قصه جذاب علاالدین و غول چراغ جادو
4.3/5 - (232 امتیاز)


روزی بود و روزگاری بود داستان علاالدین و غول چراغ جادو از این قراره که در مرکز یکی از بزرگترین استان های چین مرد خیاطی زندگی می کرد به نام مصطفی که شغلش خیاطی بود و بدین ترتیب امورات زندگی اش می گذشت. مصطفی تنها یک فرزند داشت که آن هم پسر بود و اسمش را گذاشته بود علاءالدین. پس از این که علاءالدین بزرگ و بزرگ تر شد پسری شد تن پرور و بیکار و ولگرد. همه کارش این بود که بخوره و بخوابه و با بچه های ول و بی سروته و تنبل، توی خیابان ها پرسه بزنه. مصطفی دوست داشت که علاءالدین پیش اون باشه و خیاطی یاد بگیره ولی نصیحت های مصطفی به گوش علاءالدین فرو نرفت که نرفت. علاءالدین پانزده، شانزده ساله بود که مصطفی از دنیا رفت و بار سنگین زندگی افتاد به گردن مادرش. مادر علاءالدین نخ ریسی می کرد و نخ ها را می برد بازار و می فروخت و با پول اندکش امورات زندگی را می گذراند.
روزی، رهگذری چشمش به علاءالدین افتاد و مدتی او را زیر نظر گرفت، وقتی خوب علاءالدین را ورانداز کرد، مطمئن شد که او تنها کسی است که می تونه اون رو به هدفش برسونه. مرد پیر پس از تحقیق و جستجو تونست نام پدر علاءالدین رو بفهمه و از وضعیت زندگی او کاملاً اطلاع پیدا کند. بنابرین یک روز علاءالدین را صدا زد و گفت: تو پسر مصطفی نیستی؟ علاءالدین جواب داد: بله . ولی او مدت هاست که از دنا رفته. مرد پیر با شنیدن این حرف اون روبغل کرد و گریه و زاری و شیون سر داد که پسرم، من عموی تو هستم، سال های سال من خارج از وطن بودم.
بعد مرد پیر مقداری پول به علاءالدین داد و گفت: به مادرت بگو که من فردا شب، شام به خانه شما می آیم. علاءالدین ماجرا را به مادرش گفت و فردا شب مادر علاءالدین شام مفصلی آماده کرد ومرد پیر به خانه شان آمد؛ مرد پیر از هر دری سخن گفت و بعد گفت که علاءالدین باید از این وضع بیکاری خارج بشه، فردا مغازه ای برایش اجاره می کنم و از بازرگانان پارچه می خرم و باید علاءالدین به کار بزازی مشغول بشه. مرد پیر با این برنامه ها از اونها خدا حافظی کرد و رفت.

صبح فردا، مرد پیر به خانه علاءالدین مراجعه کرد و دست علاءالدین را گرفت و با هم رفتند به شهر، ابتدا یک دست لباس شیک و کفش زیبایی برایش خرید و بعد مغازه ای برایش اجاره کرد و با هم رفتند پیش بهترین بازرگانان شهر، پارچه های زیادی خریدند و غروب علاءالدین از مرد پیر خداحافظی کرد و به خانه برگشت. مادر علاءالدین با دیدن ظاهر علاءالدین و اجاره مغازه و خرید پارچه ها بسیار خوشحال شد و خدا را شکر کرد که بالاخره فرزندش سرو سامان گرفته . مرد پیر برای فردا که جمعه بود با علاءالدین قرار تفریح و گشت و گزار به بیرون از شهر رو گذاشت و بعد خداحافظی کرد و رفت.
صبح فردا مرد پیر سر ساعت حاضر شد و دست علاءالدین رو گرفت و باهم براه افتادند . مدتی نگذشت که از شهر خارج شدند و به باغ های سرسبز و خرم خارج شهر رسیدند . باغ هایی که نه در داشت و نه دیواری بلکه فقط با جوی های آب از هم جدا می شد. با گذشتن از باغ ها به چشمه ساری رسیدند و مرد پیر و علاءالدین کنار چشمه نشستن و صبحانه خوردند وبعد دوباره براه افتادند . علاءالدین گفت : عمو جان باز کجا می رویم؟ مرد پیر گفت : در آنطرف تپه ها مناظری وجود دارد که هنوز کسی آن ها را ندیده است بیا با هم به آنجا برویم. از تپه ها گذشتند تا این که به دامنه کوهی رسیدند . مرد پیر مقداری چوب خشک جمع کرد و کمی روغن روی آنها ریخت که یک مرتبه از زیر زمین صدای مهیبی برخاست و زمین شکافت و تخته سنگی ظاهر شد.

علاء الدین از این صدا بسیار وحشت کرد؛ مرد پیر به علاءالدین گفت : نترس . اگر این سنگ را برداری داخل غاری می شوی که آنقدر گنج در آن نهفته است که تو را برای همیشه از مال دنیا بی نیاز می کند . علاءالدین با شنیدن این حرف بسیار خوشحال شد . بعد مرد پیر گفت: تو باید اول اسم پدر و پدر بزرگت را بگویی و این تخته سنگ را برداری و بعد داخل غار شوی ، پس از گذشتن از راهرو به باغ زیبایی می رسی و پس از گذر از باغ ، قصر با شکوهی را می بینی ؛ باید داخل قصر شوی و چراغی داخل قصر هست که باید برداری و نفتش را بریزی و فَتیله اش را در بیاوری و آن را با خودت بیرون بیاوری. این انگشتری را هم بگذار داخل انگشت وسطی ات که اگر گرفتاری برایت پیش آمد روی آن دستی بکشی تا مشکلت حل شود.
علاءالدین تمامی گفته های مرد پیر را مو به مو به خاطر سپرد، بعد تخته سنگ را برداشت و داخل غار رفت و از راهرو گذشت و پس از گذر از باغ به قصری رسید و چراغ را طبق سفارش مرد پیر برداشت و به سمت دهانه غار حرکت کرد. وقتی علاء الدین به دهانه غار رسید و خواست بیاد بیرون ؛ مرد پیر گفت : علاءالدین چراغ را بده به من و بعد بیا بیرون . ولی علاءالدین گفت : اول دستم را بگیر تا بیرون بیایم ، بعد چراغ را می دهم به تو . با شنیدن این گفته های علاءالدین ؛ مرد پیر عصبانی شد و وِردی خوند و دوباره دهانه غار مثل اول به هم چسبید و علاءالدین زیر زمین زندانی شد و مرد پیر که از علاءالدین نا امید شده بود به سرزمینش تو آفریقا برگشت .
دو روز گذشت و علاءالدین زیر زمین زندانی شده بود ؛ در این هنگام ، یکمرتبه یادش اومد که مرد پیر انگشتری به اون داد و گفت که هر وقت مشکلی براش پیش اومد ازاون استفاده کنه. علاءالدین خوشحال شد و روی انگشتر دستی کشید که ناگهان غول بزرگی ظاهر شد و گفت: من غلام تو ام ، بفرما چه امری داری؟ علاءالدین گفت : لطفا مرا ببر بیرون . که یکمرتبه علاءالدین خودشو بیرون از غار دید و به سمت خانه به راه افتاد. علاالدین و غول چراغ جادو به خانه رسیدن . وقتی علاءالدین به خانه رسید ، مادرش که از او ناامید شده بود با دیدنش بسیار خوشحال شد، بعد علاءالدین همه داستان رو برای مادرش تعریف کرد . بعد گفت : مادر! غذایی بیاور که خیلی گرسنه ام .
مادر گفت: غذایی در خانه نداریم. علاءالدین گفت: عیبی نداره، این چراغی که با خودم آوردم رو تمیز کن که ببرم شهر و بفروشم و غذایی بخرم . مادر خواست با پارچه و ماسه روی اونو تمییز کنه که با کشیدن پارچه روی اون ، یکمرتبه یک غول بزرگی ظاهر شد و تعظیمی کرد و گفت : من در خدمتگذاری حاضرم ، بفرمایید چه می خواهید ؟ مادر علاءالدین با دیدن غول غش کرد ولی علاءالدین چراغ رو گرفت و به غول گفت که گرسنه ام ، برایم غذایی بیاور .
در یک چشم به هم زدن، علاءالدین دید که در دوازده بشقاب از جنس نقره، خوشمزه ترین غذاها آماده است.
علاءالدین با دیدن غذاها، مادرش را صدا زد ، هنگامی که مادر چشماشو باز کرد و غذا های خوشمزه رو دید، با تعجب گفت: این غذا ها را پادشاه برای ما هدیه آورده ؟ که علاءالدین ماجرای  علاالدین و غول چراغ جادو رو براش تعریف کرد.
بالاخره پس از چند روز که غذاها تموم شد؛ علاءالدین هر روز یکی از بشقاب های نقره رو به شهر می برد و می فروخت و پولهارو خرج زندگی شون می کرد ، تا این که روزی در شهر در حال گردش بود که شنید جارچی جار می زند که : ای مردم به خانه هایتان بروید که شاهزاده خانم ، قصد رفتن به حمام را دارد. علاءالدین با شنیدن این حرف مصمم شد که شاهزاده خانم رو ببینه. بنابرین خودش رو گوشه ای قایم کرد. وقتی شاهزاده انم رسید و خواست وارد حمام بشه علائدین از شاهزاده خانم خیلی خوشش اومد و عاشق اون شد . وقتی به خونه برگشت، ماجرای عشق خودش به شاهزاده خانم را برای مادرش تعریف کرد و از اون خواست تا برای خواستگاری به دربار پادشاه بره.
ولی مادرش گفت : آخه پسرم ، ما که پول کافی نداریم من می ترسم که خواستگاری رفتن باعث خشم پاشاه بشه. ولی این حرف ها به گوش علاءالدین نرفت که نرفت . علاءالدین به مادرش گفت: ما چراغ جادو داریم که هر چی بخواهیم رو برامون آماده میکنه. همچنین مرواریدها و طلاهایی داریم که هیچ جا پیدا نمیشه. مادر علاءالدین با شنیدن این حرف ها دلش گرم شد و روز بعد جواهرات رو درون بشقابی گذاشت و پارچه سفیدی روی اونا کشید و وارد قصر شد .
مادر علاءالدین گوشه ای را انتخاب کرد و ایستاد ، ولی جرأت نداشت خواسته شو مطرح کنه . شش روز به همین صورت سپری شد . تا اینکه روزی پادشاه به وزیرش گفت: می بینم هر روز زنی می آید و گوشه ای می ایستد و چیزی نمی گوید .از تومیخواهم فردا هنگامی که او را دیدی او را پیشم بیاورید تا ببینم که خواسته اش چیست. صبح فردا باز مادر علاءالدین اومد و همون جا ایستاد ، تا پادشاه اونو دید به وزیرش دستور داد که احضارش کنن . مادر علاءالدین به حضور پادشاه رسید و گفت : فرزندی دارم که نامش علاءالدین است و مدتی است که عاشق دخترشما شده و این هم هدیه هاییه که برای شما فرستاده. پادشاه با دیدن اون همه طلا و جواهر که تا به حال مثل اونارو هیچ جا ندیده بود کلی تعجب کرد و به وزیرش گفت : چکار باید بکنیم ؟ وزیر هم که شاهزاده خانم را برای پسرش می خواست، گفت : پادشاه ! سه ماه فرصت دهید تا پسرم هدیه هایی بهتر از این رو برای شما بیاورد. بنابرین پادشاه به مادر علاءالدین گفت که باید سه ماه صبر کنید، بعد جواب شما رو میدهم.
مدتی گذشت ، روزی مادر علاءالدین در شهر برای خرید نفت رفته بود که دید همه جای شهر رو چراغونی کردن وقتی علتش رو پرسید گفتن که چند روز دیگه مراسم عروسی شاهزاده انم با پسر وزیر قراره برگزار بشه.. مادر علاءالدین فوراً به خونه برگشت و ماجرا را به علاءالدین گفت . علاءالدین به مادرش گفت که نمیذاره همچین اتفاقی بیفته . علاءالدین روی چراغ جادو دستی کشید و غول چراغ ظاهر شد ، بعد علائدین از غول چراغ جادو واست تا پسر وزیر رو اینجا حاضر کنه. غول چراغ فوری همونکار رو انجام داد. بعد دست و پای پسر وزیر رو بست و اونو تو اتاقی زندانی کرد.
پس از اینکه سه ماه تعیین شده پادشاه به پایان رسید ، مادر علاءالدین به حضورپادشاه رسید و گفت: پادشاه ، سه ماه انتظار ما تموم شده ، حالا چه دستوری میدهید ؟ پادشاه که جوابی نداشت و از طرفی هم پسر وزیر نتونسته بود هدیه هایی ارزشمندتر از جواهرات علائدین بیاره گفت : حرف پادشاه حرف است و ما زیر قول خودمان نمی زنیم. بعد گفت: تو باید چهل طشت پر از طلای سنگین تقدیم شاهزاده خانم کنید . اگر این ها رو فراهم کرده ای من حاضرم علاءالدین رو به دامادی قبول کنم.
مادر علاءالدین با شنیدن حرف های پادشاه به خانه برگشت و علاءالدین هم در یک چشم بر هم زدن با کمک چراغ جادو همه اون طلاهارو آماده کرد.
فردای اون روز مادر علاءالدین و خود علاءالدین با زیبا ترین و گرانبها ترین لباس ها به حضور پادشاه رسیدند و پادشاه هم بادیدن این همه شکوه و جلال و عظمت ، چاره ای ندید جز اینکه با افتخار علاءالدین را به دامادی قبول کنه . بدین گونه بود که علاءالدین داماد پادشاه شد و به کمک چراغ جادو در کنار قصر پادشاه ، قصر مجلل و زیبایی که صد برابر بهتر از قصر پادشاه بود ساخت و با شاهزاده خانم با کمال عشق و محبت زندگی کرد.
چندسالی گذشت تا این که روزی مرد پیر به این فکر افتاد تا علائدین رو پیدا کنه حساب و کتابی بکند و ببیند آیا اثری از علاءالدین در روی زمین هست یا نه ! اگر چه مطمئن بود علاءالدین در و ببینه با چراغ جادو چی کار کرده.بعد از کلی جستجو متوجه شد که علاءالدین با بهترین ثروت و دارایی در روی زمین زندگی می کنه .به خاطر همین به سمت قصر علائدین به راه افتاد.

