3.7/5 - (17 امتیاز)


 

 

داستان جیک جیک مستون از این قراره که فصل بهار بود و همه جا پر از سبزه و گل شده بود.یه گنجشکی بود و یه مورچه کوچولو ، اونا با هم دوست بودن بچه ها.اونا هر روز با هم بیرون میر فتن و این طرف و اونطرف میپریدنو بازی میکردن هر وقت هم که گرمشون میشد یه کمی آب تنی میکردن.ولی مورچه کوچولو یه کار دیگه ای هم هر روزانجام میداد که دوستش یعنی گنجشک کوچولو انجام نمیداد اون هم جمع کردن دونه بود. مورچه کوچولو هر روز همراه بقیه مورچه ها مشغول جمع آوری دونه و آذوقه برای فصل زمستان میشد. از صبح تا شب کار می کرد تا برای روزهای سرد و برفی غذا جمع کنه.
اما گنجشک کوچولو که از آمدن بهار خوشحال بود فقط از یک شاخه به شاخه دیگه می پرید و آواز می خوند و شادی و بازی می کرد.
یک روز گنجشک مورچه را در حال کشیدن دانه ای دید. مورچه کوچولو از کار زیاد حسابی عرق کرده بود. گنجشک به مورچه گفت: «چرا این همه کار می کنی؟ بیا باز با هم بازی کنیم و از این هوای خوب لذت ببریم. حیف نیست که تو تمام وقتت را کار می کنی و خودت را این همه خسته می کنی؟»

مورچه گفت: «ولی همیشه هوا خوب نیست. باید از این فرصت استفاده کرد تا توی روزهای سرد زمستون که غذایی برای خوردن پیدا نمی شه، آسایش داشته باشیم. بازی و خوردن و خوابیدن هم اندازه ای داره از من میشنوی کمی هم به فکر زمستونت باش» گنجشک خندید و گفت :” چه حرفا ، حتما تو زمستون هم چیزی برای خوردن پیدا میکنم” بعد پر زد و رفت.
روزها گذشتند و نوبت فصل سرما رسید. برف بارید و همه جا سفید پوش شد. دیگه نه گیاه و سبزه ای روی زمین موند و نه میوه ای روی شاخه ی درختی پیدا شد. همه جا پر از برف شد. گنجشک هرچه دنبال غذا گشت، چیزی برای خوردن پیدا نکرد. او دیگر از شدت سرما قادر به حرکت نبود و نمیتونست حتی جیک جیک کنه.از پشت پنجره لونش به خونه مورچه نگاه کرد و دید که مورچه کوچولو راحت توی خونش دراز کشیده و اصلا هم نگرانی غذا وآذوقه نداره. با خودش فکر کرد که بهتره به خونه دوستش مورچه کوچولو بره ، شاید اون یه کمکی بهش کنه و دونه ای برای خوردن بهش بده. بعد به خونه دوستش رفت و در زد.

مورچه در را باز کرد. گنجشک از مورچه خواست که او را به داخل خانه اش راه بدهد و برایش کمی غذا بیاورد.مورچه گفت : “یادت می یاد بارها به تو گفتم به فکر این روزها باش اما تو گوش نکردی ؟ ببینم ، وقتی جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت هم بود، یا نبود؟” گنجشک گفت: “حق با تو بود، من الان پشیمون هستم ” مورچه کوچولو که دید دوستش پشیمون شده گفت : “ما با هم دوستیم ،من آنقدر آذوقه انبار کرده ام که تو رو مهمون کنم .” گنجشک خوشحال شد و از مورچه کوچولو خیلی تشکر کرد. این بود داستان زیبای جیک جیک مستون .  برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

8 پاسخ
  1. مهدی پدر علی و السا
    مهدی پدر علی و السا می گوید:

    خیلی قشنگ بود مخصوصا اینکه با صدای کودکانه پخش شد و بچه ها خیلی دوست داشتن با تشکر از سایت خوب وولک

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *