قصه جذاب و شنیدنی ببخش و فراموش کن
3.9/5 - (39 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، در یک روز قشنگ آفتابی چیکو خرگوشه و میکو موشه تصمیم گرفتن که به زمین بازی جنگل برن و به همراه دوستاشون توپ بازی کنن.بچه ها جونم چیکو و میکو خیلی با هم صمیمی بودن و هر روز با هم بازی می کردن و به این ترتیب بیشتر وقتشون رو با هم میگذروندن.اما اون روز توی زمین بازی میکو اصلا حواسش به بازی و چیکو خرگوشه نبود و درحال صحبت کردن با میمون دم دراز بود.چیکو در حالی که داشت توپ رو به سمت میکو پرتاب می کرد گفت :” میکو توپو بگیر ، حالا نوبت تو ا که توپو پرتاب کنی”
اما در همین موقع توپی که چیکو پرتاب کرده بود به سر میکو موشه خورد ، چون اون اصلا حواسش به بازی وحرف های چیکو خرگوشه نبود.میکو با عصبانیت گفت :” هی چیکو، چرا منو زدی؟”
چیکو خرگوشه گفت :” میکو من نمی خواستم به تو صدمه بزنم ،من توپ رو برای تو پرت کردم تا تو اون رو بگیری،اما تو اصلا حواست به من و بازی نبود ، پس این تقصیر من نیست”
میکو با عصبانیت فریاد زد :” کی توپو اینطوری پرت میکنه؟نمیتونستی منتظر بمونی تا بهت نگاه کنم؟ تو می دونستی که من مشغول صحبت کردن هستم و توپ رو به طرف من پرتاب کردی”
چیکو با ناراحتی گفت :” تو اومدی اینجا تا با من بازی کنی یا حرف بزنی؟”

بله بچه ها اینطوری شد که چیکو خرگوشه و میکو موشه با همدیگه مشاجره کردن و جر و بحثشون شد، چیکو دم میکو رو کشید و میکو هم گوش چیکو رو کشید. دوستای دیگه شون که داشتن دعوای اون دو تا رو نگاه می کردن به هر ترتیبی بود اونا رو از هم جدا کردن و اینطوری شد که دعوای چیکو و میکو تموم شد.


بعد از تموم شدن دعوا چیکو و میکو با هم هیچ حرفی نزدن و با عصبانیت به سمت خونه هاشون رفتن و تا چند روز بعدش هم نه با هم حرف زدن و نه با هم بازی کردن.
تا اینکه یک روز عصرچیکو خرگوشه که حوصله ش سر رفته بود به زمین بازی رفت و دید که میکو موشه یک گوشه ایبرای خودش تنها نشسته.چیکو هم گوشه ای از زمین بازی رو انتخاب کرد و بدون اینکه با میکو حرفی بزنه رفت و اونجا نشست.دوستای دیگه شون اون روز برای بازی به زمین بازی جنگل نیومده بودن بچه ها.هر دوی اونا مدتی منتظر موندن تا شاید بقیه ی دوستاشون بیان ولی هیچکدوم از اونا پیداشون نشد که نشد.
میکو که دیگه از منتظر موندن خسته شده بود و حوصله ش سر رفته بود تصمیم گرفت از ز یمن بازی خارج بشه و به خونشون بره.اما درست در همون موقع چیکو خرگوشه پرسید :” میکو اگر بخوای ما میتونیم با هم بازی کنیم”
میکو که شوکه شده بود با تعجب پرسید:” تو می خوای با من بازی کنی؟”
چیکو جواب داد :” چرا انقدر تعجب کردی؟ ما قبلا هم با هم بازی می کردیم”
میکو گفت :” من فکر می کردم که تو از دست من عصبانی و ناراحتی به خاطر اینکه ما با هم دعوا کردیم”
چیکو گفت :” میکو تو عصبانی بودی به خاطر اینکه من توپ رو به تو زدم”
میکو با ناراحتی گفت :” نه من می دونم که تو عمدا و از روی قصد با توپ به من ضربه نزدی و این تقصیر من هم بود.من باید حواسم رو جمع بازیمون می کردم و به حرفای تو گوش میدادم، چونناراحت بودم سرت داد زدم ولی واقعا متاسفم” و میکو موشه از چیکو خرگوشه معذرت خواهی کرد.
چیکو گفت :” اشکالی نداره میکو، دیگهحرفش رو هم نزن، چقدر نادون بودیم که این چند روز با هم حرف نزدیم و بازی نکردیم”
میکو لبخندی زد و گفت :” بیا هر چی که تو گذشته اتفاق افتاده رو فراموش کنیم،ما دوباره با هم دوست هستیم و اینه که مهمه”

چیکو گفت :” آره ،ما باید سعی کنیم که با همدیگه دعوا نکنیم و اگر اینکار رو کردیم باید همدیگه رو ببخشیم”
و بعد هر دو دوباره شروع به بازی با هم کردن.
خیلی زود دوستای دیگه شون هم اومدن و دیدن که چیکو و میکو مثل قبل دارن با همدیگه بازی میکنن.
جامبو فیله گفت :” ما عمدا به زمین بازی نیومدیم چون می خواستیم که شما دو نفر همدیگه رو ببخشین ، به خاطر اینکه امروز روز جهانی بخششه.دوستی شما خیلی قوی و محکمه، شما نباید اجازه بدین که هیچ درگیری کوچیکی اونو بشکنه و از بین ببره”
با گفتن این جمله ، جامبو فیله چیکو و میکو رو با خرطومش بلند کرد و دوستاشون هم براشون دست زدن و تشویقشون کردن.

آموزش بخشیدن و گذشت کردن به کودکان از جمله مهم ترین پندهایی است که کودکان باید آن را یاد بگیرند!

برای دیدن داستان کوتاه کودکانه و اموزنده وولک حتما به صفحه قصه ها سر بزنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

69 پاسخ
  1. سوین و سارینا
    سوین و سارینا می گوید:

    خیلی قصه های خوبی دارین فقط خواهشا صوتی باشن تصویری رو نمیشه زد اگه میشه هرشبم قصه جدید بزارین ممنون

    پاسخ
  2. اینانلو
    اینانلو می گوید:

    سلام.شب تون بخیر .رهاجون خیلی از قصه تون خوشش اومد فقط وقتی که تصویر قصه کم میشه میگه:”قصه ش کم بود فقط یه صفحه بود زیاد عکس نداشت😔😂

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز، شب شما هم بخیر،ممنون از همراهی شما و خوشحالم که رها جون قصه رو دوست داشته،بله بعضی از قصه ها تصاویرشون کمتر هست

      پاسخ
  3. کارمن
    کارمن می گوید:

    سلام.قصه خیلی آموزنده ای بود.مثل همیشه عالی🌜🌛♥️💐💝😻🤩😘😉🌜🌛🌻🌻🌷🌸🌺💮🌜🌛🏁😍

    پاسخ
  4. Ail
    Ail می گوید:

    Ali🥇🥇🥇🥇🥇💖💖💖💖💖💖💖😚💖😚😚😚😚💖💖💖💖💖💖🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🍒💗💗💗💗💗💗💗💗❣❣🥉🥉🥉😒🤫🤫🤫😰😰😰😭😭😡😡😡😡🧡❤❤❤🧡🧡💔💔❣❣❣💟💟💕💞💞💞💓💗💗💖💖🤍🤍🤍🖤🖤🤎💜💜💙💙💚💚💚💛💛💛💛🥰🥰🥰😍😜😜😜😍😍🤩😛😛😜😋😋😋😋😉😉😊😀😀😃😄😄😄🙂🙂🙂😚😚😪😪😪😪😪😪😪😪😪😔

    پاسخ
  5. الیاس6 ساله
    الیاس6 ساله می گوید:

    💖🌹💖💖🥰💟💟💓💓💟❤️❤️😍😍😍😍😍😍🌹💖🥰💖🌹💖💖💖🌹🌹💖💖🥰💓💟💟💓💓🤍🤍🤍🤍

    پاسخ
      • الما بهزادی هستم ۸ سالمه
        الما بهزادی هستم ۸ سالمه می گوید:

        عععععععععععععععععععهععععععععععععااااااااااااااااتااااااااااااااااااااااااالللللللللللبللللللعللللععلللللللییییئییییقئیییییییییییییییییی⚘🤩🙏

        پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *