قصه جذاب و شنیدنی دوست جدید
4.2/5 - (77 امتیاز)

 

در یک ظهر گرم تابستونی که خورشید وسط آسمان بود و آفتاب گرمی به زمین می تابید ، خرگوش کوچولو که حسابی تشنه بود برای خوردن آب به لب برکه رفت. به جز خرگوش کوچولو کسی اون اطراف نبود. به محض اینکه خرگوش سرش رو به برکه نزدیک کرد تا آب بنوشه صدای خش خش حیوانی رو شنید که خیلی وحشتناک بود.  به عقب پرید و به اطراف نگاه کرد ولی حیوانی رو ندید. مدتی ساکت به اطراف نگاه کرد ولی هیچ چیز عجیبی ندید.

خرگوش با خودش فکر کرد:” شاید اون یک تمساح بود!” ولی اون مطمین بود که در این قسمت از جنگل هیچ تمساحی وجود نداره! خرگوش هنوز تشنه بود و برای نوشیدن آب بیشتر دوباره به برکه نزدیک شد و باز صدای خش خش رو شنید . سریع سرش رو بالا آورد و حباب هایی رو دید که روی سطح آب درست شده بودند

خرگوش که ترسیده بود فریادی کشید و به طرف بوته ها فرار کرد. اون پشت بوته ها پنهان شد و با ترس به برکه خیره شد. همون موقع موجود عجیبی رو دید که سرش رو از زیر آب بیرون می آورد و روی آب می چرخید و دوباره به زیر آب شیرجه می زد و از طرف دیگری سرش رو بیرون می آورد. چند دقیقه ای به همین شکل گذشت. اما ناگهان موجود عجیب و غریب به طور کامل از زیر آب بیرون اومد و از برکه خارج شد. خرگوش واقعا ترسیده بود. اون به اندازه یک فیل بزرگ و قدرتمند بود با پاهای کوچیک…

اون حیوون از برکه بیرون اومد و شروع به خوردن چمن های اطراف برکه کرد.خرگوش نفس راحتی کشید چون فهمید اون حیوان هرچی که هست گیاهخواره و خطری برای اون نداره. حیوون عجیب خیلی هم آهسته حرکت می کرد. خرگوش با خودش فکر کرد چیزی برای ترسیدن وجود نداره! از پشت بوته ها بیرون اومد و آروم آروم بهش نزدیک شد. اما ناگهان حیوان دوباره شروع به خش خش کرد و به طرف خرگوش برگشت و گفت:” تو کی هستی؟ از من دور شو! هر چه سریعتر از اینجا برو ! من واقعا عصبانی هستم..”

خرگوش که شوکه شده بود با سرعت زیاد فرار کرد و دوباره به پشت بوته ها رفت. اون با خودش فکر کرد که این موجود کیه و چطور خودش رو به برکه رسونده؟! خرگوش سعی کرد نترسه و دوباره به طرف برکه رفت و من من کنان گفت:” تو کی هستی؟ تو جنگل ما چی کار می کنی؟”

حیوان عجیب مدتی به خرگوش خیره شد و سپس به آرومی به داخل آب رفت. خرگوش که مطمین شده بود که این حیوون نمی تونه آسیبی بهش برسونه نزدیک تر رفت و دوباره پرسید:” تو به من نگفتی کی هستی؟ تو فیل نیستی؟”

حیوان که معلوم بود از سوالهای خرگوش کلافه شده با عصبانیت گفت:” بهت گفتم از اینجا دور شو! وگرنه میام بیرون به حسابت می رسم!”  خرگوش شروع به خندیدن کرد و گفت:” چه خنده دار! امکان نداره با این سرعت کم دستت به من برسه! ناسلامتی من خرگوشم و مثل باد می دوم ، اما تو …” هنوز حرف خرگوش تموم نشده بود که حیوان با سرعت باورنکردنی از آب بیرون اومد و به طرف خرگوش دوید. خرگوش که حسابی ترسیده بود از ترس اینکه مبادا زیر پاهای سنگین حیوون له بشه با سرعت زیاد به سمت بوته ها فرار کرد. کمی بعد حیوان دست از تعقیب خرگوش برداشت و به برکه برگشت و به داخل آب رفت. خرگوش که هنوز از ترس می لرزید پشت بوته ها قایم شد. حیوان که فهمیده بود خرگوش خیلی ترسیده با صدای بلند گفت:” متاسفم! اما من خیلی ناراحت و عصبانی ام !”

خرگوش به آرومی از پشت بوته ها بیرون اومد و با دیدن چهره غمگین حیوان دلش سوخت و گفت:” چرا ناراحتی؟ اگر دلت می خواد می تونی مشکلت رو به من بگی ، شاید من بتونم کمکت کنم !” حیوان که انگار کمی آرومتر شده بود گفت:” من یک اسب آبی هستم” خرگوش هیجان زده گفت:” وااااای من قبلا در مورد تو شنیده بودم.. تو بعد از فیل و کرگدن بزرگترین حیوان توی خشکی هستی و وزن خیلی زیادی داری! درست می گم؟” اسب آبی سرش رو به نشانه تایید تکون داد.

خرگوش با اشتیاق گفت:” میشه بیشتر در مورد خودت بگی؟ آخه تا حالا هیچ اسب آبی ای در جنگل وجود نداشته و من اطلاعات زیادی در مورد اسب های آبی ندارم..”

اسب آبی شنا کنان خودش رو به نزدیک خرگوش رسوند و گفت:” درست گفتی ما خیلی سنگین وزن هستیم . وزن ما تقریبا 3500 کیلوگرم هست! اما فکر نکن که ما به خاطر وزن زیادمون نمی تونیم خوب بدویم. ما می تونیم با همین وزن سنگین خیلی سریع بدویم! ما هر روز حدود 40 کیلو سبزی و علف می خوریم.. حتی شبها هم به دنبال چیزی برای خوردن می گردیم!”

خرگوش با تعجب گفت:” تو با این وزن سنگینت چطور می تونی توی آب شنا کنی؟” اسب آبی خندید و گفت:” من شنا نمی کنم ، من انقدر سنگین هستم که سریع پاهام به کف برکه می رسه و می تونم داخل برکه راه برم.. من میتونم خیلی سریع راه برم یا حتی بدوم ! خیلی از حیوانات من رو اسب دریایی هم صدا می کنند.”

 

خرگوش با هیجان گفت:” چقدر جالب! من فکر می کردم شما مثل یک ماهی شنا می کنید، ولی در واقع مثل یک اسب دریایی توی آب راه می رید.. راستی چرا همیشه توی خشکی نمی مونید؟ خشکی بهتر و جالب تر از داخل آب نیست؟” اسب آبی لبخندی زد و گفت:” نه نه ! اسب های آبی یک جورایی شبیه خانواده نهنگ ها هستند.. بنابراین ترجیح میدند که بیشتر اوقات داخل آب باشن و توی آب غوطه ور باشند.. ما فقط شبها به دنبال غذا به خشکی میاییم .. ما از پرسه زدن زیر نور خورشید خوشمون نمیاد.. چون نور خورشید واقعا ما رو آزار میده ! پوست ما واقعا حساس هست..”

خرگوش که از شنیدن حرفهای اسب آبی حسابی تعجب کرده بود گفت:” پوست شما حساسه؟ اما من شنیده بودم که پوست شما انقدر کلفته که حتی چاقو هم نمی تونه وارد پوستتون بشه! ”

اسب آبی باز هم خندید و گفت:” درسته ! پوست ما ممکنه که سفت باشه ولی به اشعه های خورشید بسیار حساسه! به همین خاطر بیشتر از 16 ساعت از شبانه روز رو داخل آب هستیم! ما نمی تونیم برای مدت طولانی توی خشکی بمونیم! در واقع ما برای زنده موندن به آب نیاز داریم..”

خرگوش گفت:” نگران نباش دوست من ! تو می تونی با آرامش اینجا زندگی کنی. همه حیوانات جنگل از حضور تو خوشحال می شن! ” اسب آبی با ناراحتی گفت:” من از اینکه اینجا هستم ناراحت نیستم ، بلکه از اینکه از گروهم جدا شدم ناراحتم! ما حیوانات اجتماعی هستیم و گروهی زندگی می کنیم . من نمی تونم بدون اونها زندگی کنم و دلم برای دوستانم تنگ شده ..”

اسب آبی برای خرگوش توضیح داد که اسب های آبی در گروه های 40 یا 50 نفره با آرامش و خوشحالی زندگی می کنند ولی وقتی تنها هستند به راحتی عصبانی و غمگین می شن..

خرگوش دلش برای اسب آبی می سوخت و به این فکر کرد که چطوری می تونه خانواده اسب آبی رو پیدا کنه .. کمی بعد فکری به ذهنش رسید و چشمهاش از خوشحالی برق زد و گفت:” نگران نباش! دوستم عقاب می تونه بهت کمک کنه . اون به اطراف پرواز می کنه و خانواده ات رو پیدا می کنه .. اون میتونه همه جا رو با دقت نگاه کنه و دنبالشون بگرده.. وقتی اونها رو پیدا کرد تو رو پیش اونها می بره  ..”

با شنیدن این حرف گل از گل اسب آبی شکفت و با خوشحالی گفت:” ممنونم ! تو مشکلم رو حل کردی ! به زودی می تونم پیش خانوادم باشم ..” بعد هم از خوشحالی شروع کرد به رقصیدن و آب پاشیدن توی هوا!

 

خرگوش از آب خنکی که در گرمای تابستون به سر و صورتش می خورد حسابی لذت می برد. این اولین بار بود که اون با یک اسب آبی آشنا شده بود و از اینکه دوست جدیدی پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

100 پاسخ
  1. آنیتا و بنیتا
    آنیتا و بنیتا می گوید:

    سلام من واقا قصه های وولک رو دوست دارم
    من هر شب از قصه های شما برای خودم و خواهرم می خونم و هردومون قصه هاتون رو خیلی دوست داریم
    ممنون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام النای عزیزم خوبی
      منم خیلی دوستت دارم عزیزم دلم میدوارم یه روز بتوینم همو ببینیم
      ممنونم از نظرت عزیزم

      پاسخ
  2. مامان دخترا
    مامان دخترا می گوید:

    خیلی خیلی ممنونم واقعا عالیه دختران رو‌هرشب بااین قصه‌ها میخوابونم موفق و موید باشید.

    پاسخ
  3. مامان محمد و مانیا
    مامان محمد و مانیا می گوید:

    سلام بسیار عالی هستش من هرشب بااین قصه ها پسر و دختر گلم محمد و مانیا رو میخوابونم

    پاسخ
  4. زن ماینکرافتی ((همون ملینا زاهدی اول ))
    زن ماینکرافتی ((همون ملینا زاهدی اول )) می گوید:

    شما خیلی خوبین😊😉🙂
    دوستون دارم😆😁😄😗🤗
    عاشق صداتونم و قصه هاتون🌹❤
    شما عالی هستین😗😘🥰😆💋💋💋
    نمی دونم چجوری بگم چقدر عاشق سایت تون و قصه هاتونم🟦🟥😘🥰🟦🟥😘🥰🟦🟥😘🥰
    🤗🤗🤗😄😄😉😗😗🙂😆😆😁😄😘😊😊
    من دوستون دارم بیشتر از حد😇😇😇😊😉🙂😘😚😝😘😉عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی شما عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی………‌
    هستید حتی این همه عالی هم کمه😇🙃😇😘🙃😇😘🤩😊😘🤪😗🤩😜😗🤪😜😚🤩😁😉🤩🤫😋🤭🤪😒😛🤑😬🤤😪😴🤒🤥🤑🤪🤫😗🤨😒🤫😗☺😚😍😚🤪🤫😗🤐🤫
    خیلی خوبینننننننن🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏دعا گوتون هستم😊🙃🙃😊😘🙂🤩😉🙂😍

    پاسخ
  5. هلیا و یاسین باهوش
    هلیا و یاسین باهوش می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی ،🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄😘😘😘😘🥰🤩🥳😍😘😘😙😗🥲😋😝😜😇😇😝👽💩👻🤡🤥⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐💫💫💫💫💫❤️😾😾❤️❤️💛💚💜🖤💕💞💝💝💘♥️🤍💗💓💓👥💋💔❤️‍🩹❣️💟💌🗣️🫀🩸🦷

    پاسخ
  6. آروین
    آروین می گوید:

    پسر من همه قصه‌های قشنگ شما رو گوش داده و دیگه تکراری گوش میده حدود ۳ سال که هرشب بیشتر شبها رو با صدای شما میخوابیم ممنون که با صدای قشنگتون برای بچه‌ها آرامش رو هدیه میدید تا بتونن بهتر بخوابن امیدوارم در زندگی خوش‌بدرخشید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از همراهیتون با وولک
      در اپلیکیشن هر روز قصه های جدید برای بچه ها میذاریم که میتونید دنبال کنید

      پاسخ
  7. بردیا مداحی
    بردیا مداحی می گوید:

    ‌👌☝️👌😉😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🎳🎳🎳🌏🌏🌏🏕🌏🌏🏕🏕🏕🏕🌏🏕🏕

    پاسخ
  8. بردیا مداحی
    بردیا مداحی می گوید:

    😑😙😀😎😄😙😐😄😎😑😀😋😐😄😁😳🤢🤭🤮😰😡😰🤢😧🤫😡😰😧🤢😡🤫😰😱😡🤭🕵️‍♀️👷‍♂️🤴👩‍🎤🧕👷‍♂️👨‍🚒🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🧑🧑👨‍🎓👨‍🔧👨‍🎓👩‍🏫👩‍🌾👨‍🔧👩‍🔧👩‍🌾👨‍⚖👩‍🌾👨‍⚖👨‍🎓👩‍🏫👨‍🎓👨‍🔧👨‍🎓👩‍🔧👩‍🔧👨‍🎓👨‍⚖👨‍🎓👨‍🔧👩‍🌾👨‍🔬👵🤑😛😒👶😸😡😷🤫🐯🦁🦄🦌🐩🐄🇻🇳🇧🇪🇧🇪🇮🇷🐎🦌🐎🐯🐅🐎🐗🐎🐯🐱🐽🐎🦓🐎🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🐒🐒🐒🐵🇮🇷🇮🇷🇧🇪🇧🇪🇧🇪

    پاسخ
  9. پانیذ
    پانیذ می گوید:

    من پانیذ هستم مامانم وقتی داداشمو میخوابونه میاد تو اتاقم و برام از وولک قصه میخونه من صوتی هارو گوش ندادم چون دوس دارم مامانم با صدای خودش داستان هارو برام بخونه 🤩😎

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *