روزی روزگاری دریاچه آبی و آرومی بود که توش پر از ماهی های کوچیک و بزرگ بود. در کنار دریاچه خانه های زیادی وجود داشت که عصرها آدمها برای تفریح و قدم زدن به کنار دریاچه می اومدند.
توی دریاچه ماهی های زیادی زندگی می کردند یکی از این ماهیها ماهی کوچولوی زیبایی بود به اسم السا. السا روی بدنش نوارهای رنگی داشت که مثل رنگین کمان زیر نور خورشید می درخشید. صمیمی ترین دوست السا دورا بود که همیشه با هم بودند. یک روز که دوتایی مشغول گشت زدن و پیدا کردن غذا توی دریاچه بودند ، در نزدیکی ساحل چند تا آدم رو دیدند که در حال قدم زدن بودند. السا آهی کشید و گفت: ” دورا من از زندگی توی این دریاچه خسته شدم. اینجا همه چیز تکراریه ، ما باید جاهای دورتر رو هم ببینیم. چرا نمی تونیم بریم و از زندگی لذت ببریم؟”

دورا با تعجب گفت:” چی می گی السا؟ ما هر چیزی که نیاز داریم رو اینجا داریم. من زندگی توی دریاچه رو دوست دارم. ما آزادیم که برای خودمون بگردیم و شنا کنیم . آب دریاچه تمیزه و ما اینجا کلی دوست داریم. ”
السا اخمی کرد و با ناراحتی گفت:” وااای ! آخه تو به این می گی زندگی؟ کل روز رو به سختی باید دنبال غذا بگردیم و یک غذای کوچیک رو برای کل روزمون مصرف کنیم. تازه جای مناسبی هم برای زندگی نداریم”
دورا گفت:” ولی حداقل اینجا می تونیم آزادانه زندگی کنیم. کل دریاچه خونه ی ماست. ما می تونیم هر کجا که میخواهیم بریم و هر کاری که دوست داریم انجام بدیم..”
السا گفت:” ولی من دیگه نمیخوام حتی یک دقیقه ی دیگه اینجا بمونم. اگر فرصتی پیدا کنم حتما از اینجا میرم تا ببینم دنیای بیرون از اینجا چطوریه!”
چند روز بعد اونها دوباره به نزدیک ساحل اومده بودند. اونها دو تا مرد رو دیدند که مشغول انجام کاری بودند. السا ایستاد و گفت:” دورا، اونجا رو ببین! به نظرت اون دو تا مرد دارن چیکار می کنند؟ بیا بریم و ببینیم ”
دورا با وحشت گفت:” اونها دارند ماهیگیری می کنند. باید سریع از اینجا دور بشیم وگرنه گیر میفتیم!”
السا در حالیکه هنوز اونجا ایستاده بود گفت:” اونها با ماهی هایی که صید می کنند چیکار می کنند؟” دورا در حالیکه شناکنان دور می شد گفت:” اونها ماهی های رنگی زیبا مثل ما رو داخل آکواریوم دکوری توی خونه نگه می دارند”
السا با هیجان گفت:” من زیبا و رنگارنگ هستم! پس اگر اونها من رو بگیرند من رو داخل آکواریوم خونه شون نگه می دارند؟”
دورا در حالیکه سعی می کرد السا رو از اونجا دور کنه گفت:” دیوانه شدی؟ اگر گیر بیفتی ، دیگه هیچ آزادی ای نداری! برای اینکه خودمون رو نجات بدیم باید هر چه سریعتر از اینجا دور بشیم!”
اما السا اصلا توجهی به حرفهای دورا نداشت. اون واقعا دلش می خواست از اون دریاچه خارج بشه به همین خاطر به سمت تور ماهیگیری شنا کرد و در اولین فرصت به داخل تور پرید.

مردهای جوان از دیدن ماهی رنگین کمونی زیبا که داخل تور بود خیلی خوشحال شدند. یکی از اونها السا رو برداشت و به خونش برد و داخل آکواریوم انداخت. آکواریوم از آب تازه و گیاهان زیبای تزیینی پر شده بود و کف آکواریوم پر از سنگریزه های رنگی و لامپی که نور ملایم آبی رنگی رو توی آب پخش می کرد، بود.
السا نفس راحتی کشید و گفت:” وای چقدر اینجا زیبا و مرتب و آرومه” و شروع به شنا کردن در آکواریوم کرد.
بعد از مدتی مرد جوان مقداری غذا به داخل آکواریوم ریخت. السا از غذاها خورد و با خودش گفت:” چه غذای خوشمزه ای! چه خوب که راحت و بدون زحمت غذای به این خوشمزه ای گیرم اومد..”
آکواریوم نزدیک پنجره بود و السا می تونست به راحتی دریاچه رو ببینه . السا یاد دوستش دورا افتاد و با خودش فکر کرد که چقدر خوب می شد اگر دورا هم اینجا بود و برای دورا متاسف شد.

السا همه چیز در آکواریوم داشت. اون تمام روز رو در آکواریوم پرسه می زد. اون لازم نبود به سختی دنبال غذا بگرده چون همیشه غذاش آماده بود و هر روز مهمونهایی که به اون خونه می اومدند السا رو تماشا می کردند و از زیباییش تعریف می کردند. حالا دیگه السا حسابی خوشحال بود و احساس غرور می کرد.
یک روز در حالیکه در آکواریوم شنا می کرد احساس کرد که نفسش تنگ شده و نمی تونه به خوبی نفس بکشه! اون نگاهی به خودش انداخت و گفت:” فکر کنم وزنم زیاد شده! نوارهای رنگارنگ روی پوستم هم دیگه پررنگ و درخشان نیستند!” اون برای اولین بار احساس خفگی کرد..
السا نگاهی به دریاچه انداخت و شروع به گریه کرد و گفت:” کم کم تمام زیبایی من در این آکواریوم کوچیک از بین میره! من چاق و تنبل شدم.. زندگی توی دریاچه خیلی بهتر بود.ای کاش می تونستم دوباره به اونجا برگردم..”
السا حرفهای دورا رو به یاد آورد و افسوس خورد که چرا به حرفهای دوستش گوش نکرده. اون می خواست از آکواریوم خارج بشه و به دریاچه برگرده، برای همین سعی کرد که به دیواره شیشه ای آکواریوم ضربه بزنه و اون رو بشکنه ! اما هیچ فایده ای نداشت!
اون دیگه دست از غذا خوردن برداشت و به فکر راهی برای فرار از اون آکواریوم بود.
یک روز السا در گوشه ای از آکواریوم بود که صدای پای مرد جوان رو شنید. سریع به کف آکواریوم رفت و بی حرکت دراز کشید. اون سعی کرد برای چند دقیقه تکون نخوره و نفس نکشه!
مرد به السا نگاه کرد. اون رو با دست بلند کرد و سعی کرد تکونش بده.. اما السا هیچ حرکتی نکرد! مرد جوان با ناراحتی گفت:” فکر کنم این ماهی مرده! ”

بعد هم السا رو بیرون آورد و لب دریاچه رفت و اون رو به داخل آب انداخت. السا باورش نمیشد که دوباره به دریاچه برگشته! اون بینهایت خوشحال بود.. نفس عمیقی کشید و شنان کنان رفت که دورا رو پیدا کنه ..
اون چند بار صدا زد :” دورا کجایی؟ دورا کجایی؟”
دورا با شنیدن صدای السا به سمتش شنا کرد. اون اول السا رو نشناخت . چون اون خیلی تغییر کرده بود و چاق شده بود. اما بعد که فهمید اون همون دوست قدیمش السا هست سریع به سمتش رفت و بغلش کرد.
دورا در حالیکه بغض کرده بود گفت:” السا بعد از رفتن تو خیلی تنها شدم!”

السا گفت: بله دوست عزیزم! من اشتباه بزرگی کردم که به حرفهای تو گوش ندادم! من حالا ارزش آزاد بودن رو فهمیدم. فضای باز و بزرگ دریاچه قابل مقایسه با هیچ جایی نیست.. با وجود همه امکاناتی که آکواریوم داشت ولی من احساس خفگی می کردم.. دیگه هرگز به رفتن از دریاچه فکر نمی کنم..”
دورا با ذوق و شوق گفت:” خیلی خوشحالم که برگشتی! حالا برای یک شنای طولانی توی دریاچه آماده ای؟” السا خندید و گفت:” واقعا دلم برای یک شنای طولانی توی دریاچه ی بزرگ حسابی تنگ شده. بود.”
بعد هم هر دو شنا کنان از لب ساحل دور شدند
برای شنیدن همه ی قصه های کودکانه وولک به صفحه قصه های کودکانه سر بزنید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود ممنون از شما
مرسی از شما دوست خوبم که به قصه های وولک گوش میکنی
سلام قصتون خیلی قشنگ بود
سلام دوست خوبم ممنونم از شما
عالیبود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
این قصه علب بود
مرسی ازت دوست خوبم
عالی بود وولک خیلی وقت بود که به قصه های خوب شما نظر ندادم حالا تو یک پیغام میگم همه ی قصه هات که تا الن گوش دادم بی نظیر بود
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربونم
داستان علیییییییییییییییییییی بود ممنون بابت داستان
ممنونم دوست خوبم
قصه زیبایی بود ممنون
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست مهربانم
عالیبود ممنون
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوبم
💔🌊🌊🌅💧🏖️🐠🐟
سلام خانم قصه گو قصه ی خیلی قشنگی بود ، خیلی قشنگ قصه میگید ، خیلی دوستون دارم خدانگهدار
سلام نرگس جان! خیلی خوشحال شدم از نظر قشنگت!
ممنون از تمام قصه های خوبتون من از همه ی قصه هاتون خیلی خوشم میاد قصه هاتون خیلی لذت بخش و عالیِ
خیلی ممنونم از نظر قشنگت درسا جانم
وای چه زیبا بود.
چه جالب من یک ماهی دارم که اسم آن هست دورا 💙💜🙏🐠💧🌊☺️
بسیار هم عالی
ممنونم از نظرت سپیده عزیز
خیلی قصه هاتون قشنگه ممنوون
ممنون دوست خوبم
مبارک