3.8/5 - (36 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود . توی یکی از روزهای پاییزی که بارون نم نمی می بارید پسرک قصه ما به اسم پارسا مشغول تماشای تلویزیون بود و مامانش توی آشپزخونه مشغول غذا درست کردن بود. همون موقع پارسا صدای مامان رو شنید که از آشپزخونه گفت:” پارسا جان خیلی وقته که داری تلویزیون تماشا می کنی لطفا تلویزیون رو خاموش کن و لباسهای روی بند رخت رو جمع کن.. ”

پارسا از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. بارون نم نمی می بارید و لباسهایی که مامان روی بند پهن کرده بود داشت خیس می شد. پارسا سخت مشغول تماشای برنامه مستندی بود که درباره حیوانات بود. پارسا عاشق برنامه های مستند مربوط به طبیعت و زمین و حیوانات بود. اون بیشتر وقتش رو صرف تماشای این برنامه ها می کرد.

مامان و بابای پارسا همیشه به پارسا می گفتند که تماشای زیاد تلویزیون خوب نیست و به چشم ها و مغزش آسیب میزنه و اون نباید ساعت های طولانی مشغول تماشای تلویزیون بشه. اما پارسا که عاشق حیوانات و پرندگان بود همیشه با اصرار از مامان و باباش می خواست که اجازه بدند این برنامه ها رو ببینه. پارسا گاهی وقتها با خودش فکر می کرد چقدر خوب که تلویزیون اختراع شد، اگر تلویزیون نبود اون چطور می تونست جنگل های دورافتاده، اقیانوس های عمیق یا قله های پر از برف کوهها رو ببینه!

خانه پارسا در یک شهر سرسبز و نزدیکی یک جنگل بزرگ بود. اطراف خونه اونها فضای سبز بزرگی بود و تمام روزهای هفته گذشته بارون زیادی بارید بود و رنگین کمان زیبایی در آسمان دیده می شد.

پارسا از پنجره به رنگین کمان زیبا خیره شده بود که ناگهان با صدای بلند مامان که در آشپزخونه بود از جا پرید. پارسا به سرعت به طرف آشپزخونه رفت و در کمال ناباوری مار کوچیکی رو دید که دور قوطی آرد حلقه زده بود. مامان که شوکه شده بود هیچ حرفی نمیزد و با تعجب به مار نگاه می کرد. پارسا هم ترسیده بود و احساس می کرد قلبش تندتر می زنه ..

مامان به آرومی گفت:” بهتره زنگ بزنیم آتش نشانی که زودتر بیان و این مار رو بگیرند..” بعد هم به آرومی به سراغ تلفن رفت و به آتش نشانی خبر داد. پارسا تمام مدت حواسش به مار بود که یه وقت فرار نکنه.. اون دیروز توی برنامه مستندی که درباره حیوانات بود مشابه همین مار رو دیده بود. به آرومی به مامان گفت:” من می دونم که این مار سمی نیست ..” مامان گفت:” از کجا مطمینی؟ در هر حال ما باید احتیاط کنیم و تا اومدن آتش نشانی خیلی مراقب باشیم..”

پارسا کمی فکرد کرد. اون تا حالا کلی فیلم در مورد مارها دیده بود و خیلی خوب مارها رو میشناخت . همون موقع فکری به ذهنش رسید. به آرومی به سراغ چوبی که گوشه آشپزخونه بود رفت و اون رو برداشت بعد هم یک ظرف دردار رو از داخل کابینت برداشت و به طرف مار رفت. مامان که با نگرانی پارسا رو نگاه می کرد گفت:” پارسا نباید نزدیکش بشی! اون خطرناکه..” پارسا گفت:” مامان جون من مطمینم که این مار سمی نیست و خطری نداره..” بعد هم به آرومی به مار نزدیک شد و ظرف خالی رو جلوی مار گذاشت و با نوک چوب به آرومی به دم مار ضربه زد.

مار بلافاصله وارد قوطی شد و پارسا به سرعت در قوطی رو بست. مامان با چشمهایی که از تعجب گرد شده بود پارسا رو نگاه می کرد. اون انتظار نداشت که پارسا با شجاعت و جسارت بتونه به این سرعت اون مار رو بگیره . پارسا سریع ظرف رو برداشت و به طرف حیاط رفت. همون موقع آتش نشانها به خونه اونها رسیدند و وقتی دیدند پارسا تونسته مار رو بگیره شگفت زده شدند.

مامور آتش نشانی با دیدن مار گفت :” به خاطر بارندگی های این چند روز مارها از جنگل خارج شدند و به طرف خونه ها اومدند. البته این مارها سمی نیستند و بیخطرند.. ولی تو کار بزرگی کردی و شجاعت تو قابل تحسینه ..” بعد هم آتش نشان ها ظرف مار رو بردند تا مار رو داخل جنگل رها کنند.

بعد از رفتن آتش نشان ها مامان از پارسا پرسید:” پاراسا جان تو از کجا می دونستی باید این کار رو بکنی؟”  پارسا با خنده گفت:” قبلا توی یک برنامه مستند که درباره مارها بود دیده بودم که چطور میشه مارها رو گرفت.. میدونستم که این مار سمی نیست و باید از دمش بگیریمش .. همه چیز رو از اون برنامه یاد گرفتم مامان جون..”

مامان پارسا رو بوسید و خندید و گفت:” خوشحالم که غیر از سرگرم شدن تونستی چیزهای خوب و مفیدی هم از برنامه های تلویزیونی یاد بگیری..”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

81 پاسخ
  1. نرگس وطن دوست
    نرگس وطن دوست می گوید:

    عالی بود مرسی داستان قشنگی بود مرسی دوستون دارم خدانگهدار شما خانم قصه گو 😘😘😘😘🤩🤩🤩😍😍🙋🙋🙋🙋⁦👩‍❤️‍👩⁩

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ترنم عزیزم قصه صوتی اسب تک شاخ رو قبلا براتون گذاشتیم، قصه تصویری هم پیشنهاد خوبی بود ممنونم ازت

      پاسخ
  2. رادان
    رادان می گوید:

    بهترین سایت قصه گویی همین جاست من هر شب از این جا برای خواهرم می‌زارم و میگه هر شب از قصه های وولک بزار 😎😎😎😎😎

    پاسخ
  3. السا و آنا
    السا و آنا می گوید:

    ببخشید این قصه ها برای کودکان چند ساله هست؟
    آخه من ۱آبجی و۱داداش دارم آبجیم ۵ ساله هست داداشم ۲ ساله و خودمم ۸ ساله
    من براشون هر شب از قصه های وولک میذارم ممنون از خانم قصه گو
    این تبلت خودم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      قصه های وولک حاوی پیام های اخلاقی هست که رده های سنی مختلفی رو در برداره عزیزم
      خیلی خوشحالم که برای خواهر و برادرت از قصه های وولک انتخاب می کنی!

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام امیرعلی عزیز
      به زودی بازی های جدید میخوایم بذاریم رو تو سایت حتما ببین

      پاسخ
  4. سلور
    سلور می گوید:

    خاله واقعا قصه عالی بود
    من یک سوال داشتم آیا اونجایی که داخل وولک هست که نوشته وارد شوید خطری نداره؟

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
      نه دوست خوبم، هیچ خطری نداره و خیلی راحت میتونی قصه رو گوش کنی

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *