتاقانه پرسيد :
” چرا ؟ مگه من چه عيبي دارم ؟ “
مرغابيها گفتن : ” تو بي صبر و پرحرف هستي و طاقت و اعتماد به نفس نداري . خيلي زود عصباني مي شي . اگر کسي چيزي بگه که تو با اون موافق نباشي ، بلافاصله مي خوای با اون بحث و دعوا کني . تو خيلي مشتاقي که از کار مردم سر دربياري . تو حتي براي يک لحظه هم نمي توني ساکت و آروم باشي . اگر مي خوای با ما بيايي ، بايد ياد بگيري که بعضی از کارهارو نباید انجام بدی.”
لاک پشت گفت : ” از اينکه اشتباهاتم رو به من گفتين ، ممنونم . هيچکس بدون دونستن عیبها و اشتباهاتش نمیتونه اونارو درست کنه. شما خواهيد ديد که من چه جوری عیبهای خودمو برطرف میکنم. من قول مي دم که هر کاری که شما گفتین انجام بدم . ”
مرغابيها گفتند : ” اما ما بارها تو رو امتحان کرديم و فهمیدیم که تو نمي توني به قول خودت عمل کني ، حالا ، از اونجايي که دوست داريم تو با ما باشي ، بايد قول بدي که در تمام طول سفر حتي يک کلمه هم حرف نزني تا با مؤفقيت و سالم به مقصد برسيم . ”
لاک پشت پر حرف گفت : ” اين که خيلي آسونه . من حاضرم حتي نفس نکشم . ”
مرغابيها گفتن : ” حالا با دقت گوش کن ببین ما چی میگیم . اين يک تکه چوبه ، تو وسط اون رو با دهنت محکم بگير و ما دو سر اون رو مي گيريم و پرواز مي کنيم . خيلي زود به مقصدمون میرسیم . اما این یادت باشه ، ممکنه مردم به ما بخندن يا ما را مسخره کنن ، تو بايد خونسردي خودت رو حفظ کني و هيچی نگي ، حتي يک کلمه. ”
لاک پشت قبول کرد . مرغابيها تکه چوبي رو آماده کردن . لاک پشت وسط چوب رو با دهنش نگه داشت و مرغابي ها دو سر چوب رو گرفتن و به سمت دریاچه جدید پرواز کردن .اونا از بالاي روستاهاي پرجمعيت عبور کردن . يکي از اهالی روستا که مرغابيها و لاک پشت رو ديد ، اونا رو به بقیه هم نشون داد . همه با تعجب زیاد اين صحنه رو به همدیگه نشون دادن . خيلي زود صداها تبديل به همهمه و شلوغی شد . لاک پشت از اين سر و صداها ناراحت شد ، اما چون قول داده بود حرفی نزنه ، ساکت موند . چند دقيقه اي چيزي نگفت . با خودش فکر مي کرد : ” چه مردم بي انصافي ! اونها به یه لاک پشت که داره پرواز مي کنه حسودی مي کنن . ”
مرغابيها پرواز مي کردن و لاک پشت هنوز فکر مي کرد و مردم هم فرياد مي کشيدن . لاک پشت صداي يکی از مردم روستارو شنيد که مي گفت : ” نگاه کنين چه دوستای خوبي ، حتي باهمدیگه تو آسمون پرواز مي کنن . ”
یکی دیگه گفت : ” لاک پشت خيال مي کنه که خودش مي تونه پرواز کنه. ”
لاک پشت ، ديگه نتونست ساکت بمونه و عاقبت فرياد کشيد : ” تا کور شود چشم حسودان . ”
به محض اينکه لاک پشت دهنش رو باز کرد تا اين حرف رو بزنه ، به زمين افتاد و لاک پشتش شکست و خورد شد . مرغابيها که از بالا اين صحنه را ديدن ، چوب رو انداختن و به پرواز خودشون ادامه دادن .
اونا گفتن : ” وظيفه ما بود که نصيحت کنيم و اين کار رو کرديم ، اما گوش دادن به نصيحت و عمل به اون ، نياز به صبر و تلاش داره . “ این بود داستان زیبای لاک پشت پر حرف . برای شنیدن قصه های صوتی کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





قصهی زیبا و آموزندهای بود …🌹💖
آره
یونینب
آره
این قصه در فارسی کلاس اول هست
چه عالی
بله
اره
این قصه در فارسی کلاس اول است
بسیار هم عالی
بپبوزمنژنژپکط
Watch more I like this my English but I know why do you sayTotal wanted to go to parrot Saint
This is a very good I’m very glad this thank you so much I like you I am sorry for you or 11 I’m any free for you
خیلی داستان قشنگی بود من دوسش داشتم 😘💖💜💙😙😉🥱
خیلی خوشگل بود🌁🌁🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🌄🌄🏥🪵🪵🪵👜👜👜👜😶🌫️😶🌫️😶🌫️😭😭😭😭😭🥺😩😫🥺🤔😶🤥🤭🫠🫠🤠😴😴😴😴😴😴👎🏻👊🏻👎🏻👎🏻👎🏻👎🏻👎🏻👎🏻👎🏻👎🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻🤜🤜🤜🤜🤜🤜👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻🤜🤜👍🏻🤜🤜🤜🤜
تشکر ریحانه عزیزم
داستان قشنکی است
ممنونم از نظرت دوست خوبم
اگر میشه نتیجه را هم بگذارید.
ولی داستان خیلی خوبی بود.
قصه زیبا و آموزنده بود 🥰😍
❤️😍😍
خیلی خوب بود✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️
❤️❤️