قصه جذاب و شنیدنی نهنگ و مرغ دریایی
4.2/5 - (72 امتیاز)

 

 

روزی روزگاری در یک اقیانوس بزرگ و آروم نهنگی خاکستری زندگی می کرد نهنگ خاکستری هر روز به روی آب می اومد و با خوشحالی روی موجهای اقیانوس بالا و پایین می رفت و شنا می کرد.
کنار اقیانوس همیشه پر بود از پرنده های مهاجر و مرغهای دریایی. صبح ها که صدای مرغ های دریایی توی هوا می پیچید و همه جا رو پر می کرد نهنگ آبی که از خواب بیدار شده بود به روی آب می اومد و با صدای پرنده ها روی آب بالا و پایین میرفت و به هوا آب می پاشید.
یک روز صبح که نهنگ خاکستری مشغول شنا و آب بازی روی موجها بود، یک پرنده مهاجر سفید و زیبا نزدیک نهنگ اومد و بهش گفت: من همیشه از تماشای تو و شنا کردنت لذت میبرم، میشه ما با هم دوست باشیم؟ نهنگ خاکستری نگاهی به پرنده کرد و گفت:” منم عاشق صدای پرنده هام و از دیدن شما و پرواز دسته جمعی تون توی آسمون لذت میبرم .. بله ما می تونیم برای همیشه با هم دوست باشیم..”

از اون روز به بعد پرنده و نهنگ خاکستری هر روز همدیگه رو می دیدند . نهنگ از اعماق اقیانوس پرنده هم از فراز آسمون به روی آب می اومدند تا با هم حرف بزنند و از این طرف ساحل به اون طرف ساحل برند اونها در مورد همه چیز حرف می زدند از امواج اقیانوس تا کشتی های بزرگ و طلوع و غروب خورشید

روزها گذشت و گذشت و نهنگ خاکستری و پرنده به دوستهای صمیمی هم تبدیل شدند. پرنده عاشق لبخند نهنگ و حرکات زیبای اون روی آب بود و نهنگ عاشق پرهای سفید و زیبای پرنده و تماشای پرواز اون توی آسمون بود. اونها برای هم آواز می خوندند و از خاطره های قدیمی شون تعریف می کردند.

یک روز صبح که نهنگ برای شنا و دیدن پرنده به روی آب اومده بود گفت:” پرنده سفید مامانم خیلی دوست داره که یک روز تو رو ببینه ، تو می تونی که یک روز با من به اعماق اقیانوس بیای و خانوادم رو ببینی..” پرنده گفت:” دوستان من هم دوست دارند که تو رو ببینند تو هم یک روز با من به خشکی بیا تا اونها تو رو ببینند..” اونها با هم قرار گذشت که یک روز به دیدن خانواده و دوستان همدیگه برند.

کم کم فصل تابستان تمام می شد و هوا رو به سردی می رفت. پاییز از راه رسیده بود و آب اقیانوس کم کم سرد می شد. با اومدن زمستان آب اقیانوس کاملا سرد شده بود و همه نهنگ ها به سمت آبهای گرم می رفتند.

نهنگ خاکستری به پرنده گفت:” من و خانوادم باید به سمت آبهای گرمتر بریم.. کاش می شد من و تو یک جا زندگی می کردیم.. به نظرم تو هم با من به آبهای گرم بیا ، اونجا همیشه گرمه و ماهی های زیادی برای خوردن وجود داره..”

پرنده گفت:” اره خیلی خوب میشد اگر ما یک جا زندگی می کردیم ..من دوست دارم همیشه در کنار تو باشم دوستم .. تازه من عاشق ماهی خوردن هم هستم.. ولی تو اول باید بهم یاد بدی که مثل تو شنا کنم..”

نهنگ گفت:” اینکه کاری نداره فقط کافیه مثل من توی آب شیرجه بزنی و شنا کنی.. حالا دنبال من بیا و امتحان کن.. ”

پرنده قبول کرد و به داخل آب شیرجه زد.. اون به دنبال نهنگ به اعماق اقیانوس رفت. اما ناگهان دید که دیگه نمیتونه نفس بکشه و نفس نفس زنان به روی آب اومد و گفت:” وای نه ! من نمی تونم توی آب نفس بکشم.. شاید باید دوباره تلاش کنم..”  پرنده باز هم تلاش کرد تا مثل نهنگ شنا کنه ولی هر بار نفسش بند می اومد و سریع به روی آب برگشت..

پرنده با ناامیدی گفت:” فکر نکنم من بتونم مثل یک نهنگ توی آب شنا کنم.. چطوره تو با من به خشکی بیای تا اونجا کنار هم باشیم؟ ما روی صخره ها زندگی می کنیم. اونجا یک جای گرم و دنج فوق العاده است و هر روز صبح می تونیم طلوع خورشید رو تماشا کنیم ”

نهنگ کمی فکر کرد و گفت:” من عاشق تماشای طلوع خورشیدم و خیلی دوست دارم که همیشه کنار هم باشیم .. پس تو به من یاد بده که چطوری مثل پرنده ها باشم و پرواز کنم ..”

پرنده گفت:” کاری نداره خیلی راحته! باله هات رو مثل بالهای من تکون بده و دنبال من بیا ..” پرنده بالهاش رو به هم زد و توی آسمون اوج گرفت. نهنگ چشم هاش رو بست و مثل پرنده باله هاش رو تند تند تکون داد. اون دست و پا می زد و به همه جا آب می پاشید و در حالیکه چشمهاش بسته بود می گفت:” من یک پرنده ام .. دارم پرواز می کنم..”

کمی بعد وقتی نهنگ چشمهاش رو باز کرد دید که هنوز توی آبه و از جاش تکون نخورده!  اون باز هم تلاش کرد و تلاش کرد ولی خبری از پرواز کردن نبود..

نهنگ با ناامیدی گفت:” فکر نکنم یه نهنگ بتونه پرنده باشه و پرواز کنه ..” پرنده گفت: ” تو نمی تونی پرواز کنی من هم نمی تونم شنا کنم ! حالا چطوری پیش هم زندگی کنیم؟!”

نهنگ گفت:” شاید بتونیم همیشه روی سطح آب و روی موجها زندگی کنیم! نظرت چیه؟” پرنده با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت:” اما آخه تو عاشق شیرجه زدن و شنا کردن در اعماق اقیانوسی! تو اونجا خوشحالتری نه روی سطح آب ..”

نهنگ گفت:” تو هم عاشق پرواز کردن و اوج گرفتن توی آسمونی نه موندن روی آب ”

اینطوری بود که نهنگ و پرنده تصمیم گرفتند برای همیشه دوست هم باقی بمونند ولی هر کدوم تو جایی که بهش تعلق دارند و اونجا خوشحالترند زندگی کنند. اونها فهمیدند لازم نیست برای دوستی، خودشون رو و ویژگیها و علایقشون رو فراموش کنند یا تبدیل به کس دیگه ای بشن.. اونها می تونند خودشون باشند و با همه تفاوتهاشون همچنان با هم دوست بمونند..

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

80 پاسخ
  1. لیما لشگری
    لیما لشگری می گوید:

    سلام دوستان ، ممنونم بابت تمام قصه های قشنگی که برای بچه‌ها میذارید . بسیار بسیار زیبا و عالی
    موفق باشید

    پاسخ
  2. امیر عباس محتشم
    امیر عباس محتشم می گوید:

    ممنون از قصه‌های زیبا وصدای گرمتون ،پسرم امیرعباس خیلی قصه ها وصدای گرمتون رو دوست داره

    پاسخ
  3. 🙂🥰آنیتا
    🙂🥰آنیتا می گوید:

    سلام
    عالی بود
    خانم خالقی سایت وولک آنقدر عالی هست که من این سایت رو به خاله خودم معرفی کردم و این که شما اپلیکیشن وولک هم دارین؟اگه ندارین لطفا بسازید

    پاسخ
  4. مریم
    مریم می گوید:

    سلام من چند ماهی میشه که قصه های شمارو گوش میدم خیلی قصه های جذابی هست آنقدر سرگرم کننده است من وسط قصه خوابم میبره واقعا خیلی خوب هستم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام خیلی خوشحالم که چندین ماهه که همراه ما هستین دوست خوبم
      ممنونم که نظرتو برامون نوشتی عزیزم

      پاسخ
  5. سید آرین حسینی
    سید آرین حسینی می گوید:

    سلام و عرض ادب به شما خاله قصه گو خوب و مهربون . پسرگلم آرین جان خیلی شما و قصه هاتون رو دوست داره و تقریبا هرشب با قصه های دلنشین و تاثیرگذار خوبتون، به یه خواب شیرین فرو میره . کلی ازتون ممنونیم …

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام و سپاس از همراهیتون با وولک دوست خوبم
      خیلی از نظر پرمهرتون خوشحال شدم عزیزم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *