یکی بود یکی نبود ، در یک علفزار سرسبز و بزرگ، خرگوش باهوشی به نام جسی زندگی می کرد.


اونا همیشه جسی رو دست مینداختن و مسخره ش می کردن به خاطر اینکه اون به راحتی وحشت زده میشد و از جاش می پرید و فرار می کرد.اگر یک درختی در یه جایی از جنگل به زمین میفتاد جسی به سرعت به سمت لونه ش می دوید و وارد لونه ش میشد و بقیه ی روزهمونجا خودش رو قایم می کرد.یک بار که تدی خرسه داشت از کنار جسی رد میشد رو کرد به اونو بهش گفت :” تو مثل یک گربه ی ترسیده میمونی جسی ، تو هیچوقت سرگرم نمیشی و هیچ تفریح و بازی ای نداری”

اما جسی خرگوشه یک خرگوش عاقل و محتاط و هوشیار بود.اون بهتر دید که حرف های تدی خرسه رو نشنیده بگیره و بهش محل نذاره.

جسی با خودش فکر کرد:” ممکنه که من نادون و ترسیده به نظر برسم اما من همیشه آماده ی رودر رو شدن با خطر هستم”
جسی هر بار که از جنگل صدای ترک خوردن و ترق و توروق میشنید یا سایه ی بزرگی رو روی لونه ش می دید به سرعت خودش رو جمع می کرد و توی لونش قایم میشد.

در یک روزخوب درست مثل همه ی روز های دیگه صدای ترک و تق تقی ازدور شنیده شد.یک درخت سقوط کرد و به زمین افتاد و بعد نور خیره کننده ای به شدت تابید و همه جا رو روشن کرد.جسی به سرعت وارد لونه ش شد، در حالیکه بقیه ی حیوانات در حال ورجه وورجه کردن بودن و دنبال هم می دویدن.جسی تا جایی که میتونست و قدرت داشت بلند فریاد زد “بدویین، فرار کنین” اما بچه ها هیچکس صداش رو نشنید.بنابراین جسی داخل لونه ش پرید و مثل یک توپ خودش رو جمع کرد و پنهان شد.

همونطور که جسی خودش رو مثل توپ جمع کرده بود و قایم شده بود می تونست هنوز صدای خنده و شادی بقیه ی حیوانات رو بشنوه. اما ناگهان در همون موقع صدای جیغ و داد وفریاد حیوانات بلند شد و جسی میشنید که همه در حال فرار کردن و دویدن هستن، جسی صدای سگ آبی رو شنید که داد و فریاد میزد و می گفت:” جنگل آتیش گرفته، جنگل آتیش گرفته،همه فرار کنین،آتیش در حال پخش شدنه” ، سگ ابی همونطور که داشت از جلوی لونه ی جسی رد میشد به داد و فریاد های خودش ادامه می داد.ترس و وحشت زیادی تمام جنگل رو فرا گرفته بود.

حیوانات جنگل که وحشت زده بودن تمام سبزه ها و چمن ها و هر چی که روی زمین بود رو لگد کردن و به سرعت از اونجا فرارکردن و خودشون رو از دود و جنگلی که داشت در آتش می سوخت دور کردن و نجات دادن. این فقط جسی بود که تو لونه و مخفیگاه خودش مونده بود بچه ها،اون در زیر زمین جاش حسابی امن بود .جسی به طرز زیرکانه و هوشمندانه ای مقداری آب و غذا برای خودش توی لونه ش ذخیره کرده بود.اون میدونست که روزی خطر فرا میرسه و جسی می خواست که برای یه همچین روزی آماده باشه.اون از اینکه می دونست آب و غذای کافی برای زنده موندن تا پایان آتیش سوزی رو داره هم خوشحال شد هم خیالش راحت شد.

در همین موقع بود که جسی صدای جیغ بلندی رو از فاصله ای دور شنید که می گفت :” کمک ، لطفا یکی به من کمک کنه”
جسی نمی خواست که از لونه ش بیاد بیرون، چون می دونست که آتیش در حال گسترش و پخش شدنه.اما درست در همونموقع دوباره صدای جیغ رو شنید و این صدا سه چهار بار دیگه هم به گوش جسی رسید.جسی با خودش فکر کرد که نمیتونه به تنهایی توی لونه ش بمونه و هیچ کاری نکنه اونم در حالی که یکی بیرون از اونجا به کمکش احتیاج داره و تنها ست.

جسی به آرومی سرش رو از تو لونه ش اورد بیرون.اون می تونست درخت های شعله ور رو دور تا دور جنگل و لونه ش ببینه.در همون موقع جسی دوباره صدای جیغ شنید و این بار سرش رو به سمت صدا برگردوند و همون موقع بود که تدی خرسه رو دید .تدی روی زمین افتاده بود و پاش زیر یک شاخه ی درخت ضخیم که افتاده بود گیر کرده بود.زمین اطراف تدی خرسه داشت می سوخت و آتیش لحظه به لحظه داشت بهش نزدیک و نزدیکتر میشد.

جسی خیلی ترسیده و وحشت زده بود ولی از طرفی هم نمی تونست تدی خرسه رو همونجوری اونجا رها کنه.اون نفس عمیقی کشید و بعد با سرعتی باور نکردنی به سمت تدی دوید.تدی تا جسی رو دید گفت:”جسی خواهش میکنم ، تو باید یه راهی برای نجات دادن من پیدا کنی”
جسی شروع به دویدن وگشتن در اون اطراف کرد، اون به دنبال پیدا کردن راهی برای کمک به تدی بود.

در همون موقع ناگهان جسی دید که طرف دیگه ی شاخه شروع به سوختن کرده و در حال نازک شدنه. با دیدن شاخه ی در حال سوختن جسی فکری به ذهنش رسید، اون به سرعت به طرف لونه ش دوید و وقتی وارد لونه ش شد تعدادی از پوست های آجیل رو که آب توی اونا ذخیره کرده بود ،برداشت و به طرف تدی برگشت.جسی به سرعت به طرف شاخه ی در حال سوختن رفت و آب رو روی شاخه ریخت.

شاخه ی درخت نازک ولق شده بود ،اما تدی هنوز نمی تونست پای خودش رو از زیر شاخه آزاد کنه.بنابر این جسی تمام نیرو و قدرت خودش رو جمع کرد و با یک ضربه ی محکم خودش رو به شاخه ی درخت کوبید.در همون موقع صدای ترک خوردن و شکستن به گوش رسید و شاخه از وسط نصف شد و تدی خرسه آزاد شد.تدی به آرومی بلند شد و به طرف جسی رفت.

اون از قهرمانی جسی شگفت زده شده بود و حتی بیشتر از اون ، از اینکه جسی اینطوری اون رو نجات داده بود تعجب کرده بود و متحیر شده بود.اما در همین موقع تدی خرسه دید که جسی روی زمین افتاده.

جسی بسیار خسته به نظر می رسید،بنابراین تدی اون رو با دهانش گرفت و با سرعت از اونجا که پر از آتیش بود به سمت تپه ها ی خنک و بدون آتیش اطراف رفت.

چند روز بعد همه ی حیوانات در جای جدیدی از جنگل مستقر شدن ، جایی که آتیش به اون نرسیده بود و نسوخته بود.همه ی حیوانات به زندگی عادی خودشون برگشته بود و با همدیگه بازی می کردن اما یه چیزی تغییر کرده بود.اونم این بود که تدی خرسه داشت از جسی خرگوشه که هنوز در حال بهبودی و خوب شدن بود مراقبت و پرستاری می کرد.

دیگه هیچ کدوم از حیوانات هرگز به جسی نخندید ، به خاطر اینکه اون دوستش رو نجات داده بود و اونا از شجاعت و فداکاری اون با خبر بودن.

از اون روز به بعد همه ی حیوانات سعی کردن که مثل خرگوش کوچولو مراقب خطر های اطرافشون باشن و مثل اون برای رو به رو شدن با خطر از قبل آمادگی داشته باشن. اونا الان می دونستن که مراقب بودن به این معنی نیست که یعنی اونا شجاع و قوی نیستن.
داستانه کودکانه امروز وولک تقدیم به همه بچه های خوبی که دست به کارهای خطرناک نمیزنن و همیشه به حرف بزرگترهاشون گوش می کنند!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





با سپاس فراوان
ممنونم از لطفتون دوست عزیز
بسیار زیبا و آموزنده بود
ممنونم دوست خوبم
من عاشق قصه های شما هستم
💋🧡💋🧡💋🧡💋🧡💋
ممنونم ازت دوست مهربانم
سلام …ممنون از قصه های قشنگتون
ی سوال چرا قصه ها دیگه صوتی نیستن و تصویری هستن؟
سلام دوست خوبم، ممنون از شما که همراه ما هستین،ما در سایت هم قصه های صوتی خواهیم داشت و هم قصه های تصویری ولی تعداد قصه های صوتی بیشتر خواهد بود
سلام خاله صدف من رو یادتون میاد
می گم خاله اگه میشه قصه صوتی
بزارید ممنون🌼😘😘😘
سلام عزیزم، بله من تمام کوچولوهای مهربونی مثل شما که برام نظرشون رو مینویسن یادم هست،چشم قصه های صوتی بیشتر آماده میکنیم
سلام خسته نباشید بابت زحماتی که برای جمع آوری این قصه ها آموزنده و زیبا میکشی تشکر مثل همیشه قصه تون خیلی خوب بود
سلام دوست عزیز، سپاسگزارم از لطف و مهربانی شما و ممنون از اینکه همراه ما هستین
بدک مدت نبود ولی من صوتی دوست دارن چون وقتی موبایل خاموش میشه قصش وای نمیسه ولی کلا خوب بود دوست خوب شما ملینا تمام
ممنونم از نظرت ملینا جان، ولی میتونی وقتی از صفحه ی قصه خارج شدی یا موبایل رو قفل کردی دوباره از قسمت اعلان های گوشی دکمه ی play رو بزنی
ممنون تمام
🌹🌹🌹
بازم عالی و زی زیبا
لذت بردم
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
💙💙💙💗🤩😍خیلی خوب بود ممنون
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی آروین عزیز
من هیچوقد هچکیر مسخره نمی کنم و من هرشب به قصه های
شوما گوش میدم
آفرین به شما دوست خوب و مهربانم و مرسی که به قصه های وولک گوش میکنی
عالی دستون درد نکنه
ممنونم از شما دوست مهربانم
عالییییییییی👍👍👍👍👍👍👍👍👍
ممنونم دوست قشنگم
سلام خیلی قصه خوبی بود ممنون از پیج خوب وولک
سلام دوست خوبم ممنونم از مهربانی شما
بسیار زیبا و آموزنده بود خسته نباشین
ممنونم از لطف شما دوست عزیز
خیلی خوب بود ممنون
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
چرا هر جا نظر میدم تائید نمی کنید؟
داستان قشنگی بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی امیر علی عزیز، من حتما به تمام نظرات پاسخ میدم دوست خوبم
قصه زیبا و آموزنده ای بود سپاسگزارم
ممنونم از لطف شما دوست عزیز
.🌼⭐💛🟡😘🤩👯♀️
🌺🌺🌺
عالی بود
خیلی ممنون که نظرت رو برامون نوشتی دوست خوبم