بیش از نیمی از سیاره ی مارو آب فرا گرفته. رودخونه ها، اقیانوس ها و جویبار ها. قصه ی ما هم درست از همینجا شروع میشه. تو اعماق این اقیانوس یه قطره زندگی می کنه…
قطره: “خونه ی دوست داشتنی من!”
قطره عاشق خونشه. اینجا قشنگ و زیباست. اون عاشق مادرش اقیانوس هم هست.
مادر: “صبح بخیر پسرم. دیشبو چطور خوابیدی؟”
قطره: “خواب خوابیدم مامان. فقط آقای ماه دوباره خر و پف می کرد و نورش درست توی صورتم بود.”
مادر: “آخه اون خوابش پر سروصداست اما من خیلی خوشحالم که حالا بیدار شدی. امروز باید به یه سفر بری.”
قطره ی کوچولو یهو متوجه شد که امروز، روز مدرسه ست. مدیرش آقای خورشید، ابری رو میفرسته تا اونو برداره و ببره. اون به یاد داستان های افتاد که برادراش یعنی قطره های بزرگ تر تعریف می کردن و ترسید که آرامش اقیانوسشو ترک کنه و بره…
قطره: “نه مامان! من هیچوقت از پیش تو نمیرم و هیچوقت خونمو ترک نمی کنم.”
مادر: “اوه پسرم!”
اقیانوس پسر کوچولوشو دوست داشت و نگرانش بود…
اسب دریایی: “صبح بخیر مادر اقیانوس. تو ناراحتی؟ تعجب کرده بودم که چرا جذر و مد اینقدر پایینه! چیشده مادر؟”
مادر: “موضوع قطره ست. آقای خورشید گفته که اون باید به مدرسه بره اما اون…”
اسب دریایی: “میترسه؟ نگران نباش مادر! یادم میاد روز اول مدرسه چقدر ترسیده بودم. خودم باهاش صحبت می کنم.”
اون به قطره گفت که سفرش چقدر برای مادر طبیعت اهمیت داره…
اسب دریایی: “قطره هایی مثل تو برای موجوداتی مثل من و هر موجود زنده ی دیگری تو این سیاره تفاوتی ایجاد می کنند و کمک می کنند تا وظایفمون رو به آرومی انجام بدیم…”
قطره: “اخه چطوری یه قطره ی کوچولو مثل من میتونه تغییری ایجاد کنه؟”
اسب دریایی: “این همون چیزیه که آقای خورشید میخواد تو ببینی. بیا قهرمان کوچولو. چی میگی ها؟ قول میدم که مدرسه رو دوست داشته باشی و این کار مامانتو خیلی خوشحال میکنه. میدونی که چقدر دوستت داره.”
قطره هنوزم می ترسید که خونشو ترک کنه اما نمی خواست که مادرش غمگین بمونه و به دوستش اسب دریایی اعتماد کرد و با تردید موافقت کرد. اونروز فرا رسید و آقای خورشید بی تجربه ترین دانش آموز اقیانوس رو فرا خوند. مادر اقیانوس با غمی در دلش پسرش رو بدرقه کرد.

مادر: “پسرم اولین روز مدرسه ی بچه برای مادرش هم آسون نیست. من خیلی عادت کرده بودم که تو همیشه دور و بر من باشی اما دیگه باید بری بیرون و دنیارو ببینی. فقط اینجوری می تونی با افراد جدید آشنا بشی و جایگاه خودتو پیدا کنی.”
قطره ی کوچولو آه عمیقی کشید و با اینکه هنوز توی دلش می ترسید که خونش رو ترک کنه، با چهره ای شجاعانه به مادرش لبخند زد…
ابری: “باید قرتی رو ببرم. اوه اوه صبر کن! اون قطره ست!”
قطره: “بله آقا، قطره منم.”
قطره با ابری راه افتاد و اونو محکم نگه داشت و آقای خورشید مراقب اونها بود. اقیانوس برای پسرش دست تکون داد و باهاش خداحافظی کرد و ابری راه افتاد…
قطره: “آقای ابری میشه یکم یواشتر حرکت کنید؟”
ابری: “نه نمی تونم پسر باید چند نفر دیگه رو سوار کنم و الانم دیر شده.”
قطره: “بااااا…ش…هههه”
ابری تو نقاط مختلف فرود اومد و دانش آموزان دیگر رو هم سوار کرد وقتی همه سوار شدن ابری اونقدر سنگین شد که به سختی می تونست تنهایی حرکت کنه. آقای خورشید می دونست که الان باید آقای باد رو بفرسته تا با تمام قدرتش بدمه تا ابری رو به جایی که باید بره هدایت کنه…
قطره: “اوه خدای من! باد خیلی شدیده.”
دانش آموز: “چییی؟”
دانش آموز: “منظورش اینه که باد خیلی شدیده. فقط به جای حرف ب گفته ف.”
بری: “حاضرید یا نه؟ ایستگاهتون اینجاست!”
ابری همه ی قطره هارو توی ایستگاه خودشون پپایین انداخت. بعضی هارو روی کوه ها، بعضی هارو روی چمن های سبز، بعضی هارو روی سقف خونه ی آدم ها…قطره ها غلتیدن و توی سطل های بزرگی افتادن… حالا فقط یه نمه بارو ندیگه مونده بود تا بیوفته پایین و بین اونها، قطره ی کوچولوی ماهم بود اما قبل از اینکه ابری بتونه به راست بپیچه تا نم بارون رو رها کنه، رعد اونو هول داد…
ابری: “هی تو!”
رعد: “من؟”
ابری: “مراقب جلوت باش. من اینجا وظیفه دارم.”
رعد: “اوه واقعا؟ من فقط اومدم شیر بخرم اونم با این شکم که پر از این دانش آموز هاست.”
ابری: “تو منو هول دادی! خودت خوب میدونی.”
رعد: “اوه منظورت اینه؟”
چطور جرئت کردی؟ دوباره؟”
قطره: “هی بهتر نیست هردوتون یکم بیشتر مراقب باشین؟”
رعد: “به حرف های شاگردات گوش کن؛ باشه؟ مواظب من باش!”
ابری: “وای چطور جرئت می کنی؟؟؟”
بین بحث رعد و برق ها بود که قطره از روی ابری افتاد…
قطره: “نههههه!…چی؟ من کجام؟”
پری: “زخمی شدی؟”
قطره: “چی؟ تو کی هستی؟”
پری: “من پری سرزمین های خشک و بی آب و علف ام.”
قطره: “چی؟”

قطره ی کوچولو تو سرزمین های خشک و بی آب و علف فرود اومده بود…زمین اینجا تو جاهای مختلف ترک خورده بود و پوستش رنگ پریده و خشک شده بود…
پری: “اوه قطره ی کوچولو نترس! تو گم شدی؟”
قطره: “اممم…ممم…بله! اما اینجا چه اتفاقی افتاده؟”
پری: “خب ما منتظر دانش آموز هایی مثل تو هستیم که بیان و اینجا کار کنن…این سرزمینو میبینی؟ سال هاست که حتی یه نم بارون هم به خودش ندیده!”
قطره: “چی؟ یعنی اگه ما به زمین نیایم همچین اتفاقی براش میوفته؟”
پری: “اوه بله! تو مهم ترین نقش رو توی این سرزمین بازی می کنی. اگه از اقیانوس جدا نشی و بیرون نیایی، این همون چیزیه که تو کل سیاره اتفاق میوفته. در نبود تو همه ی تلاشم رو کردم تا از اینجا مراقبت کنم.”
قطره: “وای نه!”
پری: “میبینی هرچی درخت های بیش تری رو قطع کننف ترک اقیانوس و سفر به این دنیا برای قطره هایی مثل تو دشوار تر میشه. درخت ها همون چیزی هستن که ابر ها و بارون رو به خودشون جذب می کنن.”
قطره: “میدونی پری عزیزم، من مامان اقیانوس رو دوست دارم اما خوشحالم که از اقیانوس بیرون اومد. به مدرسه رفتم و فهمیدم که چه نقش مهمی دارم! اگه راحتی خونه رو ول نمی کردم هیچوقت نمی فهمیدم واقعا تو دنیا چه اتفاقی میوفته.”
پری: “کاملا درسته تو مهم ترین درس رو حتی قبل از رسیدن به جای مناسب یاد گرفتی. تو می خواستی بفهمی قطره ها واقعا توی دنیا چیکار می کنن. درسته؟ به اطرافت نگاه کن نه پوشش گیاهی وجود داره نه گیاه و نه زندگی انسانی…”
قطره: “چرا نمی تونیم به دیدن اونجا بریم؟”
پری: “قطره های جهانگرد فقط سالی یکبار از این قلمرو بازدید می کنن چون قطره های زیادی نیستن که بخوان به اینجا بیان و بقیه ی وقت های سال این زمین ها دست نخورده باقی می مونن…”
پری توضیح داد که قطره های جهانگرد، نم نم کوچیکی از قطره ها بودن که مصمم بودن از این نوع قلمرو ها که کمتر پذیرفته میشن دیدن کنن…
قطره: “تصمیمم رو گرفتم! من می خوام یه قطره ی جهانگرد باشم!”
پری: “چی؟ تو مطمئنی؟”
قطره: “اوه البته! قطره های دیگه می تونن به بقیه جاهای دیگه این دنیای سبز برن اما من با قطره های بارونم از قلمرو هایی مثل قلمرو آقای بی آب و علف دیدن می کنم و بهش نفوذ می کنم. پری عزیزمف میشه لطفا منو به اقیانوس برگردونی؟”
پری عصای خودش رو تکون داد و با وعده ی برگشت قطره ی کوچولو از سرزمین خشک و بی آب و علف ناپدید شد و پیش مادرش اقیانوس برگشت…ایده اشو با مادرش درمیون گذاشت و مادر اقیانوس از شنیدن این که پسرش می خواد یه قطظره ی جهانگرد بشه خیلی خوشحال شد…
مادر: “اوه قطره ی کوچولوی من بهت افتخار می کنم. ما به قطره های شجاعی مثل تو نیاز داریم تا به موجودات سیاره کمک کنن.”
بعد قطره ی کوچولو پیش آقای خورشید رفت و اونو تو ارتش قطره های جهانگرد پذیرفت. قطره ی کوچولو هیچوقت قبل از ترک اقیانوس گریه نکرد چون می دونست که کار خیلی مهمی برای باریدن تو سرزمین های خشک داره و همینطور می دونست که همیشه به خونه برمی گرده. جایی که مادرش همیشه منتظرشه. قطره ی کوچولو خیلی زود اهمیت مدرسه و چرخه ی مادر طبیعت رو درک کرد و قول داد تا به انجام وظیفش ادامه بده و هرکس رو که میبینه خوشحال کنه.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




ممنون از این قصه های خوب و قشنگ😊🥰😍🤩
ممنون از همراهی شما
وای وولک عالیه ولی بیشتر قصه کارتونی بزارین
ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی مانداناجانم
عالی
تشکر
🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑
عالیترین قصه هایی که شنیدم از وولک شنیدم عالی عالی دستون درد نکنه✅✅😍😍😍😍😍😷
ممنونم از همراهی شما با وولک
خیلی خوب بود
ممنونم از همراهیت ایدین عزیز
خوبه ولی اگه تصویری و مصور بود بهتر بود
ممنونم از نظرت بیتای عزیز
حرف نداره واقعا عالین 😍😍
خیلی عالی برای کودکان👌👌
ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی فاطمه جان
سلام من دلارام هستم ممنون از قصه آموزنده یی که داشتید وولک و خانم خالقی
سلام دلارام عزیزم
ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی دخترم
سلام من دلارام هستم ، داستان های خیلی زیبایی دارید مخصوصا قصه های کارتونی تون ممنون از داستان های زیباتون
تشکر
سلام عالی بود ممنونم
ممنون از شما
باز هم تشکر از تیم وولک،
متن قصه نیاز به ویراستاری زیادی داره،گاهی این غلط های متنی باعث میشه که بچه های کلاس اول و دومی نتونن خودشون قصه ها رو بخونن و اذیت میشن.
باز هم از همگی تون تشکر میکنم بابت زحمات زیاد و دلسوزانه ای که برای بچه ها میکشید.
خیلی ممنونم که نظرتونو برای ما نوشتید کاملا درسته
ممنون از همراهی شما
سلام من پانیا هستم و ۵ سالمه من قصه های شما ر خیلی دوست دارم .🌸🐱
بسیار هم عالی پانیاجان ممنونم که با وولک همراهی عزیزم
عالی 😍
تشکر
ممنون از قصه گوي مهربان كه از اين قصه هاي قشنگ ميزاره
ما قصه هاي شما رو خيلي دوست داريم
💌💌😇☺️
بسیار هم عالی
ممنونم که با وولک همراهی نوراجان
امكاتكبحاخهنخفبهتخلانخناتهنفحايكبعغجنلسيكصغكخابنكلحجقاين كنبختلتمغكل👏🌹اينم تشكر دختر چهار ساله كه سواد نداره ولي ميخواست خودش تايپ كنه
عزیزم ممنونم که همراه وولکی نگاه جان
عالی برای یک دقیقه شه پِرفِکت بود حتی بیشتر بهترین داستان عمرم بود ( اگه با نظرم موافقید ایموجی لایک و اگه موافق نیستین ایموجی دیس لایک (اون لایکه که برعکس شده به سمت پایین) بفرستید)💋⚘🌹❤❣🍁🔥🍓🍅🌶♥️♦️🚩
Melina player 458🚩🚩🚩♥️♥️♥️♥️🔥🔥
خیلی ممنونم از نظر شما ملینای عزیز
کی اتفاقات ناگوار رو دیده؟
نظر خودت چیه؟
بدنبود
تشکر
عالی بود
تشکر
من عاشق این قصه هستم ۱۰۰ باهم بخونمش خسته نمیشم😍🤩😍🤩😍🤩😍🤩😍🤩😍🤩
چه عالی
خوب نیست
ممنونم که نظر واقعیتو راجبه داستان نوشتی عزیزم
داستان هایش خوب بود
تشکر
میشه گفت عالییییییییییی
ممنون از نظر خوب و همراهی با وولک مطهره ی عزیز
عالى بود
تشکر
قنبرنژاد
مرسی بابت این قصه های قشنگتون🥰💐🌹
ممنون که با قصه های ما همراهی دوست قشنگم
سپاسگزارم از شما ممنون😀🥰💐🥰🌹🤗
خیلی عالی بود
ممنونم از نظرت دوست خوبم
من از این داستان خیلی خوشم آمد و این داستان را ۶ بار خوندم ممنون از شما ووللکیااا
وولی ها هم خیلی تو رو دوست دارن آرسام عزیز
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
من عاشق قصه های وولکم و هر شب یکی رو میخونم خیلی قشنگه ممنون
چه عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست قشنگم