مرد پیر که خوب قصر را تماشا کرد متوجه شد که این یه قصر جادوئیه که علاءالدین با استفاده از چراغ جادو اونو ساخته . از قضا اون روز علاءالدین در شهر نبود و چند روزی به شکار رفته بود . مرد پیر از فرصت استفاده کرد و همراه جمعیتی که هر روز برای تماشای قصر به داخل قصر می رفتن ، وارد قصر شد و چراغ جادویی رو پیدا کرد. . به محض این که از قصر خارج شد به شهر رفت و چندتا چراغ نو و زیبا خرید و دوباره کنار دیوار قصراومد و فریاد زد : آهای مردم بیایید چراغ های نو و زیبایی دارم که با چراغ کهنه عوض می کنم . یک چراغ کهنه بدهید و از من یک چراغ نو بگیرید.
شاهزاده خانم که از اسرار چراغ خبر نداشت و جریان علاالدین و غول چراغ جادو رو نمیدونست با شنیدن صدا به ندیمه مخصوصش دستور داد که چراغ کهنه رو ببره و به جاش یه چراغ نو بگیره. وقتی که مرد پیر چراغ جادویی روگرفت ، از شهر خارج شد و گوشه ای نشست و دستی روی اون کشید که غول چراغ ظاهر شد ، بعد به غول گفت : قصر علاءالدین و شاهزاده خانم و همه ندیمه هایش را به آفریقا ، کنار خانه من قرار بده. غول در یک چشم بر هم زدن همون کار روانجام داد.
پادشاه که عادت داشت هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه اول از کنار پنجره نگاهی به قصر شاهزاده خانم بکنه وقتی اون روز صبح قصر شاهزاده خانم رو ندید بسیار ناراحت و عصبانی شد و دستور داد تا علائدین رو دست بسته به حضورش بیارن. وقتی علائدین جریان رو فهمید به پادشاه گفت :فقط چهل روزبه من مهلت بده ؛ من شاهزاده خانم رو پیدا میکنم.
پادشاه قبول کرد و علاءالدین با اسبش از شهر خارج شد ؛ می دانست این کار فقط کار مرد پیره ، یک دفعه یاد انگشتر دستش افتاد ؛ خوشحال شد و دستی روی اون کشید. غول ظاهر شد و ادای احترام کرد ؛ علاءالدین گفت: هر چه زودتر شاهزاده خانم و قصر و بقیه اموالم را به جای اولش برگردون. ولی غول گفت: سرورم ! متاسفم . این کار من نیست من فقط می تونم تو رو کنار قصر شاهزاده خانم تو آفریقا ببرم. علاءالدین بسیار خوشحال شد و گفت: همین کار رو انجام بده. در یک چشم به هم زدن علاءالدین خود رو کنار قصر شاهزاده خانم دید و با خوشحالی گوشه ای در انتظار نشست تا این که مرد پیر از خونه خارج شد و شاهزاده خانم پنجره اتاق مخصوصش رو باز کرد و بیرون رو نگاه کرد که یک دفعه علاءالدین را دید.
علاءالدین گفت : شاهزاده خانم کمی صبر کن من نقشه ای دارم که باید خوب اجرا بشه .من به شهر میرم و ماده ای خواب آور میخرم که توی غذای مرد پیر بریزی تا اون به خواب عمیقی فرو بره ، بعد چراغ جادو رو برمیداریم و از اینجا میرویم.. بعد به شهر رفت خواب آورترین ماده را خرید و به شاهزاده خانم داد.
مرد پیر وقتی شب شامی که ندیمه پخته بود روخورد همونجا بیهوش شد و به زمین افتاد. بعد علائدین سریع وارد قصر شد و چراغ جادویی رو برداشت و دستی روی اون کشید و گفت : این قصر و همه ی ندیمه ها را ببر در چین، کنار قصر پادشاه و سرِ جای اولش قرار بده.
صبح فردا وقتی پادشاه از خواب بیدار شد و بر حسب عادت از پنجره بیرون رو نگاه کرد ، یک دفعه قصر شاهزاده خانم رو روبه روش دید و بسیار خوشحال شد .شاهزاده خانم و علاءالدین و پادشاه همدیگر را در آغوش گرفتند و بسیار شادمانی کردند سپس علاءالدین حقیقت داستان علاالدین و غول چراغ جادو  را برای پادشاه تعریف کرد. شود. علاءالدین با همسرش سالها با خوبی و خوشی زندگی کردن و چون پادشاه فرزند پسری نداشت علاءالدین پادشاه سرزمین زیبا شد و تونست سالیان سال به عنوان پادشاهی عادل پادشاهی کنه. این بود قصه زیبای علاالدین و غول چراغ جادو . برای شنیدن داستان کودکانه جذاب و متنوع اینجا کلیک کنید.

علاءالدین و چراغ جادو یکی از قصه های قدیمی و پرمخاطب در بین نسل های مختلف بوده است این قصه به داستان پسری اشاره می کند که در دام یک جادوگر گرفتار می شودو جادوگر اورا مجبور می کند که برایش کارهایی را انجام دهد در ادامه خلاصه قصه علاالدین و چراغ جادور را برای ما بازگو می کنیم.
علاالدین پسری بود که پدرش خیاطی می کرد و دوست داشت علاالدین هم به کار او ادامه ده ولی علاالدین تنبل بود و اهل کار و تلاش نبود و دائم با بچه های همسن و سال خود وقت خود را تلف می کرد و اقدام به انجام کاری نمی کرد علاالدین به سن 15 سالگی که رسید پدر خود را از دست داد و بار تامین هزینه های زندگی به دوش مادرش افتاد مادر علالدین با نخ ریسی هزینه های زندگی را تامین می کرد. یک روز که علاالدین مشغول پرسه زدن در بازار بود رهگذی او را می بیند و با توجه به برنامه ای که در ذهن خود داشت میفهمد که علاالدین می تواند مشکل او را حل کند مرد رهگذر مقداری پول به علاالدین داد و به او گفت که برای او مغازه اجاره می کند و به او کمک می کند که بتواند زندگی خود را اداره کند.
یک روز مرد رهگذر که برای علاالدین مغازه و پارچه خریده بود تا کار داشته باشد به او پیشنهاد تفریح و گشت و گذار در اطراف شهر ارائه کرد او وقتی علاالدین را به اطراف شهر برد جایی را به او نشان داد و برای او تعریف کرد که اگر سنگی را بردارد و وارد غار شود و بتواند کاری که مرد جادوگر می خواهد را انجام دهد مقدار زیادی طلا و جواهر به او می دهد علاالدین وارد غار می شود ولی زمان بیرون آمدن مرد جادوگر از علاالدین عصبانی می شود چون او چراغ رابه جادوگر نداد وبا خواندن وردی علاءالدین را در غار زندانی می کند
در زمانی که علاالدین در غار زندانی بود یادش افتاد که پیرمرد انگشتری به او داد تا هر موقع به مشکلی برخورد کرد روی ان دست بکشد تا مسکل حل بشود این کار را می کند ناگهان غولی ظاهر می شود و با کمک او علاالدین از غار بیرون می آید روزی از سر اتفاق علاالدین شاهزاده خانم شهر را می بیند و به مادرش می گوید که از او خواستگاری کند ولی مادر از ترس اینکه نتوانند امکانات و طلا و جواهرات لازم برای راضی کردن پادشاه را فراهم کنند نگران این تصمیم علاالدین بود ولی علاالدین با کمک غول چراغ جادو طلا و جواهرات لازم را فراهم کرد و …
ادامه قصه علاءالدین و چراغ جادو را می توانید در فایل صوتی بشنوید این قصه برای بچه ها جذاب و سرگرم کننده است می توانید قصه را برای کودک خود پخش کنید یا با صدای خودتان بخوانید تا کودک شما سرگرم شود

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

120 پاسخ
  1. نازی
    نازی می گوید:

    واقعا خلیی چرت بود من فیلمش رو نگاه کردم فوق‌العاده بود ❤️❤️آخرش هم علاءالدین آرزو کرد غول چراغ جادو آزاد شه خیلی باحال بود فیلمش حتما دانلود کنید و نگاه کنید

    پاسخ
  2. همایون
    همایون می گوید:

    بکل دگرگون شده داستان و از پیام بسیار درست و کارسازی که درون داستان نهفته دورش کردید!!!داستان بافته شده و بدقواره هم در اومده و از روح داستان شهرزاد دور شده
    هر تغییری روا نیست بویژه اگه از هدف داستان گرچه 1سرسوزن دور بشه

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از اینکه نظرتون رو برامون نوشتین دوست عزیز، تغییراتی که در بعضی از قصه ها ایجاد میشه بیشتر به منظور قابل درک و فهم بودن برای کوچولوهای عزیزمون هست

      پاسخ
  3. ❤معصومه❤
    ❤معصومه❤ می گوید:

    بلند ترین کوه شناخته شده در منظومه ی شمسی، کوه المپیوس با ارتفاع نزدیک به 26 کیلومتر، در سیاره ی مریخ است. این کوه در سال 1971 کشف شد.

    پاسخ
  4. نازیلا
    نازیلا می گوید:

    عالی بود خیلی داستان قشنگی بود من که لذت بردم هر وقت که بیکار مینشینم میایم داستان های ولولک رو میخونم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بسیار هم عالی
      خیلی خوشحالم از این که با وولک همراه هستی نازیلای عزیز

      پاسخ
  5. پانیا
    پانیا می گوید:

    خیلی داستان آموزنده ی بود . من که لذت بردم . واقعا داستان های وولک عالی هستن . جای تشکر از خانم صدف خالقی هم هست .

    پاسخ
  6. شمیم
    شمیم می گوید:

    این داستان عالی من کلاس زبان میرم داستان انگلیسی این رو از ابتدا تا آخر حفظم لطفا لایک کنید هرکی لایک کرد تو کامنتا بگه منم براش لایک کنم🤩😘😘😘❤️

    پاسخ
  7. هانا،😍😍😍😍😍
    هانا،😍😍😍😍😍 می گوید:

    من این داستان را می شنوم خوابم میبره
    🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😍🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😘😍🤩🤩🤩🤩🤩🤩😍😍😍😍😍😍😍😍😍♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️👍👍👍👍👍👍👍👍✊👍✊✊✊👍👍👍👍👍👍👍👍

    پاسخ
  8. 🥰😍🤩♥️سلام صورتی بهتون وانیا🥰😍🤩♥️
    🥰😍🤩♥️سلام صورتی بهتون وانیا🥰😍🤩♥️ می گوید:

    عالی است خیلی خوب بهترین داستان دنیا ممنونم 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰♥️🤩😍🥰

    پاسخ
  9. عالی
    عالی می گوید:

    عالی🙏🙏🙏🙏🙏🙏🥱🥱🥱🥱🥱🤩🤩😘😘😘🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️❤️💋💋💋💋💋🙏💋🇦🇷🇦🇷🇦🇷🇦🇷🇦🇷🇦🇷🇦🇷🇦🇷🇦🇷

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *