قصه جذاب و شنیدنی اژدها و خرگوش
4.1/5 - (93 امتیاز)

 

 

 

در افسانه های قدیمی در جنگلی سرسبز و بزرگ اژدها کوچولویی به اسم دینو در کنار دوستش که یک غول سبز گنده بود زندگی می کرد. غول سبز خیلی قوی بود. اون از دینو مراقبت می کرد و هر روز به شکار میرفت تا برای اژدها دینو غذا پیدا کنه . اون بیشتر اوقات با یک خرگوش از شکار برمی گشت و دینو از زندگی در کنار غول سبز خیلی خوشحال بود.

دختر کوچولویی به اسم نیکو به همراه حیوون خونگی اش که یک خرگوش سفید پشمالو بود در همون نزدیکی زندگی می کردند.

یک روز غول سبز مریض شد و نتوست برای شکار به جنگل بره تا غذایی برای خودش و اژدها دینو پیدا کنه .

اژدها دینوی گرسنه نمیدونست باید چیکار بکنه . اون تصمیم گرفت برای پیدا کردن غذا به جنگل بره ولی غول سبز پیشنهاد دیگه ای برای اژدها داشت.

غول گفت:” چرا می خوای برای پیدا کردن شکار به راههای دور بری در حالیکه می تونی در همین نزدیکی یک خرگوش سفید و پشمالو رو شکار کنی؟”

دینو با تعجب گفت: ” میشه بگی این خرگوش پشمالوی سفید کجاست؟” غول گفت:” درست کمی جلوتر از خونه ما کنار درخت بلند چنار خونه دختر کوچولویی هست که یک خرگوش سفید و تپل داره..”

دینو از پیشنهاد غول خوشش اومد و به طرف خونه نیکو راه افتاد. اژدها به خونه نیکو رسید و در زد. نیکو  در رو باز کرد و چشمش به اژدها افتاد. اژدها گفت: ” سلام من همسایه شما هستم” نیکو با مهربونی گفت:” سلام بله من تو و غول سبز رو میشناسم ،خوش اومدی”  و چون از نقشه اژدها دینو خبر نداشت در رو باز کرد و اون رو به داخل خونه دعوت کرد.

نیکو خرگوش سفیدش رو بغل کرده بود و به آرومی نازش می کرد. دینو متوجه شد که شکار کردن این خرگوش کار آسونی نیست. نیکو به اژدها تعارف کرد که روی صندلی بنشینه . ولی به محض نشستن اژدها روی صندلی ، صندلی تکه تکه شد.

نیکو که خندش گرفته بود پیشنهاد داد که همگی روی زمین بنشینند.

دینو روی زمین نشست ولی حسابی گرسنه بود و نمی تونست تحمل کنه برای همین رو کرد به نیکو و گفت:” من خیلی گرسنمه، شما چیزی برای خوردن دارید؟”

نیکو مقداری سبزی، برگ کلم، هویج ، نخود و پنیر رو داخل بشقاب گذاشت و برای اژدها آورد. و یک لیوان شیر و آب هم در کنارش گذاشت.

اژدها دینو تا حالا همچین غذایی نخورده بود اما چون نیکو این غذاها رو آورده بود به ناچار یک لقمه کوچیک از اونها خورد اما اصلا طعم اونها رو دوست نداشت. بعد با خودش فکر کرد بهتره کمی شیر بخوره ولی وقتی یک قلپ از لیوان شیر خورد متوجه شد که شیر هم دوست نداره. اون دلش می خواست یک خرگوش بخوره.

به همین خاطر گرسنه و عصبانی گفت:” من گرسنمه و این غذاها رو دوست ندارم من میخوام این خرگوش رو بخورم..”

نیکو وحشت زده خرگوشش رو محکم بغل کرد و گفت:” نه تو نمی تونی اون رو بخوری! همونطور که تو و غول سبز با هم دوست هستید و اون از تو مراقبت می کنه این خرگوش هم دوست منه و من باید مراقبش باشم . چطوری می تونم اجازه بدم که دوستم غذای تو باشه؟”

اژدها دینو بی صدا روی زمین نشست. اون فهمیده بود که نیکو خرگوشش رو دوست داره . همونطور که غول سبز اون رو دوست داشت و ازش مراقبت می کرد و براش غذا تهیه می کرد.

نیکو گفت:” این غذاهایی که برات آوردم چیزهایی هست که خرگوشم دوست داره و میخوره، اگر طعم اونها رو دوست نداری می تونم برات بپزم که طعم بهتری داشته باشه..”

اژدها با تعجب گفت:” چطوری اینها رو می پزی؟” نیکو گفت:” من غذاها رو داخل آتش می پزم ”

برای اژدها دینو جالب بود که نیکو هم مثل اون از آتش استفاده می کنه . دینو با هیجان گفت:” من می تونم آتش بسازم! نفس می کشم و از دهنم آتش بیرون میدم . اگر می خوای می تونم این غذا رو همین حالا بپزم!”

نیکو با اشتیاق گفت:” چه جالب، پس منتظر چی هستی؟”

همون موقع یک حلقه بزرگ آتش از دهن اژدها دینو بیرون اومد و غذایی که نیکو توی کاسه ریخته بود رو پخت.

نیکو از اینکه غذاها انقدر سریع پخته شد شگفت زده شد. اون سریع مقداری نمک و فلفل به غذای پخته شده اضافه کرد و از اژدها خواست که اون رو امتحان کنه.

اژدها دینو یک لقمه کوچک خورد و در کمال تعجب از طعمش خوشش اومد و گفت:” به نظر خیلی خوشمزه میاد”

نیکو گفت:” خوشحالم که غذای پخته رو دوست داری” . دینو همه غذای داخل کاسه رو خورد و سیر شد. اون از نیکو تشکر کرد و قول داد که هرگز خرگوش سفید پشمالوی نیکو رو نخوره.. اون حالا دیگه با نیکو و خرگوشش دوست شده بود.

از اون روز به بعد اونها سه تایی با هم بازی می کردند خوش می گذروندند. نیکو همیشه یک غذای خوشمزه برای اژدها دینو درست می کرد و دینو عاشق غذاهای نیکو شده بود. حالا دیگه همشون خوشحال بودند حتی غول سبز که دیگه مجبور نبود هر روز برای شکار و پیدا کردن غذا به جنگل بره.

 

خب بچه های گل امیدوارم که از شنیدن قصه صوتی کودکانه امشب هم لذت برده باشید! برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر به صفحه قصه های وولک مراجعه کنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



91 پاسخ
      • روشا
        روشا می گوید:

        ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂

        پاسخ
  1. امیر علی و amir mohammad🦜🦜🦜
    امیر علی و amir mohammad🦜🦜🦜 می گوید:

    ممنون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالیبود خاله جان ممنون راستی من صا
    شما شبیه صدا خانم زبانم هست 😏💙💙💙💙💙💙🥰🥰🥰🥰🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰❤️🥰🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙💙🥰🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰💙🥰🦋❤️🥰❤️❤️🥰❤️🦋❤️🦋❤️❤️🦋❤️🤎❤️🦋❤️🦋❤️🦋❤️🦋❤️🦋❤️🦋❤️🦋❤️🦋❤️❤️🦋🦋❤️🦋❤️❤️🦋🦋❤️❤️🦋🦋❤️❤️🦋❤️🦋❤️🦋❤️🦋❤️🦋💜❤️🦋❤️🦋💜🦋❤️🦋❤️❤️🦋❤️🦋❤️❤️🦋❤️🦋💜❤️💙💜❤️💙💜❤️💙💜❤️💙💜❤️💙💜💜❤️💙💜❤️💙💜❤️💙💜❤️💙💜❤️💙
    صدا اون هم مصل صدا شما زیباست 👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏

    پاسخ
  2. ملینا زاهدی اول 💋
    ملینا زاهدی اول 💋 می گوید:

    سلام ببخشید اسمتون چیه؟ ((اون خانمه که نویسندستو میگم))
    ممنون جواب بدید بای بای

    پاسخ
  3. سیده مبارکه شریعتمداری
    سیده مبارکه شریعتمداری می گوید:

    من قصه های تان را دوست دارم.از این قصه هم یادگرفتم وسایل دوستانم را مراقبت کنم.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز، بسیار ممنونم از همراهی ارزنده ی شما و خوشحالم که دختر گلمون قصه های وولک رو دوست داره

      پاسخ
  4. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    ممنون از شما که به این زیبایی قصه میگید آروین من عاشق صدا و طرز قصه گفتن شماست خدا قوت

    پاسخ
  5. آدرینا. مارکو عروس هلندیم
    آدرینا. مارکو عروس هلندیم می گوید:

    خیلی خوبه. نمیدونم چی بگم حرف نداره. ممنونم که هر شب زحمت میکشید و برای ما قصه مینویسید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی متشکرم از این که با وولک همراهی می کنید!
      خیلی خوشحالم که قصه ها رو دوست دارید!

      پاسخ
  6. محمد
    محمد می گوید:

    واقعا از تمام قصه هاتون خوشم میاد آنقدر قصه هاتون قشنگ و لذت بخشِ که هر شب از قصه های وولک گوش میدم همه ی قصه هاتون عالیِ

    پاسخ
  7. ماهان
    ماهان می گوید:

    خاله صدف مهربون
    محمدماهان عاشق قصه های قشنگ شماست
    خیلی خیلی شما رو دوست داره
    سپاسگزارم🙏🏻🙏🏻🙏🏻❤💙🌷🌺

    پاسخ
  8. ستایش
    ستایش می گوید:

    هنوز گوش ندادم
    ولی مطمئنم مثل همیشه عالیههههههه❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

    پاسخ
  9. محیا
    محیا می گوید:

    با سلام خدمت قصه گو من قصه‌ی شما رو خیلی دوست داشتم من همیشه قصه های وولک دوست دارم ❤️

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *