قصه جذاب و شنیدنی شکوفه های سیب
4.2/5 - (18 امتیاز)


داستان شکوفه های سیب از این قراره که بهار همه جا رو غرق گل و شکوفه کرده بود ، حتی روی پرچین ها رو . تنها شاخه درخت سیب کوچک هم پر از شکوفه های سرخ و صورتی شده بود. به همین دلیل با غرور تمام سرش رو بالا گرفته بود چون به خوبی می دونست که چقدر زیبا شده . همین موقع کالسکه گرانبها و با شکوهی از راه رسید و کنار درخت ایستاد. شاهزاده خانم جوانی در کالسکه نشسته بود.
شاهزاده خانوم به اون نگاه کرد و گفت : تو زیباترین شاخه گلی هستی که در دنیا وجود داره . شاخه درخت اصلا تعجب نکرد. اونوقت اونو بریدند و به شاهزاده خانوم دادند. شاهزاده خانوم اونو زیر چتر ابریشمیش گرفت تا نور آفتاب پژمردش نکنه . کالسکه به کاخ رفت . کاخی با تالارهای بزرگ و اتاق های باشکوه و پرده های سفیدی که در پشت پنجره های باز تکون می خوردند. اونجا پر از گلدون های زیبا و گل هایی زیباتر از گلدون ها بود. شاخه ی سیب رو هم داخل یکی از این گلدون ها گذاشتند.
افراد زیادی داخل تالارهای کاخ رفت و آمد می کردند و وقتی چشم اونها به شاخه ی سیب می افتاد ، حیرت می کردند و زیباییش رو ستایش. بعضی ها اصلا حرفی نمی زدند و بعضی ها هم ، بیش از اندازه حرف می زدند. بچه ها شکوفه سیب فهمید که آدمها هم مثل گیاهان با هم فرق دارند.

گلدونی رو که شاخه ی سیب داخلش قرار داشت ، لب پنجره گذاشته بودند . پنجره باز بود و شکوفه  سیب از اونجا می تونست باغچه و حتی دورتر از اون کشتزارها رو نیز ببینه . گل ها و گیاهان زیادی در اونجا روییده بودن و می تونست به همه اونها فکر کنه .
شاخه سیب با خودش گفت : گیاهای بدبخت ناچیز .البته که اینا با ما فرق دارن.اگه اینا کمی احساس داشتن از خودشون خجالت میکشیدن.البته که فرق هست ، بایدم باشه. وگرنه همه ما یکسان و برابر بودیم.
شاخه سیب با ترحم و دلسوزی به گل قاصدکی که کنار کشتزار روییده بود نگاه کرد.بعد با خودش گفت : بیچاره قاصدک .دلم براش میسوزه.چون کسی اونو نمیچینه ، با اون دسته گل درست نمیکنه ، خب کاری هم نمیشه کرد. گیاها هم مثل آدما با هم فرق دارن.
نور طلایی خورشید گفت : فرق ؟
و شاخه پر شکوفه سیب رو بوسید و در همون زمان قاصدک رو هم بوسید.نور خورشید هم گلای باشکوه و پرارزش رو بوسید و هم گلای ناچیز و بی مقدار رو .
شاخه سیب هرگز به مهر و محبت بی پایان خداوند فکر نکرده بود.اون هرگز به زیبایی ها و خوبی های فراموش نشدنی ای که توی این گلای ناچیز یافت میشد فکر نکرده بود، اما اشعه طلایی خورشید اینو میفهمید. اون گفت : توهرگز جلوتر از دماغتو نمیبینی ، تو روشن بین نیستی ، این گیاه ناچیزی که دلت براش میسوزه کجاست ؟
شاخه سیب نگاهی کرد و گفت : قاصدکارو میگم. مردم اونارو زیر پا میندازن و لگدشون میکنن. اینا گلای خودروان و دونشون روی جاده ها به پرواز در میاد.به لباسا میچسبن ،من واقعا خوشحالم که از اونا نیستم.
دراین موقع چندتا پسر بچه به سبزه زار اومدن.همراه اونا بچه ی کوچیکی بود که اونو بغل کرده بودن.وقتی کوچولو رو میون گلای زرد قاصدک گذاشتن اون از شادی خندید ، بعد با پاهای کوچیکش به راه افتاد و علفارو لگد کرد و سراغ گلای زرد قاصدک رفت و اونارو چید . اون فقط گلای زرد رو میچید و از روی محبت اونارو میبوسید.

بچه های بزرگتر با قاصدک ها دسته گل درست کردن و دسته گلارو به همدیگه هدیه میدادن.اونا قاصدکارو فوت میکردن . گلای قاصدک مثل پروانه ها به پرواز در میومدن آخه مادربزرگشون گفته بود هرکس این کارو بکنه قبل از پایان سال یه لباس نو هدیه میگیره.
نور خورشید گفت : میبینی؟ میبینی که چقدر قشنگه شاخه سیب؟ شاخه سیب دوباره نگاه کرد و گفت : بله ، برای بچه ها قشنگه .
در همین موقع پیرزنی به سبزه زار اومد و با چاقوی بی دسته و کند خودش اطراف ریشه گل قاصدک رو کند و اونو از خاک دراورد. اون میخواست مقداری از ریشه ی گیاه رو تو قهوه خودش بریزه و باقیمانده اون رو هم به داروساز بفروشه.
شاخه سیب گفت : البته زیبایی ارزش دیگه ای داره ، فقط گیاهای زیبا تو اتاق شاهزاده خانوما راه پیدا میکنن ، گیاها هم مثل انسانها با همدیگه فرق دارن .
نور خورشید از مهربانی بی پایان خداوند صحبت کرد. اون گفت که خداوند تمام آفریده های خودشو دوست داره.
شاخه سیب گفت : بله ، البته این نظر شماست .
در همین موقع شاهزاده خانوم با یه دسته گل وارد شد. شاهزاده خانم دسته گل رو با دقت خیلی زیادی بین چندتا برگ بزرگ پیچیده بود تا باد اونو پرپر نکنه، در مورد شاخه درخت سیب همچین دقتی به خرج نداده بود. وقتی برگای بزرگ رو آهسته آهسته کنار زد دسته گل زرد رنگ قاصدک نمایان شد و تازه اونوقت بود که شاخه سیب فهمید چه اشتباهی کرده .
شاهزاده خانم غرق تماشای اون دسته گل زیبا شد ، گلایی که با وزش باد از بین میرفتن .اون گفت : ببینید ، ببینید خداوند این گل رو چقدر زیبا آفریده ، من این گلو در کنار شاخه درخت سیب میذارم. این دو خیلی با هم فرق دارن اما هر دوی اونا نشانه ای از زیبایی و قدرت خداوند هستن.
نور خورشید گل قاصدک رو بوسید. شاخه پرشکوفه سیب رو هم بوسید. اینطور به نظر میرسید که غنچه های سیب از شرم سرخ شدن.  این بود داستان زیبای شکوفه های سیب . برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

10 پاسخ
  1. بهرام
    بهرام می گوید:

    درود و سلام خداوند بر شما.
    درود وسپاس بهترینها را برای شما آرزو دارم. فوق العاده زیبا وعالی اجرا کردید.

    پاسخ
  2. آنیتا علمشاهی
    آنیتا علمشاهی می گوید:

    به نام خدا و سلام عزیزم خوبی قصه قشنگی بود از شما تشکر می کنیم زیبا بود عاللللللللللللی
    بای عزیزم ممنونم از شما تشکر میکنم.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *